تبليغاتX
ایران سرود
نوشته هایی از منصور یاقوتی درباره ادبیات، داستان، شعر, نقد ادبی

 

      می رسد رهرو به مقصد نازنین

      شب نمی پاید به روی جاده ها   

     * 

     از  افق جایی که تم پوشانده است

      قصر روئیاهای رنگین و کهن

     می درخشد روشنای نقره ای رنگی به شب

     رهروان اما میان سوز و تب ۰

        زندگی مانند رخسار بهار

       با سیاهی، انزوا، ماندن ، فریب، بیگانه است۰

       چشمه و رنگین کمان و رنگ گل

       برخلاف آنچه  از عهد کهن گفتند و می گویند باز

        رنگ و طرح دیگری از زندگی

        می نمایند پیش چشم:

         زندگی همبستگی ست و عشق و شادی

                                           کار و  پیکار و شرف ۰

          ***

           دست خود در دست من بگذار و همرا هم بیا

           می رسد رهرو به مقصد نازنین

           شب نمی پاید به روی جاده ها ۰                                    

 

 

 

    

 

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 21:40 | لینک  | 

آرشیو عکس از منصور یاقوتی و شاگردانش.( در سالهای ۵۰ تا ۵۸)

  

 

   

  

 

 

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 14:4 | لینک  | 

 

منصوریاقوتی

در آن دژ کهن [ میراث سنبله جادو ] در مرز چین پنهان در ژرفای رشته   کوههای مهیب و پرت ، چند ماهی می شد که با چشمان بسته باز جویی   می شدم . آن ها نام و نشان دوستان مرا می خواستند ، نام کسانی را که   جرمشان این بود که پوست نبشته های قدیمی را خوانده و اندیشیده بودند و     در جستجوی « کیخسرو » که در برف گم شده بود ، راههای نرفته را   پیموده بودند .

از دوستان یا یاران من هیچ کس به خشونت و جنگ و خود کامگی باور نداشت و حتی دشنه ای با خود حمل نکرده بودند .

حوصله سنبله جادو سر رفته بود . یک شب مرا با یکی از این جوانان که در دنیای تصورات خود می پنداشت او هم می تواند رستمی باشد ، با چشمان بسته روبرو کردند و آن جوان که طرح خنده آوری از رستم بیشترنبود برای من اعترافاتی کرد وگفت :

- ایشان افکار من را منحرف کرده است .

بعد از این اعتراف، شب بعد در زیر زمین دژ کهن من را به تخت بستند . انگشتان شست و مچ دست ها و پاهایم را چنان به تخت پیچیدند که نتوانم تکان بخورم . در آن حال چشمانم را با پارچه کهنه و کثیفی بسته و پوستینی روی سرم افکندند ، یک نفر بر پشتم نشست و صدایی برخاست :

حکم این است با تازیانه ای از چرم کرگدن آنقدر تو را بزنیم که زیر ضرباتش بمیری. ابتدا از کف پاهایت شروع می کنیم بعد به پشتت می رسیم .....

بعد انگار گدازه ای همه ی آتشفشان های جهان برکف پاهایم سرریز شد و زلزله ای مهیب در اعماق جانم نعره بر آورد . تازیانه که از چرم کرگدن بود توی هوا صفیر می کشید و گوشت و خون واستخوان وعصب را می جوید و می کند و از هم می درید .

دو هفته می شد که هر نیمه شب ، دستی مچ دستانم را می گرفت و مرا که قادر به راه رفتن نبودم و انگار بر آتش وخرده شیشه و سنان و تیغ راه می رفتم ، با چشمان بسته به زیر زمینی کشاندند و جانوری در پوست دیو به پاهایم حمله ور می شد .

من نمی توانستم نام دوستانم و نشانی منزل یا محل کارشان را بر زبان بیاورم چرا که آنها ، زن و بچه داشتند و اگر هم ازدواج نکرده بودند ، جز خواندن پوست نبشته ها و سنگ نگاره ها و الواح گلی قدیمی و یا اعتقاد به ظهور و بازگشت دوباره کیخسرو جرمی مرتکب نشده و کاری نکرده بودند . گروهی می خواستند به قیمت دستگیری این آدم ها صاحب پست و مقام و زمین و ثروت و زندگی شوند و یک شبه [ برای ثروت اندوزی ] ره صد ساله بپیمایند و برایشان مهم نبود که شغل وموقعیت و ثروت آنان از دالانی از خون و مرگ می گذرد .

در ژرفای آن سیاه چال داشتم توان خود را از دست می دادم . ذره ذره تحلیل می رفتم و ، بی آنکه در مقام تبرئه خود بر آیم یا با افکار موهوم توجیهی برای خود بسازم ، می شکستم و فرو می ریختم ، خرد می شدم ورگ و پی و اعصابم وا می رفت و همچون درختی که آن را به آتش کشیده باشند تبدیل به خاکستر می شدم : ریش و سبیلم تا نزدیک کمرم آمده بود ، موهای سرم ریخته بود ، نور چشمانم رفته بود و کلیه ها و استخوان هایم به شدت در د می کرد . اما محیط زندگی ام [ همان سیاه چال را ] پاکیزه نگهداشته بودم . جز موشی پیر وتنها وچند سوسک که ته مانده غذایم را با آن ها قسمت می کردم مونسی نداشتم .

اعتراف دروغ یا نام بردن انسان های اندیشه ورز وپاک سرشت را کاری شرافتمندانه نمی دانستم . من آدمی بودم به شدت پایبند باورهای اخلاقی وهمه ی آن اعتقاداتی که در درازای تاریخ بشر به آن باور داشته است . اما مثل هر موجود زنده یا غیر زنده در جهان هستی که در برابر « فشار » تا حد معینی می تواند تاب بیاورد ، من هم که موجودی در دایره هستی بودم ، زیر فشار های خرد کننده و توان سوز و مرگ آسا ، داشتم از درون فرو می ریختم . جسم و روان من در گیر پیچش وچالشی سهمگین شده بود ، نه جسم یارای پایداری داشت و نه روان تاب سرکشی و ایستادن .

هر شب دستهایی خون و عصب و ریزه های استخوان مرا در هوا می چرخاند به این قصد که دهان من مثل غار پنهان و بسته ای گشوده گردد وگنجی کهن وگرانبها نصیب طایفه دیوان شود .

صندوقچه ای در قلب من بود پر از جواهرات : یاقوت ها از هر رنگ ، سرخ و زرد و کبود ، الماسهای درشت که همچون خورشید می درخشیدند ومرواریدهای خیره کننده که بزرگتر از آنان نبود .وزمردهای سبز زیبا تر از علفزاران بهاری . من نمی خواستم این صندوقچه را تحویل سنبله جادو بدهم که جهانی را به تباهی کشانده بود و از چین وتوران و ایران باج می گرفت . این جواهرات زیبنده گردن وگوشواره دیوان نبود : امانتی بود که باید نسل در نسل نگهداری می شد و همچون شعله جاوید آتشکده پارس می سوخت و به رهروان امید و انگیزه و شور و گرما می بخشید .

چون دیگر تحمل پایداری داشت از من سلب می شد تصمیم گرفتم که خودم را بکشم .

همان روزها مرا به سیاهچال دیگری فرستادند که هیچ روزنی به بیرون نداشت . درون سیاهچال پسر جوانی بود با موهای پر پشت و فرفری که بی تابانه قدم می زد و بسیار احساساتی بود . خودش را تسلیم کرده بود به این امید که بعد از باز جویی مختصری او را آزاد کنند و دوستانش از گز دیوان در امان بمانند ، اما هر چه می گفت گفته هایش را باور نمی کردند ، نامش خسرو بود .

به خودم بر گردم: زیر بازجویی در قلمرو « کابل» سر مرا به دیوار کوبیده ودچار بیماری غش شده بودم و هر چند گاه با دستهای از پشت بسته مرا همراه با محافظ [ دیوی جوان وخجالتی ] نزد پزشک هندی می بردند . پزشک هندی تنگی سفالی که نقش « سیوا » نشسته بر گل نیلوفر کبود بر رویش حکاکی شده بود و پر از شیره چند داروی گیاهی و کوهی بود ، تحویل نگهبان داد که هر شب فقط یک قطره از آن به من بدهد چرا که نوشیدن تمام آن شیره گیاهی ، فیلی را از پا در می آورد و اثرش از زهر مار کبرای بیابا نهای مغولستان کاری تر بود .

من انتظارمی کشیدم که نگهبان عوض شود وتنگ دارو را یک جا تحویل بگیرم و سر بکشم .

در چوبی ومحکم سیاهچال کمی باز شد و از پشت در ، دیوی که دیده نمی شد ، گفت :

خسرو چشم بند بزند و بیاید بیرون .

خسرو خم شد و چشم بند را از کف اتاق برداشت و برچشم زد و با حرکت دست با من خداحافظی کرد . در بسته شد . انگار توی راهروپشت در ، خسرو را بازجویی می کردند . صدای خسروگاهی بلند و گاهی کوتاه می شد . ناگهان فریاد کشید :

دروغ می گویی ! ... نامرد! .... تو باید به صورتت سرخاب سفیدآب بمالی !

در باز شد و خسرو را هل دادند تو وهمزمان با بسته شدن در ، خسروچشم بند را برداشت وگوشه ای افکند و در حالی که رگ های گردنش متورم شده بود گفت :

یک بار ما با هم نشستیم وجامی شراب و کهن نوشیدیم،فقط!...این اول وآخرارتباط ما بوده ، حالا می گوید جنگ افزار تحویل من داده ،دروغ می گوید ،اعتراف دروغ !

گفتم:

صبور باش !... اگر جای من بودی چه می کردی؟چهل نفر برایم اعتراف کرده اند....هرکس دستگیر شده با این تصور موهوم که من در « مصر » به سر می برم مسائل خودش را بر دوش من انداخته - .از رفیق هفده ساله بگیر اعتراف دروغ گفته تا زنش به این امید که شوهرش نجات پیدا کند - بعضی ها هم برای رهایی از فشار خرد کننده تازیانه به دروغ اعتراف کرده اند ... شکیبا باش ... هنوز یک سیلی نخوردی .....

خسرو در حین قدم زدن رگ گردن بر افراشت وگفت :

- من نمی توانم تحمل کنم ، خودم را تسلیم کردم به این خیال که از فشارهای روحی خلاص شوم...

همان طور که به سختی درد را به درون می فرستادم، تکیه به دیوار پوستین را به پاهایم پیچیدم وگفتم :

باید تحمل کنی ....

نگهبان عوض شده بود . تصمیم گرفتم تنگ شیره های گیاهی را بگیرم وبگذارم خسرو بخوابد و نیمه شب تا جرعه ی آخر آن را بنوشم . به پایان خط رسیده بودم ، به پایان خط زندگیم که در مسیر آشتی ، خلاقیت وبهروزی زندگی انسان ها طی شده بود . دیگر برایم مهم نبود که دیگران درباره سرنوشت من چه فکر می کنند یا دنیا چه مسیری را پیش می گیرد . در آن لحظات نمی خواستم به هیچ کس فکر کنم یا به خاطراتم بیندیشم . زندگی من باید روزی تمام می شد ، چه فرق می کرد کمی زودتر یا دیرتر . زن و بچه هم نداشتم که به آن هافکر کنم . خانواده ام هم به بینوایی و زندگی سخت عادت کرده و هر طوربود زندگی می کردند .جواهرات داخل صندوقچه هم از گزند افراد سنبله جادو در امان می ماند .

در این دنیا هر کسی به شکلی و به سهم خود شعله زندگی ، انسان دوستی و زیبایی را فروزان نگه می داشت . آیا این تصمیم الهامی از سوی خدایان بود ؟

شب هنگام که نگهبانان تعویض می شدند ، در چوبی و سنگین را کوبیدم . صدای نگهبان تازه وارد برخاست :

چه می خواهی ؟ کی هستی ؟

« زروان »م ، تنگ دارویم را می خواهم ...

مدتی بعد در کمی گشوده شد :

بیا !

تنگ دارو را گرفتم . مدتی به « سیوا» وگل نیلوفر کبود خیره شدم . در سوی دیگرش تصویری از یک اژدهای بالدار کشیده شده بود که دهان گشوده و می خواست ماه را ببلعد. جایی دیگر نقش صندوقچه ای قدیمی و در بسته که در سینه نهنگی جا داشت ونهنگ در ژرفای آب ها چرخ می خورد .خسرو گفت :

برای اینکه از مرگ نجات پیدا کنه اعتراف دروغ می بنده ، خیال برش داشته با این اعترافات ساختگی با یه درجه تخفیف به حبس ابد محکوم می شه ....

پرسیدم :

مگر چه کار کرده ؟

بیشتر از ده نفر از دارودسته سنبله جادو را توکوه ها کشته ...

پوستین را به پاهایم بیشتر پیچاندم.زبانم خشک شده وبه سختی تشنه ام بود .انگار از درون آتش گرفته بودم . آب اقیانوسها هم تشنگی ام را فرو نمی نشاند و درآن جا قطره ای آب هم نبود .به شدت تب کرده و انگار از پیشانی ام آتش لهیب می کشید .گفتم :

زندگی شیرین است و دل کندن از آن سخت .باید جان به لب آدم برسد و دنیا به رویش تاریک بشود وروزنه ای برایش نماند که به فکر مرگ بیفتد .... زندگی یک بار به انسان داده می شود ... سیمای زندگی زیباست اگر در آزادی طی شود .....

با مشت به دیوار کوبید وگفت :

دروغ می گفت .... دشنه ای به من نداده ... آدم باید مرد باشد . مردی گفته اند ونامردی گفته اند ...من نمی توانستم مانند او به دنیا نگاه کنم . در خود فرو رفتم ومنتظر ماندم که شب بگذرد وخسرو بخوابد و هنگامی که او در خواب است نبض زندگیم را از کار بیندازم .روز پیش چند تا دیو رویم ریختند وتا توانستند مرا کتک زدند . یکی از آنها می گفت :

روزی صد نفر به خانه ات می آمدند ، چه طور می گویی کسی را نمی شناسی ؟

من هرگز نخواسته بودم قهرمان باشم .آدمی بودم که پیشه دبیری داشتم وپوست نبشته های کهن و الواح گلی یا سنگی را می خواندم و دست در کار آفرینش قصه داشتم .حالا یک عده پیدا شده بودند که با اندیشه های بشر دوستانه و با صلح و آزادی مخالف بودند ومعلوم نبود از کدام غار یا حفره زیر زمینی سر بر آورده بودند . ما تضاد ریشه ای در قلمرواندیشه با هم داشتیم ، سنبله جادو با هزاران جادوگر زبده که در خدمت او بودند از چین و توران .و ایران باج می ستاند . جرم من این بود که در یک لوح سنگی خوانده بودم که پهلوانی سینه سوخته و دردمند به نام « برزو » از ایران بر می خیزد و به جنگ سنبله جادو خواهد آمد و بر اوچیره خواهد شد اما هنوز از برزو نشانی نبود .

خسروکه خوابید من هم به خواب رفتم . شمعی که بر رف بود با شعله ی لرزانی می سوخت . نمی دانم چه وقت از شب رفته بود که بیدار شدم . دست به سوی تنگ بردم و آن را در کف گرفتم .هنوز پلک هایم روی هم بود . در تنگ را که گشودم چشمم هم باز شد .خواستم دست چپم را تکیه گاه خود بکنم ونیم خیز تکیه به دیوار بزنم . دستم توی مایع گرم و لزجی رفت .

چشم گرد اندم وخسرو را دیدم که به پشت با دست های گشود ه ودهان باز در خون خودش غرق شده بود و به زحمت آخرین ذرات هوا را به درون ریه هایش می کشید وسینه اش خس خس می کرد. نمدها از خون خیس شده بود : خسرو گذاشته بود که من به خواب روم و با شیء برنده ای که در لباس خود پنهان کرده بود بی رحمانه تمام رگ های هر دو دستش را بریده و پاره کرده بود .

به قصد نجات جان خسروهراسان برخاستم و به سوی در بسته دویدم و با لگد به جان در افتادم و بنای داد و فریاد گذاشتم .نگهبانان به تندی و به قصد تنبیه و کتک کاری من یورش آوردند . در را که گشودند پا در خون نهادند و خسرو را برداشتند وهمراه خود بردند .

شب پره ای داخل سیاه چال آمده بود وگرد شعله شمع می چرخید . سرتاسر چشم انداز من را خون گرفته بود . خون خسرو صندوقچه را هم پوشانده بود.

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 13:14 | لینک  | 

به خاطر صلح داستان

منصور یاقوتی

یک وقتی در شهر کرمانشاه افراد زیادی او را می شناختند ، آن هنگام که کرمانشاه شهر زیبا و آبرومندی بود با باغ های گسترده در هرسو: چار باغ ، باغ ابریشم ، سراب سعید ، سراب قنبر .... ، و با مردمانی خوب و صمیمی که گر چه بیشتر آنها بی سواد بودند اما با فرهنگ بودند ، بی سواد بودند اما با شعور و با معرفت بودند . آن روزگار کرمانشاه شهر حسرت برانگیزی بود با خیابانی کم عرض اما پاکیزه ، و کوچه هایی که ساکنانش هر روز آن را آب و جارو می کردند.

شهری که در آن زمان پر از گل بود با مردمانی متشخص و با عفت و ، خوش سخن ، همچنین معروف به جوانمردی ، شهر پهلوانان نامی ، شهر غرور .....

در آن روزگار که هنور کرمانشاه ، بر اثر مهاجرت بی رویه و عظیم روستائیان وکوه نشینان از چهار طرف چهره ای مثل امروز پیدا نکرده بود : با خیابان ها و کوچه هایی پر از آشغال و کثافت ، با مردمانی که بد سخن بگویند و الفاظ زشت به کار ببرند و همسایه ، همسایه را نشناسد و هیچ کس جرئت نکند به شهردار بی کفایت اعتراض کند ، اجداد آن ها از قفقاز آهنگ شهر باستانی و قشنگ کرمانشاه کرده بودند . اجداد آنان روس بود . اندام و تن صدا و حالت چهره و موی سرش و غرور او به روس ها رفته بود : بلند قد بود با صدایی بم ، با شخصیت ، مهربان و چه قدر زیبا و خوب سخن می گفت . هرگز کسی ندیده و نشنیده بود که بر زبان هوشنگ حرف نازیبا و رکیک و سخن ناپسندی آمده باشد . قشنگ حرف می زد ، قشنگ . گاهی هم شعر می سرود و اشعارش را با صدای خودش می خواند ، دو دانگی صدا داشت ، یک جذبه ی خاصی در لحن صدایش بود .

همه می دانستند هوشنگ معتاد است . او مشتری دایم زندان « دیزل آباد » بود .

آن زندان مخوف با برج ها و دیوارهای بلند بتونی ، در حاشیه شهر کرمانشاه ، جایگاه دائمی هوشنگ بود .

قیافه اش با آن ریش بلند که به شیوه فیلسوفان مورد علاقه اش مارکس و انگلس آرایش داده بود تابلو بود . در کیف دستی کهنه و فرسوده ای که همیشه همراه داشت ، همواره اثری از این دو فیلسوف دیده می شد . او به دقت آثار مارکس و انگلس را مطالعه می کرد و بیشتر از هر استاد دانشگاهی اطلاعات علمی و تخصصی داشت با این وصف در فقر مطلق به سر می برد : خواهرش معلم بود ، اگر کمک های گاه به گاه خواهرش نبود ، او خیلی وقت پیش بر اثر فقر و گرسنگی چشم از جهان فرو بسته بود .

هر وقت او پیش خواهرش می رفت ، در گوشه حیاط با کمال فروتنی و ادب می ایستاد و با نگرانی و تشویش دست به ریش بلندش می کشید و آه بلندی سر می داد ، خواهرش می فهمید که باز هوشنگ بی پول و گرسنه است و روزهاست که روزه گرفته و در تنهایی با هیولای گرسنگی و کابوس های مرگبار آن جنگیده است . نگاهی سرزنش آمیز به هوشنگ می افکند و سخنان همیشگی و شکوه آمیزش را تکرار می کرد :

- پس کی می خوای ترک اعتیاد کنی ؟ خدا ... ! .... این چه گرفتاری و بدبختی بود که وارد این مملکت شد .... از آب و هوا ارزان تره .... مث نقل و نبات ریخته .... روز به روزم ارزان تر می شه ... خب برو یه مرکز ترک اعتیاد .... مجانی معالجه ت می کنن .... خود دولت م اعلام کرده که بیماری یه ..... اگه بیماری یه باید پیش دکتر بری ....

هوشنگ سکوت می کرد . خودش هم می دانست سخنان او تازگی ندارد . هر چه بگوید تکراری است . او باری شده بر دوش خودش و جامعه . نمی توانست به خواهر مهربانش دروغ بگوید . خیلی دروغ گفته بود . اما از دروغ گفتن خودش هم خسته شده بود . دلش نمی آمد به این موجود نازنینی که با حقوق اندک خرج یک خانواده را می دهد و آشکار یا نهان زیر بال او را هم می گیرد دیگر دروغ بگوید . این اواخر دیگر داشت از دست خودش خسته و کلافه می شد . می دانست هیچ راهی ندارد مگر این که بمیرد . کمتر کسی را دیده بود که از چنگ اعتیاد به هروئین برهد . کوتاه مدت ترک کرده و برگشته بود ند .

سکوت می کرد سرش را پایین می افکند . هوشنگ از راه دوختن گیوه کرمانشاهی زندگی می کرد . غیر از ساک کوچکی که اثر ی از مارکس یا نگلس در آن بود ، یک لنگ گیوه همراه با نخ و سوزن همراه داشت . پاتوغش از قدیم باغ های سراب کرمانشاه بود . همه ی خاطرات زندگی اش در آن جا ورق خورده بود .می رفت گوشه دنجی پای نهری زیر سایه درخت توت یا گردویی پیدا می کرد . روی خاک می نشست ، به آسمان فیروزه ای و پرندگانی که با او مأنوس شده بودند چشم می دوخت . آه می کشید ، شعری از « نیما » یا « فروغ » را زمزمه می کرد . از شعر « مرگ کاکلی» نیما خیلی خوشش آمده بود . کاکلی را در خیالش مجسم می کرد که در خلوت جنگل روی قطعه سنگی چشم از رنگ ها و آواها بسته است و شعاعی از نور در آن خلوت حزن انگیز و تنهایی قدیس گونه و راز آمیز می تابد .

هرگز فکر نمی کرد که یک روز او هم در اعتراض به جنگ و به خاطر صلح ، همچون « کاکلی » با ..... صدای خواهرش رشته افکارش از هم گسیخت :

- حالا بیا تو ... یه چایی بخور گرمت بشه .....

- دائی جون بیا تو .... سردت می شه .... بیا برامون کتاب بخون ....

و او شرمنده و با سر افکنده داخل اتاق می شد ، گوشه ای جلو در دو زانو می نشست با آن دستهای پت و پهنش کتاب قصه ای را بدست می گرفت و با صدایی جادویی و دلنشین برای بچه ها قصه می خواند خیلی با خودش پیکار کرده بود که در مبارزه با اعتیاد به هروئین پیروز و سربلند پا به کوچه بگذارد اما همیشه شکست خورده بود ...

توی خیابان ،هنگامی که در پیاده رو ، در تنهایی عازم کوچه باغهای سراب بود ، با خودش زمزمه می کرد :

نه سوسوی چراغی از پس آفاق وهم آلود

به هر جا می روم یأس و پریشانی

زنفرت قلب من سرشار

به هر گا می شکستی تلخ

در این پیکار درد آلود. . .

چراغی کو برافروزیم؟

امیدی کودر این سرما؟

خیابان مملو از سنگ است و زهرودرد

هوا، آدم، هرآن چیزی که بینی ، سرد !

2

جنگ چهره شهر کرمانشاه را به هم ریخته بود : بمب ریزان های هوایی گسترده ونا به هنگام،موشکهایی که خانه ها وآدم ها را در هم می کوبیدند . هر لحظه بیم وهراس . هر لحظه انتظار که موشکی ، تو را که در خانه خودت کنار همسر و بچه هایت نشسته بودی ، یا در پیاده رو خیابان در تنهایی خودت له شده بودی ، با آجر و آهن و آسفالت یکی کند . در یکی از روزهایی که هوشنگ ساک کوچکش را به دست گرفته بود و از پیاده رو به سوی چهار راه اجاق می رفت که پیاده به مقصد همیشگی اش یعنی کوچه باغ های سراب برود ، هواپیماهای جنگی همراه با صدای آژیر قرمز یورش آوردند و پس از این که چندین نقطه از شهر را با بمب در هم کوبید ند ، یکی از هواپیماها در ارتفاع پائین و در امتداد خیابان اصلی ، عابران را ، زن و بچه و پیر و کودک را به گلوله بست .....

هوشنگ خودش را زیر راه پله ساختمان یک مطب رساند و توانست جان خودش را از مرگ حتمی نجات دهد . صدای آژیر سفید که برخاست با کیف دستش توی خیابان دوید . هر چند قدم ، زنی ، کودکی ، پیرمردی ، جوانی گلوله خورده و خون سرتاسر خیابان را پوشانده بود .

کیفش را پرت کرد و به کمک زخمیان شتافت . صدای آژیر آمبولانس ها مردم را به کمک فرا می خواند و او در لحظات اولیه تنها کسی بود که می توانست به کمک افراد هلال احمر زخمیان را داخل آمبولانس ها جا دهد و مردگان را بردارد و به سرد خانه بفرستند .

تماشای سیمای مردمی که در طول خیابان تیر خورده بودند او را از جنگ و از سیمای جنگ متنفر کرد . یک جا که جنازه کودکی را روی دست هایش گرفته بود و می گریست نتوانست خودش را کنترل کند و فریاد کشید :

مرگ بر جنگ

زنده باد صلح

مأموران به خیال این که کودک اوست مراعات حالش را کردند و چیزی نگفتند . اگر پی می بردند که فرزند او نیست بدون تردید دستگیرش کرده و به پیشگاه قاضی اش می فرستادند که حکم زندان دهد .

در جمع دوستانش پای درختی در حاشیه نهری در یکی از باغ های سراب می خندید و با آب و تاب تعریف می کرد که چه گونه توانسته با تمام وجودش در خیابان اصلی شهر فریاد بردارد « مرگ بر جنگ زنده باد صلح »

« کیو » دوست قدیمی اش که ریش و سبیل زرد ، اندام ظریف و چهر ه ای خجالتی داشت ، او را تشویق می کرد که :

بگو ... بازم بگو ... دیگه چه گفتی .....

و او با خیال خودش چیزهای دیگری می ساخت و به آن صحنه اضافه می نمود و با آب و تاب تعریف می کرد . منجمله این که « مرگ بر جنگ افروزان » هم گفته بوده . « کیو » شوق زده می پرسید :

- جان مولا این شعارم گفتی .....

- خب ، پس چه ؟ .... خون جلو چشام را گرفته بود . فکر می کنی چه کارم می کردند ؟ می فرستادند جای همیشگی ، زندان دیزل آباد .

و پشیمان بود از این که چرا چنین شعاری نداده است و چرا آن هنگام چنین شعاری به فکرش نرسیده بوده ....

3

در حالی که عده ای در سایه جنگ و « بازار سیاه » و « احتکار » خودشان را می بستند و برای هفت پشت خود ثروت می اندوختند ، هوشنگ که در آن روز ساک حاوی گیوه و کتاب هایش را از دست داده بود ، کارش این شده بود که در هر مجلسی علیه جنگ و به سود صلح داد سخن بدهد .

یک بار در زندان ، در اعتراض به جنگ نامه ای به مقامات زندان نوشت و اعلام اعتصاب غذا کرد و لب هایش را دوخت . این موضوع در زندان دیزل آباد همه ی اخبار و حوادث را تحت شعاع خود قرار داد . مقامات زندان ابتدا به قضیه اهمیت ندادند اما این که انسانی در اعتراض به جنگ اعتصاب غذا کند و لب های خود را با نخ و سوزن بدوزد چیزی نبود که با بی تفاوتی از کنارش گذشت و یا با جک و لطیفه از بار مثبت آن کاست .

اعتصاب غذای هوشنگ و لب دوختن او به شهر کشیده شد و مقامات زندان زیر بار فشار افکار عمومی مجبور شدند دخالت کنند و دکتر زندان را روی سر هوشنگ که در احاطه زندانی ها بود ببرند و در میان متلک و دشنام زندانیان که به سود هوشنگ شعار می دادند و احساساتی شده و اظهار همدردی می کردند ، نخ لبش را باز کنند و با تهدید او را وا دارند که اعتصاب غذای خود را بشکند .

دیگر مثل یک قدیس به او می نگریستند . او با آن قد بلند وریش سپیدی که به شیوه کارل مارکس و رفیقش انگلس گذاشته بود ، با سیمایی متفکر در هوا خوری زندان قدم می زد و برای زندانیان شعر می خواند و علیه جنگ و به سود صلح سخنرانی می کرد .

چشم اندازی وجود نداشت که جنگ تمام شود . جنگ از مرز یک سال و دو سال و چند سال گذشته بود و همچنان موشک های دوربرد شهر کرمانشاه را در هم می کوبید ، هواپیما های جنگی « میراژ » ساخت فرانسه و هواپیماهای « توپولف » ساخت روسیه شهر را در هم می کوبید ند ، در جبهه های دیگر کشور ، در خرمشهر و اهواز و آبادان و دیگر نقاط مرزی غرب و جنوب غربی کشور تانک ها یک ریز دست به آتشبار می زدند و « کاتیوشا» ها که در ایران به « چلچله » شهرت یافته بود مدام آتش می ریخت و فرزندان ایران بی وقفه آهنگ جبهه های نبرد می کردند .

یأس و اندوه قلب شاعر را در هم می فشرد . بیش از بیش پریشان و درمانده شده بود . پائیز از پی پائیز و زمستان از پی زمستان می آمد و نشانی از صلح نبود . او هر جا که می رسید بر علیه جنگی که آن را « جنگ بی حاصل » می نامید سخنرانی می کرد . یک بار موافقان جنگ او را داخل هشتی چهار راه اجاق گیر آورده و به شدت کتک زدند .

در اثر این کتک بی رحمانه مدتی در گوشه اتاق کوچک خود در تنهایی و انزوا زمین گیر شد . دنده هایش به شدت آسیب دیده بود . چند روزی تب شدیدی کرد . هیچ کس نبود به او کمکی کند یا حتی برایش استکانی چای درست کند . از شدت تب هذیان می گفت . چند تا از دندان هایش را که می توانست به کمک آن آخرین دندان ها غذا بخورد شکسته بودند . دیگر دندانی در دهانش باقی نمانده بود .

تمام آن روزها را با گرسنگی و بیماری و تب و هذیان گذراند . اندکی که حالش بهبود یافت در بستر بیماری تصمیم گرفت اگر توانست برخیزد و تا کوچه باغ های سراب رود ، در آن جا در اعتراض به جنگ و ادامه آن دست به اعتصاب غذا بزند و لب هایش را بدوزد و دست از اعتصاب غذا برندارد و لب هایش را وا نکند مگر این که صلح شود .

تابوت هوشنگ را گروهی از یاران « سینه سوخته » اش به دوش گرفته و به سوی گور می بردند . احساس نمی کردند جنازه ای را حمل می کنند ، انگار مشتی پر را با خود می بردند . هوشنگ هفته ها در اعتراض به جنگ لب هایش را دوخت و زیر درخت توت کهنسال کنار نهر آن قدر مقاومت کرد تا یک شب قلبش از تپش باز ایستاد .

وقتی « کیو » در آن صبح غمناک او را دید که تکیه بر درخت ، باد ریش بلندش را چنگ می زد به یاد شعر « کاکلی» از نیما افتاد که هوشنگ آن را خیلی دوست داشت و همیشه آن را می خواند . خودش هم مانند « کاکلی » زیر درخت توت ، در کنار نهر در حالی چشم بر آفاق دور بسته بود که دست روی کتاب « فلسفه فقر » گذاشته بود .

هوشنگ دیگر چیزی نداشت که از خود بر جای گذاشته باشد .

هشتم آبان 84

 

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 12:59 | لینک  | 

  

     ۱ـ انسان ها را با گفتار شیرین محک نمی زنند، با کردار درست می شناسند .معیار سنجش   سخن عمل است.   

     ۲ـ در این روزگار تیره ، چه دشوار و جانفرسا است شرافتمندانه زندگی کردن. 

     ۳ـ چه نیکو و زیباست که در تولد و مرگ هر انسانی ، یک نهال مفید کاشته شود.

     ۴ـ ثروت انبوه حاصل نمی شود مگر به بهای پایمال کردن حقوق دیگران.

                                                                                                ادامه دارد ........

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 22:17 | لینک  | 

 

      در چنبر سیاه این سالهای بی لبخند

      شکوفه ی جوانی برخاک ریخت

                                        و برف

      چشمان مرا زنده به گور کرد.

      چه گونه همدیگر را بشناسیم 

                                    وقتی که

      من از دنیای مردگان می آیم

                                   و تو

      خاطره ی مرا به بادها سپرده ای .

       ماری عظیم از آسمان بر آمد

       تا تو نرقصی و آواز نخوانی

        و گیسوانت را در برا بر آینه شانه نزنی .

        چه گونه خود را ببخشم

                             خدای من

        دلتنگی دختران ایران

         ماه را سیاهپوش

          و خورشید را به سوگ نشانده است . 

 

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 22:0 | لینک  | 

غمگین تر از غروبم بر من ببار باران
قلبم گرفته همچون پاییز زرده جاران
ازباغ ذهن من کی پر می کشد زراوشان؟
مرغی که پر کشیده است از شاخ کهنه داران ؟
بر کوه بیستون هم ابری خمیده انگار
تهمینه در میان انبوه سوگواران
در بستر حوادث غلتیده ام تو گویی
برگی که در مسیر سیلاب جویباران
تقدیر کور و وحشی آیا چنین رقم زد؟
یا خامی نگاه چشمان خوشه کاران؟
از پشت شیشه ی شب چشمان زرد پاییز
در جستجوی ردی از پای شهسواران
ای گل که زخم پاییز از بوته ات جدا کرد
نامت نمی شود محو از ذهن روزگاران
بر شانه گر چه باشد تابوت و پرچم تو
باید تدارکی دید تا جوشش بهاران

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 18:56 | لینک  | 

تو ای عبور مهاجر 
                 د
ر غربت
با گریه های شبانه و
                      زخم کوچه ها
نامت
شیری است دربدر
از قاره ای به قاره ای رها
افسوس!
بیرق فتاده است و خورشید
                              قعر چاه
این دشنه را
            که برکشد
                      از گلوی ماه؟

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 21:36 | لینک  | 

منصور یاقوتی: پریشان و آماس كرده از بغض زنگ در را فشار داد. عالمتاج خانم كه از پس شیشه های غبار گرفته پنجره به ریزش برگ های شاه توت، زیر پرتو زعفرانی آفتاب پائیزی،خیره شده بود گفت:
- ببینی كیه؟
سینداد چشم از صفحه تلویزیون برگرفت. برخاست. دامنش را صاف كرد و روسری اش را برداشت و بر سر انداخت و بیرون رفت. از حیاط گذشت. در را گشود و وحشت زده چند گام عقب رفت. می خواست فریاد بزند و مادرش را به كمك بخواهد كه چنگیز دهان گشود و گفت:
- نترس! برای حلال خواهی آمدم.
عالمتاج خانم پنجره را كمی گشود و پرسید:
- كیه؟
- سینداد با چشمانی پر از شگفتی و نفرت گفت:
- مامان،‌چنگیزه !
عالمتاج لرزید. برگشت و نگاهش روی نگاره چهره خان كه یك نقاش ماهر با رنگ و روغن كشیده بود مكث كرد. دسته ای گل سرخ پلاستیكی غبار گرفته روی آن بود و با نوار سیاهی كادربندی شده بود. نگاهش چرخید و خودش را در آینه دید كه مانند برگی در باد زرد و اندوهگین می نمود. تارتار از موهای سرش سپید شده بود. سر برگرداند. چنگیز، سرافكنده و با شانه های آویزان، بدون اجازه به درون آمده بود. عالمتاج احساس ضعف كرد و روی فرش ماشینی با زمینه  كبود نشست و چشم به در دوخت. احساس وحشت كرد اما همین كه چنگیز تو آمد و سلام كرد و سرپائین افكند، آرام شد. چنگیز مانند ابر تیره ای قوز كرد و زانو زد و درهم فشرده شد. موهای سرش یك پارچه سفید شده بود و برف روزگار ریش و سبیلش را هم سفید كرده بود. عالمتاج با نفرت به او می نگریست و حرفی نمی زد - سینداد هم گوشه ای نشست و با چشمان پر از خشم و كینه به چنگیز خیره شد كه تو خود قوز كرده و نگاهش را پائین دوخته و انگار زیر فشار بهمن سنگینی دفن شده بود. عالمتاج خانم برخاست و نگاره ی خان را از روی دیوار جدا كرد وآن را به دیوار تكیه داد و با دستمالی غبار آن را زدود. چنگیز سربلند كرد و چشمش كه توی چشم خان افتاد، ناگهان بغضش تركید و با صدای بلند زیر گریه زد. شانه هایش می لرزید و مانند ابر تیره پرباری بر روی خود می بارید. عالمتاج خانم و دخترش به او می نگریستند و حرف نمی زدند.
-2-
تو عمارت اربابی ریختند. در آستانه در چند نفر از فشا رو هجوم جمعیت زیر دست و پاافتادند و بقیه از روی آن ها گذشتند. به همدیگر تنه می زدند. فشار می دادند. دشنام های زشت به هم  می بستند و هر كس تقلا می كرد زودتر از دیگری وارد عمارت اربابی شود و دست به چپاو (1) بزند. یك نفر با ته آرنج چنان رو جناغ سینه پسر عموی خود كوبید كه نفسش را بند آورد. دیگری پا جلوی پای برادر خود گذاشت كه با چهره روی سنگفرش حیاط زیر لگدهای دیگران افتاد. زیر آسمان خاكستری و ابراندود، جمعیت برف های انبوه كف حیاط را كوبیدند و به سوی اتاق ها هجوم بردند. ابتدا قالی ها را چپاو كردند. سر قطعه فرش دوتا برادر با هم درگیر شدند و یكی از آن ها كه جثه اش دوبرابر دیگری بود برادر كوچكتر را سر دست بلند كرد و چنان روی پنجره بسته كوبید كه چارچوب كنده شد و همراه با متلاشی شدن شیشه ها روی بالكن پرت شد. برادر كوچكتر نالید:
- وای پدر جان مردم!
چنگیز كه میان حیاط ایستاده بود،‌تفنگش را بلند كرد و چند تیر هوائی شلیك كرد و فریاد زد:
- بین خود با عدالت رفتار كنید!
پدر چنگیز سماور زردی را كه فكر می كرد طلاست در بغل گرفته بود و روی گرده اش هم قالی نفیسی حمل می كرد. پرده ها برچیده شدند. تابلوها از روی دیوارها كنده شده و میان حیاط پرتاب می شد. چوپان آبادی با لگد روی دستگاه ضبط صوت كوبید. آهی سرد سینه خان را تكان دادو لب هایش را لرزاند. چشمانش كه از جوشش اشك خیس شده بود روی بچه های خرد سالش چرخید كه كنار مادرشان در آن اتاق سرد و برهنه از ترس و از سرما بر خود می لرزیدند.
خان كه از پشت شیشه های پنجره به بیرون می نگریست با اشاره انگشت زنش را فرا خواند. عالمتاج خانم با چهره تكیده و چشمان اندیشناك از جا برخاست. خان او را گوشه ای كشاند و طوری كه بچه هایش نشوند با صدای گرفته پچ پچ كرد:
- اگه من مردم جنازه ام را تو این آبادی و كنار مردگان این مردم پست و نمك نشناس دفن نكن.بغض گلویش را فرو داد و گفت:
- ببر به »پیر چشمه«!
و به بیرون خیره شد. كلاغی، جوجه ای را به منقار گرفته بود و می پرید.
- بچه ها را خوب تربیت كن.
عالمتاج زیر گریه زد. خان شوری اشك را در گلوی خود حس كرد. برخود نهیب زد كه صدایش ارتعاش نداشته باشد:
- زن! بچه ها ناراحت می شن!
عالمتاج با گوشه لچك اشك هایش را روفت و به بیرون، به سپیدار برف گرفته. خیره شد.
خان با تاسف گفت:
- چنگیزه، می بینی!... ای نمك نشناس. انسان چقدر بیچاره است!
***
انگار پرده عظیم و مواجی از برف از غرب به شرق آسمان كشیده شده بود و هم چنان بر روی زمین  ودشت و كوه ودره كشیده می شد شب ها، گرگ های خاكستری گرسنه كنار آبادی »مار آب« می پلكیدند و آن قدر می چرخیدند تا سگی را به دنبال خود بكشانند و پاره پاره اش كنند. خان دوربین آلمانی را از روی رف برداشت و به مهتابی رفت و آن را بر چشم گذاشت و در میان تنگه مكث كرد.به دقت خیر شده و با تردید زمزمه كرد:
- یه خر كه زیر شكمش... چه جمع شده؟ انگار آدمه!... بارش برف نمی ذاره چیزی دیده بشه. به مستخدم دستور داد:
- اسب مرا زین كن... برنو هم یادت نره.
چند لحظه بعد سوار بر اسب شده و زیر بارش برفی كه به سنگینی می بارید،از قلعه بیرون زد و عازم تنگه ی دور دست شد. مردهائی كه برف پشت بام هارا پارو می كردند، با كنجكاوی به خان نگریستند كه زیر بارش برف عازم كوهستان بود. اسب با دقت و احتیاط از میان انبوه برف می گذشت. نزدیك تنگه،‌خان لگام اسب را كشید و به اشباح خیره شد. زیر شكم خری چند نفر قوز كرده بودند. با خودگفت: »تو راماندن و زیر شكم خر پناه گرفتن!«
پا بر سینه اسب كوبید. سكوت خوفناكی تنگه را انباشته بود. نزدیك كه شد دید مرد و زنی همراه با دو تا بچه زیر شكم الاغ در هم فرو رفته اند. خان فریاد زد:
- آهای خالو!... اهل كجائی؟‌كی هستی؟
مردی از زیر شكم خر بیرون آمد. سلام كرد. دوید جلو و دست خان را بوسید و گفت:
- اسمم چنگیزه قربان... اهل آبادی سیاه درختم... كوچ كردیم و تو برف ماندیم...
خان گفت:
- بیا پیش من، جائی تو قلعه برای زن و بچه هات هس. بهار می دم یه خانه برات بسازن. زمین هم بهت می دم.
چنگیز گفت:
- نوكریت را می كنم قربان... زن و بچه هام را از مرگ نجات دادی.... خدا تو را از ما نگیره . خان گفت:
- بچه ها را بر پشت اسب سوار كن، كمك كن زنت رو الاغ بند بشه....
چنگیز چكمه های خان را بوسید و گفت:
- خدا طول عمر بهت بده....
***
چنگیز در را گشود .تفنگ را در دست خود جابه جا كرد و پرسید:
- طلاها كجاس؟
 عالمتاج خانم گفت:
- كدام طلا؟ هر چه كه داشتیم بردید: هزار راس گوسفند، ششصد هكتار زمین... هر چه گاو بز بود... خانه را هم مثل كف دست جارو كردید... دیگه چه می خواهید؟ پس رحم و مروت شما كجاست؟
بچه های من حق دارن زندگی كنند یا نه؟
- طلاها كجاس؟
عالمتاج خانم گفت:
- سه روزه ما را بی آب و نان این تو حبس كردی، از خدا بترس، مگه ما چه كردیم؟
- ظلم!
خان پرسید:
- ظلم به كی؟ لابد یكیش توئی؟!
به چشمان سرد چنگیز خیره شد و آه كشید. چنگیز فرمان داد,
- بیاید بیرون!
یك عده از روستائیان در حالی كه علیه آنها شعار می دادند پشت سرشان راه افتادند . چنگیز چند نفر مسلح او را همراهی می كردند به خان گفت:
- از مردم حلال خواهی كن
خان گفت:
- من د رحق مردم بدی نكردم كه حلال خواهی كنم، چه كار كردم؟
- ظلم!
بیرون كنار دیوار قلعه ایستادند. چنگیز،‌خان را از زن و فرزندانش جدا كرد و گوشه ای كنار دیوار كشاند. خان گفت:
- بذار دو ركعت نماز بخوانم.
عالمتاج خانم و بچه ها گوشه ای روی برف از سرما می لرزیدند و پا به پا می كردند. خان وضو گرفت، روبه قبله ایستاد و نالید:
- الله اكبر
خان نمازش را كه خواند. چنگیز به او گفت:
- برو پای دیوار بایست!
خان، زن و فرزندانش را با درد و حسرت تماشا كرد و چشم و دلش را از وجود آنها انباشت و آه سردی سینه اش را تكان داد. لب هایش لرزید. كنار دیوار ایستاد و دعا كرد. چنگیز زانو بر زمین زد و ضامن را روی رگبار گذاشت و شلیك كرد.
عالمتاج خانم جیغ كشید. بچه هایش نعره زدندو به سوی پدر دویدند و سر در برف و خون بردند. اشك و خون در هم آمیخت. مردم شعار می دادند.
3
چنگیز هم چنان می نگریست وبادستمال یزدی آب بینی و لب و لوچه اش را می گرفت و شانه هایش تكان می خورد. عالمتاج خانم اشاره به سینداد كرد كه اتاق را ترك كند. سینداد برخاست.
عالمتاج خانم هم بلند شد و نگاره خان را جلو روی چنگیز گذاشت و پشت سر دخترش اتاق را ترك كرد.
چنگیز تنها ماند. بادستمال خیس اشك هایش را گرفت و در چشمان خان خیره شد. شبح خان در پیش چشمش ظاهر شد با قد بلند، لباس محلی كردی، چهره آرام كه دست ها را رو به آسمان و هستی بی كرانه بلند كرده و می نالید:
- الله اكبر!
چنگیز با هق هق نالید:
- مرا ببخش، اشتباه كردم!
با صدای بلند گریه زد. برخاست. در حالی كه مانند ابر سیاه پرباری می گریست، با شانه های خمیده و سر در گریبان ، پا به كوچه خلوت گذاشت.
در كوچه باد می وزید.
ــــــــــــــــــــــ  

1- چیاو: غارت، یغما

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 22:25 | لینک  |