تبليغاتX
ایران سرود
نوشته هایی از منصور یاقوتی درباره ادبیات، داستان، شعر, نقد ادبی

 

* ثروت انبوه حاصل نمی شود مگر به بهای پایمال کردن حقوق دیگران

* دوستی برگزین که در تنهایی ، دشواری و در روزگار سخت در کنار تو باشد.

* آدمی که به قول خود وفا نمی کند قابل اعتماد نیست.

* بی کاری موجب فقر و فقر موجب گرسنگی و گرسنگی می گردد.

* هزار توبه گناهی را پاک نمی کند.

* اصلاحات در کردار معنا می یابد نه در گفتار.

*عشق به زندگی، زیبایی و دانایی را مانند شعله ای فروزان همیشه در جان خود بر فروز.

 

                                                   از کتاب منتشر نشده ی صد اندرز

 

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 22:13 | لینک  | 

 

شب زنجیر و قفل و کوهه ی درد

شبی پا هشته بر روی گل زرد

شب خون کبوتر ، خنده ی زاغ

شب دم سرد کرکس ها ،شب سرد

                         **

غمت در کنج سینه لانه کرده ست

چو گردابی به دریا خانه کرده ست

غمت ، ایران محبوبم ، درین شهر

کلام آبیم شبنامه کرده ست.

                   **

شب و جغدی به زیر نور مهتاب

و یک قایق که افتاده به گرداب

کجا موجی که بر گیرد دلم را

به سان قایقی گم گشته در آب

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 22:0 | لینک  | 

 

 

 

 

 

 

گور

 

 

مادر برگشت، نسیم ملایم شبانه بر«سَلتَه1 و زبون» ش پیچید و گوشه «لچک» را روی چهره اش کشاند، گفت:

-تو این تاریکی شب مراقب خودت باش میان چاله چوله ای نیفتی.

دخترش که تازه پا به آستانه ده سالگی می گذاشت، دست هایش را به سوی مادرش کشاند و با ترس و دهشت به پشت سر خود خیره شد و نالید:

-هم گشنمه هم تشنمه مادر...

پدر که با سَرِ افکنده بقچه را زیر بغلش می فشرد بی آن که سر بر گرداند گفت:

-طاقت داشته باش رولَه2 ...

در پَی آنها سگی با اندام ظریف، چشمان میشی با هوش دست کودگی را که با خمپاره قطع شده بود و تیکه بلندی از پیراهنش پیچیده شده بود طوری به دهان گرفته بود و در پی آنان می آمد که دست صدمه نبیند.

گاهی منَوَرها در آسمان تاریک پر از سِتاره منفجر می شدند و بیابان را روشن می کردند. از دور دست صدای خمپاره و گاهی صدای رگبار مسلسل سکوت هولناک بیابان را به هم می زد.

سگ در طول باریکه راه، هر چند گاه دست را روی زمین می گذاشت، پوزه اش را رو به آسمان بلند می کرد و زوزه های تلخ و جگر خراش از اعماق وجودش بر می آورد و با پنجه هایش خاک را می کند. زن گفت:

-تا امشب این جور زوزه نکشیده... من که به عمرم نشنیدم این سگ به این تلخی بناله... زن هم روی سرش بقچه بزرگی که ته مانده زندگی آن ها میانش بود نهاده و مراقب بود در آن تاریکی دهشت انگیز پاهایش به سنگی برخورد نکند یا در چاله ای نیفتد.

بچه نالید:

-مادر انگار یه چیزی به دندان گرفته... شاید می خواد به ما چیزی بگه...

پدر گفت:

-جنگ این حیوان بی چاره را هم دیوانه کرده... حیوان زبان بسته از جنگ وحشت کرده...

مادر گفت:

-جلوتر بیا دستت را به من بده... خدایا این چه بلائی بود که بر سر ما آمد... هر چی داشتیم جاماند... تلویزیون، یخچال، فرش، خانه... شهر را هم اشغال کردن...

مرد برای چند لحظه بقچه را روی سرش گذاشت، در دل تاریکی پاکت سیگار را از جیب بیرون کشید، سیگاری در آورد و آتش زد. زن گفت:

-هواپیماها نبینن بمبارانمان کنن... تلویزیون می گفت که یه ذره نور دیده می شه... مرد پک عمیقی زد و گفت:

-حالا که هوا پیمائی تو آسمان نیس...

هردو بدون اختیار به آسمان نگریستند، در بلند ترین نقطه آسمان هواپیماهائی چراغ می زد و به سوی نقطه نامعلومی در حرکت بود.

زن با هراسی گفت:

-من که گفتم سیگارت را خاموش کن

دختر بچه پیراهن بلند مادرش را چنگ زد، با هراس به پشت سرش خیره شد و نالید:

-مادر ببین چه زوزه ای می کشه... انگار یه چیزی می خواد به ما بگه...

مر گفت:

-ترسیده!... همه ترسیدن... جانورا هم از جنگ می ترسن... همه می ترسن...

زن به عمق تاریکی به دور دست ها خیره شد و گفت:

-تا «سرپل1» باید خیلی راه مانده باشه... یه جائی بشینیم، بچه از پا افتاده...

مرد سربلند کرد و به دوردست ها نگریست و گفت:

-از ترس همه ی چراغا را خاموش کردن... یه ذره نور هم دیده نمی شه... چه جور می شه فهمید چه قدر مانده که برسیم؟...

زن نالید:

-از پا افتادم... حالا چه می شه؟... این جنگ تا کی می خواد ادامه داشته باشه؟...

دست روی دست کوبید و نالید:

-همه چیز جا ماند، همه چیز!... خانه، فرش، یخچال، یه عمر زندگی...

مرد پرسید:

-طلاهات چی؟ آوردیش که؟

زن دست بچه را در دستش فشرد و گفت:

-می خواستی جاش بذارم؟ پس با چه زندگی کنیم؟

بچه پیراهن مادرش را چنگ زد و نالید:

-مادر، «بازَه2» یه چیزی به دهن گرفته... یه چیزی انگار که...

 

پدرش بی آن که سر برگرداند گفت:

-نترس... چشمه ای هم این دَورِوبَرا نیس... نه چشمه ای، نه درختی... این چه مصیبتی بود که رو سر مردم «قصرشیرین» ریخت؟... تا کی می خواد این جنگ ادامه داشته باشه؟... صد دفه بهت گفتم اثاثیه ها را بار ماشین کنیم و بریم کرمانشاه... هی امروز فردا کردیم... سه ماهه با خمپاره شهر را می کوبن... نرفتیم تا یه ساعته شهر محاصره و اشغال شد... تکان نخوریم تا دشمن تو شهر تابلو بکوبه«مدینت الصدام ای!... کورخوانده!... ایرانیا پدری ازش در بیارن تا غلط بکنه اسم یه شهر را عوض نکنه... دو هزار ساله اسم این شهر«قصر شیرینه»... حالا یه عرب پا برهنه بی شلوار که کشورش پر از نجاسته می خواد نام قصرشیرین را عوض کنه... با همین پیری تفنگ به دس می گیرم... بذار با په «زهاو» بذاریم... دشمن کورخونده، ایرانی زیر بار خارجی نمی ره... هفت هزار سال تمدن ما داریم زن، هفت هزار سال... تلفن می زنم«برزو» کارش را تو تهران ول کنه بیاد تفنگ به دس بگیره... پدر و پسر می ریم جبهه... این عربا مثل این که نمی خوان هیچ وقت آدم بشن...

زن گفت:

-این بچه خسته شد... این حیوان زبان بسته م نمی دانم چشه مرتب زوزه می کشه... یه چیزی مث چوب به دهن گرفته وولش نمی کنه...

مرد گفت:

-چوب برای چشه؟

دختر بچه گفت:

-بابا!... بابا!... چوب نیس... انگار که د س یه بچه س...

-دس یه بچه؟

مرد برگشت. زن هم برگشت. سگ که دردل تاریکی، به دلیل سیاه بودن موهای بلند و براقش، به زحمت دیده می شد جلو آمد. دم جنباند. چیزی را که به دهان گرفته بود روی زمین گذاشت. روی پاهایش نشست و با چشمان درشتش که انگار نور سبزی از آن می تراوید به آن ها خیره شد. زن اندکی خم شد و جیغ کشید. بقچه از روی سرش روی زمین افتاد. مرد بقچه اش را روی زمین نهاد و جلو آمد. خوب که خیره شد نالید:

-یا امام رضا این که د س یه بچه س!

دخترش خودش را در آغوش مادرش رها کرد. زن روی زمین نشست و نالید. دختر بچه به گریه افتاد. سگ پارس کرد. مرد سیگار دیگری روشن کرد و گفت:

-گفتم که این حیوان بی خود زوزه نمی کشه... فکر کردم که بوی گرگ یا شغال به بینی ش خورده... نمی خواستم شما بترسید... پرِ این بیابان شغاله...

زن که دچار وحشت شده بود نالید:

-حالا چه کار کنیم؟

منَوَرها یک لحظه آسمانِ دشت را روشن کردند. سگ پارس کرد، برخاست و با پنجه هایش نقطه ای را سعی کرد بکند، پوزه در میان گودال کوچک برد، سربرافراشت و به آنها خیره شد و ناله کشید. مرد گفت:

-زن! می گه که خاکش کنیم!

زن نالید:

-دس یه بچه س، خدا!

و با مشت بر سینه اش کوبید و گریه سرداد. مرد گفت:

-درسته، دس یه بچه س، خمپاره خورده... ترکش بهش زده... نمی شه فهمید مال کیه...

زن در میان گریه دخترش را در آغوش فشرد. دختر بچه نالید:

-مادر گشنمه... تشنه م... آب!...

زن زار زد:

-از کجا بیارم دخترم... دردت به جانم... یه کم طاقت بیاری به «زهاو» می رسیم... اون جا پر از آبه... رودخانه داره...

دختر بچه پرسید:

-یعنی می شه توش شنا کرد؟

-آره دخترم... یه کم طاقت داشته باش...

مرد گفت:

-هَول شدیم... عجله کردیم... حالا با این دس چه کار کنیم... چه جور خاک را بکنیم... یه چیز نوک تیزم این جا پیدا نمی شه...

زن همچنان که دخترش را به سینه می فشرد گفت:

-همه جام تاریکه... تا حالا این جور تاریکی ندیدم...

مرد دست در جیب کتش فرو برد. ذوق زده رو به زنش گفت:

-پیدا کردم... خدا رساند... یه چاقوکار«کِرِند» همرامه... با همین یه گور کوچک همین جا می کنم...

زن اعتراض کرد و گفت:

-نه!... از جاده بکش بالا... این جا مسیر عبوره... رو اون بلندی، پای اون بوته یه جائی بکن... مادرش بمیره الهی...

مرد دست بچه را در دست گرفت و بلند کرد و در دل تاریکی به راه افتاد. سگ در حالی که پارس می کرد به دنبال او راه افتاد. از دور صدای هولناک چند تا شغال بر گرده شب ریخت. سگ برگشت و پارس کرد. مرد گوشه ای دو زانو روی خاک زد و با تیغه چاقو شروع به کندن گور نمود. چند تا منَوَر همزمان آسمان را روشن کردند. صدای یک تک تیر برخاست. مرد سیگار دیگری روشن کرد و بر لب نهاد. با یک دست به کندن خاک مشغول بود و با دست دیگر خاک ها را یک گوشه می انباشت.

گور که آماده شد دست را میان حفره جا داد و با خاک و سنگ حسابی روی آن را پوشاند. بعد از پیرامون گور مقداری سنگ کورمال کورمال جمع کرد و روی گور را با سنگ پوشاند. با خود گفت: «از گزند جانورا در امان می مانه» بعد فاتحه داد و از خداوند برای مرده آمرزش و رحمت خواست.

زن پرسید:

-چی شده؟

مرد گفت:

-تمام شد!

زن گفت:

-من هم بیام یه فاتحه بدم، ثواب داره... روح او به بهشت رفته...

مرد سرپا ایستاد و گفت:

-او شهید شده... معصوم بوده... حتماً جاش تو بهشته... خدا رحمتش کنه...

دختر کوچک رو به مادرش گفت:

-مادر من هم می خوام براش فاتحه بدم...

زن همراه بچه به سوی گور کشیده شدند.

انفجار خمپاره ای سکوت شب را در هم ریخت بعد هم منَوَرها آسمان را روشن کردند. از دور، از عمق تاریکی، صدای شغالان بر گرده شب ریخت.

 

 

 

 

 

 

         1-       سلته و زبون: لباس محلی زنان قصرشیرین.

2-       روله: تکیه کلام به معنای عمومی فرزند شامل دختر و پسر 

۳-       سرپل: شهرستان سرپل زهاب که به گویش محلی «زهاو» گفته می شود. سرپَِل هم می گویند.

       ۴ -       بازه: نام سگ

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 22:57 | لینک  | 

 

دویدیم ودویدیم و دویدیم

به ناگه بر سر کوهی رسیدیم

 در آن سوی ستیغ خفته در ابر

به جز اعماق یک دره ندیدیم

                     **

به نام آسمان مهتاب شد کشک

و باغ و سبزه و هم آب شد کشک

به نام آسمان دردا و دردا

که نور شمع و هم شبتاب شد کشک

                    **

نه تنها چشمه در کهسار خشکید

که گل بر بوته و بر خار خشکید

نه تنها نم نزد این ابر نازا

که چشم سوسن بیدار خشکید

                **

کلاغان ای کلاغان ای کلاغان

وزیده باد پاییزی به باغان

به روی بیستون خیزابه ی ابر

خیابان تا خیابان وای زاغان

 

 

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 18:47 | لینک  |