منصور ياقوتي :هم زمان با نوشتن اين سطور ايميلي از جانب يكي از كردهاي عزيز برايم ارسال گرديد كه در آن از «زبان بيگانه» فارسي صحبت كرده بود و از من خواسته بود كه به زبان فارسي ننويسم و به كردي بنويسم!
زبان شيواي فارسي كه در جهان باستان مثل عسل وشكر خريدار داشت و تا هند و چين و ارمنستان و عربستان و بخش هايي از روسيه رفته بود و بزرگترين شاعران جهان با آن شعر گفته اند و انديشه هاي خود را در قلمرو فلسفه، حكمت، تربيت و اخلاق و انديشه ارائه داده اند، از نظر برخي كه علت العلل مشكلات خود را به غلط در حوزه زبان جستجو مي كنند زير پرسش رفته است.
اين برخورد در نتيجه فقر تئوريك و فقر دانش سياسي است. مشكلات مردم كردستان از مشكلات مردم جهان جدا نيست. فقر و نداري، بيكاري، ستم بر زنان و ستم بر اقوام و مليت ها و محروميت و عقب ماندگي يك قوم يا ملت يا جماعتي از انسان ها ريشه در نظم سرمايه داري دارد و نه در زبان فارسي. اين سوراخ دعا گم كردن است. كساني كه اين خط و خطوط را به كردهاي ايران، عراق، تركيه ، سوريه و در ذهن آنها كه در غربت جهان پرسه مي زنند تزريق مي كنند مي خواهند ما كردها ر ا كه اغلب مردماني ساده و خوشباور و دچار فقر انديشه هستيم منحرف كنند. پرسش اساسي اين است: آيا كردي كه ميلياردر است وضعيتش با كردي كه نان شب ندارد بخورد يكسان است؟ آيا كرد، كرد است؟ آيا كردي كه در كنار صخره هاي هولير يا اربيل چهار تا بز و يك گاو دارد و پشت بام خانه اش را سنگچين كرده است و برق و پوشاك و غذاي كافي ندارد بخورد روزگارش با كردي كه در تهران زندگي مي كند و صاحب كارخانه و اتومبيل و سپرده هاي كلان بانكي است يكسان است؟
سعدي كه مي فرمايد:«بني آدم اعضاي يكديگرند/كه در آفرينش ز يك گوهرند/چو عضوي به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار»دشمن ما كردهاست؟
فردوسي كه مي فرمايد:«هر آنكو برد از خرد توشه اي/ جهاني است بنشسته در گوشه اي» يا «هر آنكو گذشت از ره مردمي/ز ديوان شمر مشمرش آدمي»
آيا فردوسي در موضع ضد كرد است؟ چه كسي اين مزخرفات را گفته؟ فردوسي اين خدمت را به ما كردها كرده كه حضور تاريخي كرد را در داستان ضحاك و اردشير ثبت كرده است.
آيا انسان فارسي كه نان شب ندارد بخورد، كنار خيابان مي خوابد. به خاطر بيكاري و فقر پشت ميله هاي زندان به سر مي برد دشمن كرد است؟
اين اشخاص كه دايه مهربانتر از مادر شده و اقوام ايراني را عليه يكديگر تحريك مي كنند و مي خواهند با دست خودمان ايران را تكه پاره كرده و تحويل جهانخواران انگليسي، فرانسوي، آمريكايي، آلماني بدهيم چطور شده دلسوز ما كردها شده اند؟ چه برنامه اي را در خاورميانه مي خواهند اجرا كنند؟ اينان همانند كه اتحاد جماهير شوروي را لت و پار كردند و به خفت و خواري كشاندند. اينان نه دلسوز ملت كردند نه دلسوز هيچ قوم و ملت ديگر، اينان به منابع گاز و نفت و طلا و مس كار دارند.
ملت كرد بايد بيدار باشد و فريب نخورد. فارس و كرد و ترك و لر و بلوچ همه ايراني اند و تاريخ مشترك و فرهنگ مشترك و رنج مشترك دارند. ببينيد، در اخبار ميشنويد كه در ايران يك نفر صد ميليارد تومان بالا كشيده است و بعد هيچكس هم كار به كار اين آدم ندارد، اين آدم ها دشمنان مردم كرد و فارس و ترك و عرب و بلوچ و دشمن مردمان جهانند…
اصولا انساني كه عميقا فرهنگي است و صاحب خرد و معرفت، هر كس كه مي خواهد باشد، نمي تواند با كسي دشمن باشد. يكي از خصوصيات برجسته شاعران بزرگ مثل فردوسي، خيام، فردوسي، سعدي، حافظ و ديگران اين است كه بشر دوستند و انسانها را صرف نظر از نوع مذهب و نژاد و زمان دوست دارند. چه كسي توانسته زيباتر از ايرج ميرزا مقام مادر را بستايد؟ هيچ كس!… ايرج ميرزا مايه افتخار بشريت است و كرد و فارس و ترك و چيني ندارد. آثار داستان نويسان بزرگ روسيه مثل تولستوي، چخوف، گوركي، داستايوفسكي، شولوخف مايه افتخار بشريت اند. آثار نويسندگان فرانسوي مانند بالزاك و رومن رولان و نويسندگان آمريكايي مثل اشتاين بك و جك لندن در خدمت بشريت است.
به جاي اين سخنان بي معني و تحريك آميز، ما كردها بايد آستين بالا بزنيم و كار كنيم و با زحمت و كار در حوزه صنعت، تكنولوژي،كشاورزي و دامداري، هنرو فرهنگ به بشريت خدمت كنيم. دنياي امروز انديشه هاي قبيله اي ، قومي، نژادي و افكار پوپوليستي را طرد كرده است. امروزه بايد به اين پرسش مهم پاسخ بدهيم كه چگونه و از چه راهي مي توانيم به بشريت خدمت كنيم؟
نگاهي به رمان لاوينيا نوشته جيوكوندا بلي. ترجمه مليحه محمدي. انتشارات چشمه.1379
منصور یاقوتی: گسست ارتباط ما با جهان ادبيات و رمان در اين گوشه از جهان موجب شده كه هر چند وقت يكبار شاهد برگزاري كنفرانسي از ياوهها باشيم و لب فروبنديم. اينكه عصر رمان سپري شده است! يا دوران كتاب به سر آمده و اينترنت، مانند جادوگر قدرتمند افسانه ها ، كتاب را از صحنه جهان حذف ميكند! و عصر بر آمدن غولهاي ادبي مانند داستايوفسكي، شولوخوف، گوركي، رومن رولان، اشتاين بك و … طي شده است و از اين افاضات!
و ما – كه معلوم نيست بر چه اساسي- خود را مركز ثقل جهان مي دانيم، تاريخ هر پديدهاي را كه خوشايند ما نيست پايان يافته تلقي ميكنيم و مردم را متهم به اينكه حافظه تاريخي خود را از دست داده اند! اما به رغم پندارهاي ذهني و پيشداوريها و روياهايي كه بدان دلبسته ايم، گردونه تاريخ مسير خود را ميپيمايد.
در كشور ما، دريغا، رمان منزلتي ندارد. و چرا داشته باشد؟ سيماي كدام يك از ما در اين بركه هاي پراكنده ترسيم شده كه به تماشايش دل خوش داريم؟ تصوير كدام رنج و كدام عشق و كدام شوربختي انسان گرفتار امروز بازتابي در خور يافته كه عكس العمل ما را برانگيزاند؟ انتشار هر كتابي- رمان و داستان كوتاه – در اين كشور، ما را عميقا دچار ياس مي كند. و اين درك كودكانه و مبتذل از رمان: اينكه هر اثر قطوري را رمان ارزيابي كنيم. و اين مسابقه براي درازنويسي و بركشيدن جنازه ها از گور. واپس نگري و فرماليسم ايراني. دل خوش كردن به چاپ دوم و سوم اثر در كشور پهناوري مثل ايران با نزديك به هفتاد ميليون جمعيت و تيراژ 3000 نسخه! و با دستان تهي و جبين شرمسار از آفرينش اثري رئاليستي در حد همين رمان لاوينيا و دم زدن از سوررئاليسم و مدرنيسم و پستمدرنيسم و پديده اي من درآوري مثل رئاليسم جادو زده و غرقه شدن در ورطه سياه جريان سيال ذهن و…
و اما لاوينيا!
رمان لاوينيا اثر جيوكوندا بلي با ترجمه روان و خواندني خانم مليحه محمدي، برهمهي اين توهمات بادكنكي اخگري سرخ بر ميكشد. لاوينيا داستان عشقي شورانگيز و شگفت است، عشقي سركش و سوزان در چشم اندازي بديع و بكر. نه از آن دست سوسه هاي بسياري از انسانها كه جز خور و خواب و شهوت چشم انداز ديگري ندارند و به ذهنشان هم خطور نمي كند كه در گوشه اي از جهان ، بر بستري عشقي پاك و زميني ، چه اقيانوس دست نخورده اي از معنويت به تلاطم در ميآيد.
هر كسي آمد و ادعاي عاشقي كرد باور مكن( هر كسي هاتي وتي من عاشقم باور مه كه ) مگر اينكه از آزمون اژدهاي هفت سر گذشته باشد! در جهان باستان هم ، آنهايي كه مدعي عاشقي بودند، مي بايد از هفت خوان پر از خوف و خطر مي گذشتند. همين جور كه نمي شود هر از گرد راه رسيده اي بيايد، براساس ادعا و سخنان زيبا و دلفريب و درگير نشده با اژدهاي زندگي ، سوداي تار زلف و خم ابروي لاوينيا را داشته باشد. نه، همين جوري نمي شود. بايد مثل فيليپه جان بر كف بود! فيليپه …
امير ارسلان دنياي امروز ! بيژن قرن بيست ويكم، عاشقي كه جگر رستم دارد و خردورزي پيران. آن هم در دنياي امروز يعني دنياي«سلول»ها و زخم افعي سياه«كابل» و دستگاه خبرچين«موبايل» و در برابر منظر دوربين هاي مخفي و شبكه عظيم و گسترده خادمان سرمايه.
لاوينيا حق دارد در هر لحظه از زندگي خود، در خانه و خيابان و محل كار، در مسير عبور از دالاني كه كف آن با استخوان انسانها پوشيده شده و ديوارهاي سرد و نفوذ ناپذيرش لرزه بر اندام رستم پيلتن مي اندازد ترديد كند و با خوف و هراس گام بردارد. و نويسنده با چه قدرت بي مانندي اين لحظه هاي ترديد و دهشت را توصيف كرده است.
لاوينيا دختر جواني است با ريشه هاي اشرافي. آرشيتكت. داراي خانه و اتومبيل و خدمتكار و موقعيت اجتماعي مناسب. در محل كارش با مهندسي به نام فيليپه آشنا مي شود. اين آشنايي مسير زندگي آرام او را از ريشه تغيير مي دهد و او را به دنياي متفاوتي مي كشاند: دنياي گروه كوچكي چريك حرفه اي كه عليه بي عدالتي و به خاطر دنياييي بهتر مبارزه مي كنند. فيليپه مي گويد:« بايد بتوانيم جهان پيرامون خود را طوري دگرگون كنيم كه شايسته زندگي همگان باشد. غير قابل تصور است كه در قرن تكنولوژي، انسانها از گرسنگي بميرند و به پزشك دسترسي نداشته باشند.»(ص151)
يك شب«سر و صدايي او را از خواب بيدار كرد. هراسان از خواب برخاست. صداي فيليپه را شنيد. در را شديدتر مي كوبيد.»(ص63) در را باز مي كند. فيليپه همراه با مردي تير خورده وارد خانه لاوينيا مي شود و از او مي خواهد كه مرد مجروح را مدتي در آنجا نگهداري كند. فيليپه مي گويد:« گارد ملي سباستين{مرد مجروح} را غافلگير كرد. آنها به خانه اي كه او آنجا بودحمله بردند، با زحمت زياد موفق به فرار شد. سه رفيق ديگر كشته شدند.»(ص67) ترس وجود لاوينيا را در بر مي گيرد.« ترس هر لحظه در چشمهايش رو به فزوني مي رفت. اگر ماموران امنيتي در اطراف خانه منتظر لحظه مناسب باشند تا ضربه را وارد كنند؟»(ص801)
«اين خشونت او را دچار هراس مي كرد. احساس تعادل ناپايدار خطرناكي به او مي بخشيد.»(ص90)« با خود گفت فردا زندگي اش به حال عادي باز خواهد گشت. مي تواند ترس و وحشت و احساسات آشفته را فراموش كند.»(ص93)
سباستين، مرد مجروح مي گويد:« ما همه مي ترسيم، اين مسئله مهمي نيست. مهم آن است كه بر ترسمان چيره شويم.»(ص93)
سرنوشت-يا تقدير- مسير زندگي لاوينيا را به سويي ديگر مي كشاند. به سمتي كه لاوينيا دوست ندارد در جاده هاي بي چشم انداز و دهشت آفرين آن گام بردارد:« حس مي كرد كه خانه و زندگي اش با ضربه اي تهي شده است.»(ص105)«تنها چيز مسلم، تزلزل او بود. خودش را تنها احساس مي كرد. او با مردي بود كه به دنياي ديگري تعلق داشت كه وجه مشتركي با دنياي او نداشت.»(ص109)
مي بينيم كه نويسنده سر به اعماق وجود لاوينيا مي كشد. فيليپه نمي خواهد كه لاوينيا – عشق پاك و معصوم او- پا به دنياي خوف انگيز گروهي كوچك و آرمانگرا بگذارد كه به خاطر«دنيايي بهتر» جان بر كف نهاده و با كليت نظامي درگير شده اند كه برتري آنها از هر لحاظ، نفر و سلاح و امكانات مالي و تبليغاتي و نيروي آتش و قهر…، جاي چون و چرا ندارد.
دنيايي بهتر! همان مدينه فاضله عهد باستان! كمون اوليه! عصر شكار و با هم بودن و با هم درگير شدن با نيروهاي سركش طبيعت و با هم سر يك سفره نشستن!
گروهي كوچك كه فقط مي خواهد به ديواراي بلند بتني با سيمهاي خاردار ضربه بزند. بي آنكه براي نوسازي آينده برنامه اي داشته باشد. نه برنامه و نه نيروي انساني كافي و پاك نهاد و فساد ناپذير.
فسادناپذير ها مثل فيليپه و سباستين و فلور و ديگران درگير شده اند و معلوم نيست در فرداي«پيروزي» يك تن از آنها باقي بماند!كدام نيرو جلو رخنه فرصت طلبان را خواهد گرفت و چه كسي بر يكه تازي آنها مهار خواهد زد؟
لاوينيا سرشت ويژه اي دارد: عصيانگر- عليه قراردادهاي اجتماعي، عليه دنياي مردسالار- فمينيستي انسان دوست، بانويي با شخصيت، هرچند راحت طلب و عاشق زندگي وهمه رنگها و جلوه هاي آن ، اما نه آنچنان دربند خود و بي توجه نسبت به سرنوشت محرومان و خاكسترنشينان.
تقدير، سرنوشت اين زن را (كه نويسنده با قدرتي بيكران درون و برونش را توصيف كرده ، آنچنان زنده كه ما تصوير او را در هر لحظه از زندگي خود مي بينيم) به سوي سرنوشتي ديگر مي كشاند. سرنوشتي نه به دلخواه او.
دنباله سرنوشت لاوينيا را به عهده خواننده مي گذارم كه دوشادوش او عشق بورزد، ترديد كند، حركت كند و از پيچ و خم هاي زندگي عبور كند و همراه با او از لبه پرتگاهي مويي بگذرد و نفس را در سينه حبس سازد.
تا آن اخگر مقدس در جان نويسنده كتاب، جيوكوندا بلي شعله نكشيده باشد، محال بوده كه چنين اثر تكان دهنده اي را به تحرير كشد. بي ترديد نويسنده با شخصيتي چون لاوينيا زيسته است كه توانسته چنان جان مقدس و شيفته اي را به تصوير درآورد. و حتما خود طعم تلخ زندگي زيرزميني را با همه آن هراسها و تنهاييها و دشواريها حس كرده كه توانسته آن را اينگونه در نوشته خود حياتي دوباره بخشد.
شعله هاي زندگي بخش عشق به فيليپه كه در جان سودازده لاوينيا شعله مي كشد، گسترش مي يابد و به فلور و سباستين و گروه كوچك و نيرومند آنان گره مي خورد و در بستر حوادث داستان، فروغ مقدس آن حيات يك كشور را در بر مي گيرد.
اما در كنار اين رمان خواندني بسيار جذاب، داستاني ديگر در جريان است. جيوكوندا بلي با آگاهي و تسلط بر ابزار فرم، از آن براي اعتلا و تعميق رمان خود استفاده شاياني مي برد و در كنار حوادث داستان، تاريخ كشمكش مبارزات مردم نيكاراگوئه را عليه يورش ددمنشانه اسپانيايي ها به قصد غارت طلا و ديگر منابع، از زبان يك درخت پرتقال، با زيبايي و مهارت بيان مي كند و داستاني در داستان مي آفريند. يعني خواننده، همزمان، در يك كتاب دو داستان متفاوت و جذاب و شورانگيز را مي خواند بي آنكه سطري از هر دو را زايد بپندارد.
منصور ياقوتي :سبب نوشتن اين سلسله يادداشت ها درباره ايران شناسي شناخت واقعيتي به نام ايران است كه متاسفانه چه از درون و چه از برون يا از سر بي اطلاعي يا غرض ورزي و پيگيري اهدافي خاص، سيماي فرهنگ و تاريخ و تمدن ايران دارد مخدوش مي شود.
دخترم از سر اندوه و درد مي گويد: تو ديگر چرا؟ تو كه در اين سرزمين نه شغلي داري، نه پس اندازي در بانك ها، نه آينده و جز درد و مصيبت چيزي نصيبت نده و يك وجب از اين خاك هم متعلق به تو نيست. بابت آب و برق و تلفن و تخليه آشغال و حضور شبگرد هم بايد پول بدهي و در آغاز 60 سالگي با موي سپيد كارگري مي كني و اگر يك روز كار نكني، روز بعد نان نداري بخوري…
مي گويم: درست به همين سبب است كه من بايد درباره فرهنگ، تاريخ، تمدن و سرزميني به نام ايران بنويسم چون منافعي در اين كشور ندارم. تا كنون يك مصاحبه هم با رسانه هاي غرب و شرق نكرده ام كه كسي بتواند انگي به من بزند و هنوز سوار هواپيما نشده ام و اجير شده فقط قلم خودم هستم و نه هيچ حكومت و قدرت و سازمان و گروه كوچك يا بزرگي… درست به همين سبب من بايد دراره ايران بنويسم. اين حق من است. در جايگاه كسي كه 60 سال است در سرزمين ايران زندگي مي كند و با كرد و فارس و ترك و بلوچ و عرب دمخور بوده است و در ژرفاي زندگي توده ها عمرش به سر آمده است و باورهاي كثيفي هم ندارم. باور به اعتقادات كثيفي مثل برتري يك قوم بر قوم ديگر يا باور كثيفي مثل نژادپرستي يا باورهاي پليد ديگر كه باعث جدايي انسان ها از هم مي شود… درست به همين سبب است كه من بايد درباره ايران حرف بزنم. بروم سراغ اصل مطلب: ايران چيست؟ ايران نه به عنوان يك واحد جغرافيايي، ايران در جايگاه فرهنگ و تمدن بشري، ايران در پويه تاريخ.
به خلاف پندار ساده لوحانه و عقب مانده كساني كه ايران را با كرد و فارس و ترك و عرب و بلوچ تعريف مي كنند و اهداف خاصي را تعقيب مي كنند، ايران يك سيماي فرهنگي دارد كه با نوابغی مانند فردوسي و خيام و سعدي و حافظ و مولوي و نظامي گنجوی و عطار و صائب تبريزی و مسعود سعد سلمان و خاقانی و … تعريف مي شود، يك چهره تاريخي دارد كه با سيماي پادشاهان اسطوره اي و دادگر مثل كيخسرو، سياوش، فرود، كورش بزرگ، داريوش شاه، شاهپور بزرگ و بهرام گور تعريف مي شود، و ايران يك سيماي قهرمانانه و مبارزاتي دارد كه با رستم، بابك خرمدين ، مازيار و ديگران تعريف مي شود و سيمايي ديني دارد كه با پيامبراني مثل زرتشت و مانی و مزدك معرفي مي شود. هر كس مي خواهد ايران را بشناسد بايد با سيماي اين چهره ها كاملا آشنا شود.
اين سرزميني كه در روزگار هخامنشيان ، اشكانيان و ساسانيان مرزهايش از شرق به مرز چين مي رسيده است و از غرب به مرز مصر مي رسيده است و از شمال تا نيمه روسيه ادامه داشته و از جنوب به اقيانوس هند، و اكنون از شمال به درياي خزر و از جنوب به خليج پارس و از شرق به افغانستان و از غرب به عراق محدود است. در روزگار باستان ، به قولي سپيده دم تاريخ از آن بردميده است و جهان باستان با ايران تعريف مي شده. مي توانيد به داستان فريدون در شاهنامه فردوسي و تقسيم جهان توسط فريدون مراجعه بفرماييد.
اينكه امروزه كساني از روي ناداني و بي اطلاعي با تاريخ و فرهنگ ايران، بر تقسيم بندي هاي قبيله اي انگشت مي گذارند، بايد بدانند كه در جغرافياي قديم ايران كليت كردها در تركيه و عراق و سوريه جزء جدايي ناپذير سرزمين ايران بوده اند. كشور عراق بخشي از خاك ايران بوده و تيسفون پايتخت پادشاهان ساساني.
افغانستان در تاريخ معاصر از ايران جدا شده است و هفده شهر قفقاز(آذربايجان شوروي سابق) بخشي از خاك ايران بوده و تاژيك ها و افغان ها به زبان فارسي حرف مي زنند. و طرح مباحثي مثل كرد و فارس و ترك كه قصدش ضربه زدن به اتحاد تاريخي ، فرهنگي اقوام ايراني است در اين كشور جايگاهي ندارد چرا كه همهي اين اقوام ايراني اند و با هم فاميل و خويشاوند و از يك خون و يك رگ و ريشه. ايران از نظر جغرافيايي پيكري است يگانه ، همبسته، تعريف شده و دنيا بايد بزرگواري مردم ايران را درك كند كه به دنبال اين باور نيست كه هر چه با دسايس انگليس از ايران جدا شده به خاك اين كشور برگرداند، افغانستان را ضميمه خاك ايران كند و هفده شهر قفقاز هم به آغوش وطن بياورد!!
كه البته هيچ ايراني با فرهنگ و انسان دوستي طالب چنين وضعيتي نيست.
هرپدیده ای بنا بر خصوصیات درونی و شکلی اش خود را تعریف می کند و از دیگر پدیده ها متمایز می شود . این تعریف قانونمند است و قطعیت علمی دارد . در جهان هنر هر رشته ای بنا بر سرشت و شکل خود از دیگر پدیده ها سوا می گردد. وقتی از نقاشی ،موسیقی ،سینما ، مجسمه سازی ، شعر ، داستان ، چیستان ، قطعه ادبی ، نوشته های مینی مال و ترجمه شعر سخن می گوییم ، معیارها و موازین خاصی این پدیده ها را از هم سوا کرده است . نو آوری ایجاب نمی کند که به دم طاووس دم روباه ببندیم و پدیده را نو اعلام کنیم ! ....نو آوری هم تعریف خاص خود را دارد و هر دانش آموز دبستان معرفت با این مفاهیم آشناست .بحث ما در باره پارامتری است که شعر را از نثر جدا می کند . اخیرا٬ برخی ها زیر پوشش سخیف نو آوری در قطعات ادبی تحت عنوان شعر از نقاشی و آواز استفاده می کنند.در مجلسی یک نفر نتوانست بند روده اش را کنترل کند و صدایی بروز داد ، یکی پرسید چه بود ؟ گفت : صدای جیر جیر در بود ،باید به لولایش روغن بزنم انگار زنگ زده ! ......پرسش این است : چه معیار یا معیارهایی شعر را از نثر متمایز می سازد ؟ / هر شاعری در ابتدای کار خود باید به این پرسش مهم پاسخ دهد . / چه معیاری داستان کوتاه را از نوشته های مینی مال جدا می سازد ؟ / هر داستان نویسی به دور از بازی های کلامی و سفسطه های رایج پاسخ این پرسش را باید بدهد. / نو آوری چیست و چه پیش زمینه های تاریخی ، اجتماعی ، فرهنگی دارد ؟ / قطعه ادبی چیست و تفاوت آن با شعر با چه پارامتری مشخص می شود ؟
در غیاب نقد ادبی،بسیاری از کسانی که دچار توهم شده اند که شعر می سرایند ، یا داستان می گویند ، گوش هایشان را به روی هر نوع اظهار نظر مخالف بسته اندو هرکدام دیکتاتوری شده اند و شمشیر از رو بسته و تهدید می کنند که اگر منتقدی پا از گلیم خود دراز کند و اثر او را زیر سوال ببرد کارش با دادگاههای انگیزاسیون است ! ...انها به شیوه ی دیکتاتورهای مدرن سیاست نان شیرینی و چماق راپیش گرفته اند ، ابتدا نان شیرینی تعارف کرده و اگر این تاکتیک کهنه موثر نیفتاد از چماق بایکوت ، پرونده سازی و شانتاژ و تبلیغات بهره می گیرند . این فضا سه دهه است که بر محیط های هنری کشور حاکم است .و آثار خلا قه را به تاریک خانه های فراموشی کشانده و راه برای آثار بی مایه ، سطحی ، مبتذل و آبدوغ خیاری گشوده است . بسیاری ازدفاتری که عناوین شعر را یدک می کشند شعر نیست و در واقع قطعه ادبی است و درونمایه آثار داستانی اغلب سطحی و بی رمق اند . فقدان اندیشه ، بازی با الفاظ ، واپسنگری ، طرد مضامین عمیق اجتماعی ، پناه بردن به اوهام مالیخولیا یی بازی با فرم ........خطوط مشترک انبوه آثار تولید شده است /برخی آمالشان جوایز شده و چنان برای جایزه مسابقه می گذارند که دل آدم -+به حالشان کباب می شود . تعدادی نان تبلیغات پوشالی را می خورند. گروهی دست گدایی به طرف آن سوی مرزها دراز کرده اند . بعضی ها در اصول فروشی گوی سبقت از دیگران ربوده اند ، بعضی به هر رنگی در می آیند تا طاووس علیین شوند ، آدم یاد داستان مولوی می افتد، قضیه شغالی که می خواست طاووس شود و به همین منظور خودش را در خم رنگ افکند و با انواع رنگ ها در آمد و طاووس نشد /
بر فراز دیوارهای بلند و بتونی و روی سیم های خاردار ، چند گنجشک خاکستری سر توی پرهایشان فرو برده اند . گربه چاق سیاهرنگی با پوزه خونالود از حاشیه دیوار می گذرد . کودکی که دست هایش را از پشت به هم قفل کرده و با چهره ی خسته قدم می زند و گه گاه به آسمان می نگرد . نگهبان به کودک می گوید:
- برو تو !
کودک چشم در چشم نگهبان می دوزد و می گوید :
- هواخوریم تمام نشده !
- گفتم برو به سلولت ....نزد مامان !
همه اش ده سال سن داشت . آیا او را از پشت نیمکت های دبستان به آ نجا کشانده بودند ؟ یا از دل یک کار گاه یا از توی کوچه هنگام بازی ؟
هرچه ! ...هوا خوری او تمام شده بود .
اکنون می فهمم که در سرتاسر زندگی ، من مجرم خطرناکی بوده ام و به همین سبب سزاوار این همه مصیبت:زندان های پیاپی، پاکسازی ، دربدری و خانه به دوشی و....بدبختی بزرگ من این است که نمی توانم دروغ بگویم ، بدبختی بزرگتر این که نمی توانم دروغ مصلحت آمیز بگویم . مگر مورچه ها و پرنده ها دروغ می گویند که من دروغ بگویم ؟
من آدم بشو نیستم ، باورکنید: هر وقت یک مشت جوان احساساتی توی خیابان می ریزند و آزادی و برابری را فریاد می کشند آب از لب و لوچه ام سرازیر می شود، آنان خیلی زود شعارهایشان را فراموش می کنند و به پول و مقام و چیزهای دیگر می چسبند و گاه به انکار گذشته خویش برمی خیزنداما مرغ من یک پا دارد......نمی دانم چرا فکر می کنم بین زندگی انسان و حیوان باید تفاوتی باشد ، اگر من فلسفه نمی خواندم با این پرسش ها خودم را عذاب نمی دادم ، ما که طبق وصیت داریوش بزرگ بر کتیبه ی بیستون با دروغ نگفتن زندگی خود را بر باد دادیم ،شغل و خانه و زندگی و جوانی همه رفت ...راستی پرنده ها یکدیگر را پاکسازی می کنند؟ موش های صحرایی چه ؟ این سخنان برای یک عده اسباب سرگرمی و تفریح است ، برای شما چه ؟............
تو را سنگ بر چشم و بر دل زنند
که چشمانت عاشق و دل شبنم است
تو که سوسن و جان ابریشمی
تو که زیر کوهی ز سنگ و بتون
صدای شقایق و یا پونه ای
در این شهر سنگ و بتون و طلا
تو را سنگ بر زلف مشکین زنند
کس از تو نپرسد پری زاده ای
که عقرب کر است و خزیده به سنگ
دلت را به سنجاقک و نسترن
به باران سپار
از این شهر پول و لجن در شکم
از این شهر بی لک لک و اسب و طاووس و باغ
خودت را به موسیقی آسمان
خودت را به آرامش یک کتاب
خودت را به اسطوره بسپار و رود
تو ای چشم آهو، سزاوار عشق و سپاس و درود۰
هر پدیده ای درهای نقد را به روی خود ببندد تباه خواهد شد. آزادی از ان جهت ضرورت دارد که کلید جادویی نقد است. نقد ابتدا باید از خود آغاز گردد تا در یک پروسه تبدیل به نقد دیگری گردد.
یکی از نشانه های جامعه ی زوال یافته این است که درهای نقد را به روی خود می بندد.هنرمندی که درهای نقد را به روی خود می بندد،هم خود و هم آثارش تباه خواهند شد.
مضحک است که از نقد توقع ستایش (مداحی )و چاپلوسی را داشت . ضرورت نقد از بستر نارسایی ها سرچشمه می گیردو هدف نقد نه تخریب و ویرانگری بلکه صیقل دادن و پالایش است در جهتی تکاملی.
"تنهاترین ستاره ی این آسمان منم
ای صبحدم شتاب چه داری به رفتنم؟"
حیدربیگی
احمد حیدربیگی شاعر بزرگ کرمانشاهی هم به ابدیت پیوست. از حیدربیگی چندین کتاب در حوزه ی شعر مدرن و کتابی به نام "یک شاخه شعر سرخ" در قلمرو غزل منتشر شده است که توانمندی شاعر را در این حیطه نشان می دهد.
شعر حیدربیگی شعری است به شدت متعهد و گره خورده با سرنوشت تراژیک انسان و لایه های فرودست جامعه. حیدربیگی در طول حیاتش انسانی و شاعرانه زیست . او از آن دسته شاعرانی بود که هرگز قلمش را به نان و آب نفروخت و با شرافت و سربلندی زندگی کرد.
اکنون او در میان ما نیست، اما غزل های شیوایش در کتاب یک شاخه شعر سرخ در صحنه ی ادبیات این کشور تاثیرگذار و ماندگار خواهد بود.
![]()
· ـ آثار منتشرشده از منصور ياقوتي
زخم مجموعه داستان
گلخاص مجموعه داستان
كودكي من مجموعه داستان
داستانهاي آهودره مجموعه داستان
سال كورپه مجموعه داستان
مردان فردا مجموعه داستان
با بچه هاي ده خودمان مجموعه داستان
توشاي پرنده غريب زاگرس مجموعه داستان
آتش وآواز مجموعه داستان
پاجوش داستان بلند
زير آفتاب داستان بلند
چراغي برفراز ماديان كوه داستان بلند
دهقانان داستان بلند
افسانه سيرنگ داستان بلند (جلداول )
نگاهي به آثاردرويشيان نقدادبي
گامي به پيش نقد ادبي
افسانه هايي ازده نشينان كرد فولكلور
يادداشت هاي يك آموزگار فولكلور
پشت ديوار برف گردآوري – ادبيات كودكان ونوجوانان
قصه هاي كاظم آباد گردآوري – ادبيات كودكان ونوجوانان
يه جور زندگي گرد آوري – ادبيات كودكان ونوجوانان
بچه هاي كرماشان گردآوري – ادبيات كودكان ونوجوانان
و ……
·
آثار دردست انتشار
فردوسي ،اسطوره ،رئاليسم مجموعه مقالات
خط مرزي مجموعه داستان
پروانه بر خاك مجموعه داستان
قصه هاي شهر مجموعه داستان
·
آثار آماده براي چاپ
بن بست رمان (جلد اول ودوم افسانه سيرنگ )
در غربت تهران داستان بلند
با من به جهنم بياييد داستان بلند
خاطرات يك مرده داستان بلند
پاييز وپروانه زندگينامه(بيوگرافي )
شب كركس مجموعه داستان
ياقوت هاوالماس ها مجموعه اي ازبهترين داستانهاي جهان
حافظ ترانه سراي عشق پژوهش
به گزين آثارابوالقاسم لاهوتي (لاهوتي كرمانشاهي )
چرخ نمايشنامه
برف وكاج مجموعه اشعار
خرس وعقاب مجموعه داستان براي كودكان ونوجوانان
سبز پري داستان براي كودكان نوشته ملا احمدجامي ويرايش
تراژدي يزدگرد رمان تاريخي
فردوسي ،ازمنظري ديگر مقالات
مقالات مجموعه نقدوبررسي
در جهان معاصر نژاد پرستی مفهومی فاشیستی است .فاشیسم ، جنگ طلب، نژادپرست، پو پو لیست و عوامفریب است .انسان پیکری یگانه است و هیچ انسانی بر انسا ن دیگر برتری ندارد مگر در عرصه فرهنگ و هنر و کار و زحمت.
کسانی که بر طبل نژ اد پرستی می کوبنددر واقع مسیر مبارزات طبقاتی مردم را می خواهند منحرف کنند . هیچ قومی بر قوم دیگر برتری نداردمگر در عرصه دستاوردهای فرهنگی ، هنری ، تکنولوژیک، محیط زیست و حقوق بشر
این ایده که نوآوری زاییده ی ضرورت است قطعی است . این جور نیست که یکی اراده کند شیوه ای نو یامفهومی نو را بیافریند . نو آوری پیش زمینه ای تاریخی ، اجتماعی ، فرهنگی ، ادبی و سیاسی می خواهد .
اما هر نوآ وری الزاما پدیده ای مثبت نیست . بسیاری از امور نو که بر پایه تفنن و از سر هوس یا ایجادجنجال و خود نمایی بوجود می آید در شن زار زمان دفن می گردد.
معمولا هنرمندان بزرگ بر پایه ارتباط تنگاتنگ با جامعه و با اتکا به نبوغ خود پیشقراول ضرورت های تاریخی/ اجتماعی می شوند .
وقتی جامعه ای اراده کند پا به قلمرو مدرنیته بگذارد سنگ اندازی در این مسیر کاری از پیش نخواهدبرد و به ناگزیر وضعیت مدرن اتفاق می افتد .
* وظیفه ی نقد ادبی این است که به کالبد شکافی اثر بپردازد.
نقذ هنری ، نقد زیبا شناسی، نقد فلسفی ، نقد سیاسی، نقد اجتماعی، نقد زبان شناسی و نقد پسیکولوژیک از انواع نقد ادبی است. در هر صورت ، در بررسی یک اثر ادبی اولویت با معیار های نقد ترکیبی است .
تاکید بر بیو گرافی نویسنده در حوزه ی نقد ادبی نمی گنجد .
نقدی که نتواند زیر ساخت و رو ساخت اثر را به طور همه جانبه تحلیل کند فاقد اعتبار است.
نقد کارشناسانه می تواند به تکامل اثر هنری یاری برساند.
ای شب غمزده آهنگ سوارانت کو؟
ارغوان ! خانه ی سرسبز بهارانت کو؟
باغ جادویی آیینه به جادو پیوست
تخت جم ! همهمه و شور نگارانت کو؟
آب در جوی بخشکید و کبوتر پر زد
بیشه ی سرخ وطن بید و چنارانت کو؟
از خزر تا به خلیج ای نفس دریاها
طرح ابری نبود نم نم بارانت کو؟
مرغ حق بال و پری زد لکه ی خونی ماند
وای جغدی به فلق ! نغمه ی یارانت کو؟
* چه هنر بی اندیشه، چه طاووس کور !
* هنرمند راستین نیاز به آوازه گری ندارد، او همچون معدنی از الماس روزی از اعماق تاریکی به در می اید.
*افراد ثروتمندی که با رنج مردمان بی گانه اند وجودشان از یک مگس هم بی ارزش تر است
*شعار از کجا آورده ای باید به یک آرمان اجتماعی تبدیل شود.
*انسان های خوش قلب زود اعتماد می کنند و در این روزگار تیره همیشه فریب می خورند۰
* عرصه ی هنر راستین قلمرو خودنمایی و جلوه فروشی نیست ، عرصه ی کار و کوشش و خون دل خوردن است.
دست هایت پیوند سپیده دمان است و آزادی
و ترانه ای که مرغک آواز خوان
در جنگلی دور می سراید
دست هایت چشمان آهوان است
و مخمل بنفشه زاران
و سینه ی کبوتران عاشق
دست هایت زبان پونه زاران است
و یال اسبان رمیده در باد
دست هایت آواز کلنگ های مهاجر است
و آرامش صدای کودک
در انزوای سلول ها
و زخم سیاه کابل
دست هایت
عطر کودکی های من است
و بوی دره های زاگرس
دست های تو محبوبم
راز جاودانگی انسان است
و راز پایداری لبخند ها و
بوسه ها و
پیوند ها ...
اندوه غربت
زخم سرب و
باد پاییز
دشتی که دلگیر است و ،هم
بیداد پاییز
آشوب برگ و
چشم شیطان و
هزاران گوش بر در
دیدی کبوتر که چه سان بر داد ، پاییز؟
حالا در این سرما و سوز و بی کسی
بن بست ،بن بست
با من نه
با خیل درختان تو بگو
هان ای کبوتر
دلبستگی دیگر چه می ماند در این
نا شاد پاییز
تراژدی یزدگرد ، رمانی است تاریخی درباره آخرین پادشاه ساسانی ،یزدگرد سوم در مقطع هجوم اعراب به ایران که نگارش آن سه سال طول کشیده است و مجوز نشر دریافت نکرده است.
فصل آخر این رمان که داستان کشته شدن یزدگرد به دست ماهو سوری است را با هم می خوانیم:
ادامه مطلب
گرفتم که تو خود سیب گلابی
و تصویر انارستان بر آبی
و یا مهتاب شهریور به دره
تو هرچه باشی اما آفتابی
**
گلی، هم چشمه ای ، پروانه ای تو
چراغ روشن این خانه ای تو
درین شهر غبار آلود و محزون
تذرو دفترشهنامه ای تو
**
ز جور ناکسان افسرده شد دل
ز دست این و آن آزرده شد دل
درین شهر پر از بیگانه مردم
گلی بود این دل و پژمرده شد دل
* خودت جهانی شگفت هستی ، پس ابتدا خودت را بشناس.
* انسان فرزانه هر سخنی را نمی پذیرد.
* یکی از نشانه های مدرن بودن این است که انسان مدرن بیندیشد.
* همان گونه که کوه به خود تکیه کرده ، تو هم به خودت تکیه کن.
* همچون بهرام گور حق خود را بگیر هر چند ما بین دو شیر باشد.
* دهانت را به سخنان زشت میالای.
چرای روشن لای پراوی
چما گلباخی ناو سراوی
اگر من هور بان بیستوینم
و باخ دل تو خود سیف گلاوی
ترجمه شعر:
چراغ روشن کوه پراوی
گل خوشبوی سرخی در سرابی
اگر من ابر روی بیستونم
به باغ دل تو خود سیب گلابی
به جز درد و به جز درد و به جز درد
نخیزد بویی از این باد دم سرد
چنین گرداب پاییزی ندیدست
نه مرغ اندر چمن نه لاله ی زرد
**
کبوتر چاهی چاه تو بودم
گلی کوچک سر راه تو بودم
شده حرف زبان مردم شهر
که من خال رخ ماه تو بودم
**
چه زیستنی ، خدایا
وقتی بهای انسان
پاره نانی است
و کوزه ای آب
پیش از آنکه تیغ بر گلو نهند
که آسمانی آبی می خواستی و
بالی برای پرواز
