تبليغاتX
ایران سرود
نوشته هایی از منصور یاقوتی درباره ادبیات، داستان، شعر, نقد ادبی

 

شبي تيره همچون پر و روي زاغ          به روي درختي تناور به باغ -

يكي كركس پير و تنها ، ز غم             فرو برده منقار خود بر شكم

چنان خفته گويي يكي قطعه سنگ      و يا برگ خشكي در او مرده رنگ

جهان پيش چشمش يكي استخوان       نبيند به جز استخوان در جهان

چنين است آيين و كردار او                   و طرز معيشت به بازار او

به جز مرگ آن و به جز مرگ اين            نخواهد كه بيند كسي بر زمين

سحر چون زند شعله بر روي كوه          تذروان گشايند پر سوي كوه

چكاوك زند نغمه نزديك رود                  و ابري بر آيد به كردار دود،

شغالي زند خنده آن سوي آب             و مرغي كشد بال و پر روي آب،

بسان يكي قطعه سنگ درشت            بجنبد زجا كركس تيره پشت

دوچشمش به سان يكي گور تنگ        گشايد به روي فغان پلنگ

فراز درخت لميده بر آن                       بجويد ز مردار بلبل نشان ،

نگه مي كند تا ببيند كجا                    گوزني شكسته سر و دست و پا

و يا در كجا عقابي سترگ                   فتاده كنار يكي پير گرگ ،

و آنگاه بر خيزد از جاي خود                 كند ترك مامن و ماواي خود ،

بپويد كجا تا يكي مرده است               و نعشي به كنجي كسي برده است ،

بپويد كجا بانگ جنگ و كوس               بر آيد به هنگام بانگ خروس

كجا بانگ موشك ، صداي تفنگ           كند پاره اندام انسان و سنگ

كجا نعش صدها كبوتر به خاك              كجا خون بريزد ز گيسوي تاك

ز كركس نژادش همين برتر است          كه جنگ و بلا نزد او خوشتر است

ز كركس همين مانده است افتخار        بر آرد ز هستي انسان دمار

نژادش همين است ، كه او كركس است       ورا مرگ بهتر ز هر چه كس است .

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 16:45 | لینک  | 

 

*   در غربت تهران /  داستان بلند منتشر نشده / فصل اول

*  نوشته منصور ياقوتي

انفجاري هولناك او را از جا تكان داد . به آسمان نگريست ، هواپيماي جنگي سياهي با سرعت از آسمان شهر گذشت و در گوشه ديگر انفجاري عظيم  همراه با قارچ غول آسايي از گرد و غبار بر خاست و بر روي شهر چتر زد . هواپيمايي   ديگر از خط سير نگاه مازيار گذشت . انفجاري ديگر . سوار تاكسي شد . نخستين محل انفجار ميدان گاراژ بود . پول راننده را پرداخت و هراسان پياده شد . مردم از هر سو مي دويدند . پدافندها صدا مي كردند . اتوبوسي پر از مسافر مورد اصابت موشك هوا به زمين قرار گرفته و مغز مسافران همراه با خون روي شيشه جلويي ماشين پاشيده شده بود . سطل هاي داخل اتوبوس از خون مسافران پر شده بود . بخشي از يك ساختمان فرو ريخته بود . وانت باري لبريز از اجساد شهروندان لت و پار شده دور ميدان پيچيد . جنازه ها روي هم تلنبار شده و پرده اي از خون از ته وانت روي آسفالت خيابان كشيده مي شد و پيش مي رفت . اجساد ميوه فروشان دوره گرد شهر كه هركدام گوشه اي افتاده و ميوه هاي پاييزي آغشته به خون كنار انار هاي تركيده رها شده بودند .دست فروشنده دوره گرد فقيري از تنه اش جداشده و چند متر آن سوتر افتاده بود . زن هاي سياه پوش با گيسوان پريشان در حالي كه گونه هاي خود را چاك چاك مي كردند به سوي ميدان مي دويدند . برخي پا برهنه ، برخي چادرهايشان را به كمر بسته بودند ، همگي ژنده پوش و تكيده و رنجور و از طوايف مختلف كرد ، لك و كليايي و كلهر و ......، يك نفر نعره بر آورد :

دبستان رشيدي كوبيده شد .....سوار تاكسي به سوي مدرسه رشيدي رفت كه در اثر بمب ريزان هواپيما هاي روسي و يا ميراژهاي فرانسوي سيصد دانش آموز فقير و خرد سال قطعه قطعه و متلاشي شده بودند . نرسيده به چهار راه رشيدي  از تاكسي پياده شد  ميان بر زد . خانه مفلوكي مانند مقوا راكت خورده و متلاشي شده بود . بچه هاي دبستان زير آواري از آجر و خاك و سيمان و آهن مدفون شده بودند . مردم زيادي با بيل و كلنگ و با داد و فرياد خاكبرداري مي كردند . آمبولا نس ها آژير مي كشيدند . از راديو صداي آژير زرد به گوش مي رسيد . مادران شيون مي كردند و گيسو به گرد دست مي پيچيدند ، پوست بر گونه ها نگذاشته و خون چهره هايشان را رنگ كرده بود . مردي دوزانو روي خاك ها افتاده و سر به زمين مي كوبيد و خاك بر سر مي ريخت . زني مي موييد و مي ناليد : فرزند شيرينم ..فرشته ي خانه ام ... كجايي پاهايت را ببوسم ...خاك روي چشات را پوشانده .. ناشتا نخوردي و مدرسه رفتي ، قهر كردي ، داغ دنيا روي دلم گذاشتي و رفتي .. كجايي نازنينم ...

گروهي مشت هايشان را گره كرده بودند و شعار مي دادند . مازيار جنازه كودكي را از دست هاي خاك آلود مردي گرفت و تحويل دستاني ديگر داد . بيل را از دست مردي گرفت و بااحتياط به كنار زدن آجرها و انبوه خاك ها پرداخت . انگشتان كوچك كودكي از زير خاك جوانه زد .انگار ريشه كوچك گياهي نورس. ..دست ديگرشش هنوز مداد كوچكش را مي فشرد .  مازيار با نرمي و ملايمت جسد كودك خردسال را از زير خاك بيرون كشيد ، او را بغل گرفت و گونه اش را به گونه خاك آلود كودك چسباند و صداي هق هق بلند گريه اش در ميان هياهوي جمعيت گم شد .

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 18:11 | لینک  | 

 

*  احمقانه ترين سخن اين است كه كسي از برتري نژادي سخن بگويد !

*  هر چند سوسياليسم ايده اي ايراني است و نخستين بار توسط موبد مزدك در روزگار پادشاهي قباد مطرح شد ، اما آزموني نوين در زندگي بشر است و به ناگزير با آزمون و خطا و شكست و پيروزي همراه .

*  جمعيت جهان با سرعتي جنون آسا در حال افزايش است و منابع غذايي محدود . بايد از سويي رشد بي رويه جمعيت كنترل گردد و از سوي ديگر بشريت همه ي توان خود را براي آباد كردن زمين هاي كشاورزي و گسترش دامداري و تامين منابع ديگر به كار گيرد .

*  ثروت انبوه بدست نمي ايد مگر بر پايه دزدي ، دروغ ، رياكاري ، و غارت زندگي ديگران .

*  اختلاف فقر و ثروت در هر جامعه اي نشان از وجود بي عدالتي در آن جامعه است .

*  شاعر يا نويسنده اي كه حرفي براي گفتن ندارد و انتشار آثارش كمكي به تغيير زندگي نمي كند ، بهتر است به قتل عام درختان كمك نكند و در گلدان منزلش نهالي بكارد .

*  درختان بر خاك مي افتند و جنگل ها نابود مي شود تا آسياب دروغ در جهان همچنان بچرخد !

*  بر پايه تكنولوژي مدرن چاپ ، هر اثر بي مقدار و بي مايه اي منتشر مي گردد ، بنابر اين در جهان امروز هر كتابي را نبايد خواند و هر كتابي به يكبار خواندن نمي ارزد .

*  در غياب نقد توانمند ادبي هر اثر بي مايه اي با قدرت تبليغات و دروغ مطرح مي گردد ، و فقر انديشه سيماي خود را در پس پرده مدرنيسم و بازي هاي كلامي و روده درازي و مزخرف نويسي .....پنهان مي كند ، كافي است تا چوب نقد برداشته شود تا هر سگي لابه كنان دنبال سوراخي بگردد . بي هوده نيست كه منتقد راستين مورد خشم و نفرت كوتوله هاي ادبي است !

 

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 17:36 | لینک  | 

 

ترور هابيل توسط برادرش قابيل نخستين ترور در جهان است . تاريخ جهان سرشار از پليدي ترور است : بهرام چوبينه سردار ايراني  ، در خاك چين توسط پيرمردي صد ساله و مزدور ترور مي شود . يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساساني توسط ماهو سوري در خواب ترور مي گردد. مي توان از ترور تروتسكي به وسيله يكي از مزدوران استالين نام برد و ترور كندي رييس جمهور آمريكا و ترور ناصرالدين شاه و فداييان حسن صباح ......اما هيچ تروري نتوانسته تاريخ يك جامعه را تغيير بدهد يا نوعي از فرماسيون اجتماعي را به جاي گونه ديگر بنشاند . به طور مثال ترور ابو مسلم خراساني نتوانست مانع تشكيل حكومت هاي ايراني بشود . ترور در تاريخ معاصر تكامل يافته و شكل جهنمي و ددمنشانه اي به خود گرفته است و ترور جمعي انسان ها شيوه غالب شده است : قتل عام ۶ ميليون يهودي بي گناه در اتاق هاي گاز ، ترور تماشگران فيلم گوزن ها در سينما ركس آبادان ، ترور دسته جمعي مردم بي گناه كرد درحلبچه و ترور جمعي كردها در واقعه انفال و ترور افراد بي گناهي كه در اتاق هاي كار خود در نيويورك كار مي كردند و گروهي اهريمن فاجعه ۱۱ سپتامبر را در تاريخ بشر رقم زدند .......گوياي نوع سازمان يافته و جديد ترور است .حالا باوجود اين همه بمب اتمي كه در مراكز اتمي جهان انبار شده است بايد در آينده منتظر فجايعي هزار مرتبه بدتر بود ، فجايعي بدتر از هيروشيما و كشتار ۱۱ سپتامبر ......

بشر بايد از خواب غفلت بيدار شود و بداند در ميان انسان ها شياطيني وجود دارند كه اگر دستشان برسد هزازان نفر انسان بي گناه را قرباني اهداف سود جويانه و ايدولوژي هاي اهريمني خود خواهند كرد ، اين است كه انسان ها بايد با تمام توان پا به ميدان بگذارند و در برابر سرنوشت خود و آيندگان احساس مسوليت كنند و با تمام نيرو خواهان برچيده شدن سلاح هاي هسته اي و كشتار جمعي بشوند و فرهنگ انسان دوستي و مدارا  را جايگزين تمايلات خشونت آميز و سوداگرايانه نمايند .

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 17:12 | لینک  | 

 

شعر

نه بازي با كلمات است

و نه نقاشي واژه ها .

شعر

انديشه است و احساس و موسيقي

و در چشم حافظ

رنگ خيال و تازيانه ي عسس و آواز فاخته .

شعر فردوسي اما

پرتو سپيده دمان است و خرد ورزي و داد

و خيام

آهنگ حيرت و شادماني شبنم

شعر سعدي

سوسن خانه ي عشق و سيرت شاهان و

                                                      فقر دراويش.

شعر را مولانا

آنقدر در ني چوبين اش دميد

تا به فضيلت عرفان رسيد .

شعر را فرخي

پرچم آزادي كرد .

و ايرج،ارزش مادر

و عشقي

تازيانه بر گرده ي ستم

شعر را لاهوتي

سرود كارگران كرد و آهنگ زحمت .

و نيما

آواز جنگل و نغمه ي توكا 

شعر را نصرت و نادر و فروغ

با زخم جان و خون موسيقي

الماس واژگان عشق كردند و حرمت انسان

شعر را اكنون

موريانه ها مي جوند

و ربات ها مي سرايند

                          بر قتلگاه درختان

آه!

موريانه هاي شعر مي آيند

و نمي فهمند كه شعر

تخريب واژگان نيست

و تخريب مو سيقي

و بي حرمتي به

                    ساحت انسان .

 

 

 

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 14:45 | لینک  | 

 

                           آنقدر آدم كشت

                           تا زير انبوه مدال هايش

                           مدفون شد ژنرال!

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 14:9 | لینک  | 

 

كرمانشاه كه شهر بزرگي است در غرب ايران ، سيمايي تاريخي و فرهنگي دارد و همچنين تمدني كهن . كتيبه تاريخي بيستون كه در فهرست يونسكو ثبت شده است به فرمان داريوش شاه  در دو هزار سال پيش بر صخره هاي كوه مقدس بيستون ( بغستان - بهستان ) كنده شده است و بخشي از ميراث فرهنگي - تاريخي جهان بشري است . در ادامه رشته جبال زاگرس در شمال شهر كرمانشاه آثار تاريخي دوره ساسانيان در منطقه ( تاق وسان ) يا تاق بستان ديده مي شود كه بخشي از تاريخ كهن بشري را به زبان تصوير بر سنگ هاي كوه و در نهايت زيبايي و خردمندي تصوير كرده است كه ضرورت دارد جزو ميراث فرهنگي بشري در بخش ميراث هاي فرهنگي يونسكو ثبت گردد. در اين آثار مي توانيم سيماي آناهيتا خداوند آب ها و كشتزارها را مشاهده كنيم همچنين بر سردر تاق ، فرشته اي كه بايد فرشته نگهبان تاق باشد و در درون تاق بزرگ پيكره هاي سنگي پادشاهان بزرگ ساساني مثل : شاهپور بزرگ ، خسرو پرويز سوار بر اسب معروفش شبديز ، موبد موبدان ، و در تاق كوچك سيماي اردشير شاه و يك كم آن سوتر تصوير حضرت زرتشت كه برخي باور دارند ميترا يا مهر است كه خداي مهر و عهد و پيمان و جنگ بوده . ( آيين مهري يا ميتراييسم آيين قبل از زرتشت بوده است ) شهر قديم كرمانشاه در دامنه كوه بيستون قرار داشته و ( الي پي ) نام داشته .

سيماي فرهنگي كرمانشاه را مي توان در اثار متعدد ديگر از جمله تاق گرا و دكان داوود و تصوير آنوباني ني  پادشاه لو لو بيان در شهر ( زهاو ) يا سر پل زهاب ديد و همچنين دخمه شهر سئنه يا ( صحنه ). سيماي فرهنگي معاصر را مي توان با چهره ها ي ذيل شناخت : ۱ - لاهوتي كرمانشاهي يا ابوالقاسم خان لاهوتي ، بنيانگذار شعر نو فارسي كه شاعري است در نهايت تعهد به انسا ن . ۲ - محمد باقر ميرزا خسروي  ، بنيانگذار رمان تاريخي درايران . از ديگر چهره هاي امروز مي توان از نويسندگان و شاعراني نام برد از جمله :

* زنده ياد رشيد ياسمي (مترجم)،  علي محمد افغاني ، داستا ن نويس با اثاري مثل شوهر آهوخانم - شادكامان دره قره سو .* لاري كرمانشاهي با اثاري ازجمله : برفابه هاي بهاري * علي اشرف درويشيان با : از اين ولايت و آبشوران . * اصغر واقدي شاعر گرانمايه با : جرقه و آواز عاشقان قديمي . معيني كرمانشاهي ، شاعر و ترانه سرا . *شهرام ناظري ، خواننده .* هانيبال الخاص ، نقاش و طراح . * باقر مومني، مورخ ، مترجم برجسته ، منتقد ادبي و دهها شاعر و نويسنده ارجمند از جمله يدالله بهزاد ، علي اشرف نوبتي ( پرتو ) اسماعيل زرعي ، جعفر درويشيان ، برادران پويا ( هر سه شاعر توانا ) ، محمد علي سلطاني ، پژوهشگر ، رحمان اميني ، داستان نويس و عزت الله زنگنه (شاعر)احمد حیدربیگی،اسدعاطفی،علی اکبر نقی پور ،علی شمس علی زاده ،پیمانه روشن زاده و..........كرمانشاه مركز آيين كهن ( يارسان ) است كه به اهل حق معروف است . اماكن مقدس مذهبي آيين يارسان مثل بنيامين و مين ير در شهرستان كرند غرب قرار دارد و در منطقه ( ريژاو ) آثار مذهبي و مقدس مقبره داوود و بابا ياگار زيارتگاه عارفان و عاشقان راستي و درستي است .زبان قديم مردم كرمانشاه پهلوي بوده است و بيشتر مردم كرد هستند و به مدارا و دوستي و تحمل باورهاي ديگران معروف و پيروان اديان ديگر هم مثل ارامنه و يهوديان و زرتشتيان به باغ اين شهر رنگ و بويي زيبا و با طراوت بخشيده اند .مردمان اصيل اين منطقه خونگر م و مهربان و به جوانمردي معروف . و معتقد به اين كه : عيسا به دين خود ، موسا به دين خود . زبان مردم فارسي و شيعه و سني در كنار يكديگر و با احترام به باور هاي همديگر .

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 19:26 | لینک  | 

 

نيامد آرشي مازندران رفت       فغان ملتي تا آسمان رفت

دريغا رستم اندر چاه و بيژن     صداي گريه اش تا كهكشان رفت

*

به دريا پاي خود بنهاده پوتين      به ظزف پر عسل افتاده پوتين

وصيت كرده بودش پطر و او هم    به دريا ميخ خود جاداده پوتين .

*

دريكي از شبكه هاي ماهواره اي بانويي ديدم به غايت زيبا  كه هفت قلم آرايش كرده و گيسوان بلندو سياهش را بر يك جفت كبوتر بر آمده از سينه اش افكنده بود . دامن بسيار كوتاهي پوشيده بود تا جايي كه به قول ما كرمانشاهي ها تنكه اش پيدا بود . و اين بانوي محترم از سوسياليسم دفاع مي كرد ! با خود گفتم تبارك الاه احسنت الخالقين و در حاليكه دوربين هم فضولي مي كرد مي انديشيدم  كه به راستي دنيا عوض شده است و ما در خواب غفلت به سر مي بريم  : يك زمان كساني از آرمان زيبا و شكوهمند سوسياليسم دفاع مي كردند همگي از جان گذشته و گره بر ابروان افكنده و بي اعتنا به سر و وضع خود ، پلنگاني عاشق و از جان گذشته كه از صخره هاي زمان عبور مي كردند و همه ي قدرت هاي زميني را هيچ مي انگاشتند .......باري چند دوبيتي كرمانشاهي و البته به خط كردي كرمانشاهي في البداهه سرودم البته در قالب شوخي و طنز كه دست ما كوتاه است و خرما بر نخيل :

     * دموكراسي خوشه باوانه گي خوم           قدم رنجان بكي و يانه گي خوم

       دموكراسي خوشه او پلكه گانه              سراسر برژني بان شانه گي خوم

    *

       و چو خوم كرد تنكه پا كريش ديم           و چو خوم خرس اويشن خا كريش ديم

       رژانوي پلكه گي و بان ممكان              فداي چاو مسي ، بلوا كريش ديم    !

       *ترجمه ۱ - دموكراسي زيباست ، محبوبم ، اگر قدم رنجه كرده و به خانه من بيايي و گيسوانت را بر شانه هايم افشان كني .

       * ۲ -با چشمان خود كرد تنكه به پا را هم ديدم و همچنين خرسي را كه مي گويند تخم مي كند ، زلفانش را روي پستان هايش ريخته بود . فداي چشم مستش شوم ، آن آشوبگر را هم ديدم !

 


*تنكه : شورت  ــ با ضم  ت

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 9:4 | لینک  | 

 

فردوسی آوازه گر فرهنگ، مهرورزی ، صلح ، دادگری ، عشق به هنر و راستی و درستکاری است . فردوسی تنها یک شاعر نیست ، او حکیم ، فیلسوف ، داستان سرا و مورخ است . علاوه بر این ها انسانی است آزاداندیش و مستقل و قدر و بهای آزاداندیشی را به خوبی درک میکند . از روزگار سفله پرور او تا زمانه ی ما ، افراد بسیاری با داعیه ی شعر و شاعری پا به این میدان آزمون سخت و رایگان نهادند و دیوان ها و بسیاری دفاتر شعر منتشر کردند و در خلوت غم انگیز خود به عالم و آدم فخر فروختند و شمشیر بایکوت درمیان دیگران نهادند و جلوه ها فروختند و لاف و گزاف ها زدند اما منتقد بی رحم و گستاخ و البته عادل روزگار ، به جزتعداد انگشت شماری در هر دوره تاریخی ، ان شاعران و دفاتر شعرشان را همچون برگ های مرده خزانی به دست جاروی نقد زمانه سپرد و به باد داد که عبرت روزگار شوند .

علاوه بر فردوسی ،خیام ، سعدی ، مولوی و حافظ ، تامدت ها  بعد از باغ هنر و ادب ایران افراد برجسته ای نتوانستند سر بر کشند     به غیر از نظامی گنجوی ، مسعود سعد سلمان ، رودکی سمرقندی ، خاقانی شروانی ، و صاییب تبریزی که اینان هر یک جایگاه و فدر و منزلت خاص خود را داشتند تا اینکه بوی مدرنیته در ایران پیچید و همزما ن با انقلاب مشروطه گوهران دیگری از قعر این اقیانوس بر خاستند همچون ایرج میرزا ،ابوالقاسم لاهوتی  ،فرخی یزدی ، میرزاده عشقی ، علی اسفندیاری ( نیما ) و ...دور سوم درختان تنومند  و پر ثمری از باغ ایران قد بر کشیدند  همچون نادر نادر پور ، نصرت رحمانی ، فروغ فرخزاد ، اخوان ثالث ، ابتهاج ، کسرایی ،و دیگران ......و طی سه دهه اخیر افرادبسیاری که از شهری به شهری بدنبال بشقابی پلو و به امید دریافت سکه ای زر و یافتن موقعیتی و جواز کسب .....در سوگ و سرور هر مگسی به جای شعر برومند و فاخر پارسی ( معر ) صادر بفرمایند یا به نام ( نو آوری ) هر گونه اباطیلی از تنور اوهام مالیخولیایی خود بر کشند ....

فردوسی جامع همه ی شاعران قبل و بعد از خود است . او یگانه و بی همتاست و نمی توان جایگاهش را با هیچ شاعری مقایسه کرد . با اینوصف به جریت می توان گفت که شاهنامه فردوسی را در طول تاریخ مردم ایران و نقالان گمنام و بی نام و نشان و میهن پرستان ایرانی حفظ کردند . از آغاز تدوین شاهنامه  و همزمان با مهر بی پایان مردم ایران بدان ، افراد و جریان های مشکوکی خواسته اند سیمای راستین کتاب را مخدوش کنند :در هر دوره ای پادشاهان و سلاطین ایران تلاش ورزیده اند در جهت تحکیم سلطنت خود از این کتاب سواستفاده کنند . پادشاه ستیزان هم در یک بازی بچه گانه سیاسی       به شاهنامه تاخته اند . مصیبت جامعه روشنفکری ما هم این بوده که هرگز حاضر نشده یک بار کتاب را از اول تا اخر بخواند و بعد در باره آن داوری کند . امروز هم شاهنامه ملعبه دست بازیگران کوتوله عرصه سیاست های مشکوک شده است .

امارود خروشان و پاکیزه شاهنامه نه تنها در ایران که در پهنه گیتی در بین انسان های خردمند و شریف راه خود را باز می کند .

فردوسی شاعری است بشردوست . داستان گویی است که انسان را خارج از دایره تنگ تعلقات ایدیو لوژیک  و تعلقات پست نژادی ، قومی و حتا ملی می بیند . فردوسی در جایگاه یک فیلسوف ، حکیم و داستان سرا ، انسانی است جهان وطن .دردیدگاه فلسفی او انسان ها با معیار فرهنگ ، خردورزی ، خدمت به مردمان ستمدیده ، و دادگری ....سنجیده می شود . معرفت خداشناسی فردوسی هم نو و یگانه است : خدایا ندانم چه ای ، اما هرچه هستی ، تویی .

                     ز یزدان و از ما بر آن کس درود               که تارش خرد باشد و داد پود

                    بد و نیک ماند زما یادگار                      تو تخم بدی تا توانی مکار    

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 18:23 | لینک  | 

 

قصابان تقديس مي شوند

و پروانه ها مصلوب .

عشق صليبي است كه بر گرده هاي ما

تا آستان مرگ حمل مي گردد.

(زر در مشت و زور در بازو )

و ما هم پشت خالي و هم مشت خالي !

با عطر گلباخي ها   به بوي بهار دلخوش كر ده ايم

و در مرداب جهان لحظه هايمان را تباه مي كنيم

گردونه ي ميترا به اعماق رفته است وآسمان

نامهاي مهر را و آناهيتا را زمزمه مي كند .

بنيامين و مين ير و زرتشت واژگاني عتيق شده اند

كه با اشك هاي ما و بوسه هاي ما تطهير مي شوند

و از آفريانه ي يزدگرد سخن مي گويند

خردمندان مطرود و بيخردان محبوب !

باژگونه رو زگاري ست

ابليس در كسوت فرشته وفرشته در كسوت ابليس

نه سنگ صبور و نه چاه اعتماد

انسان در كار تباهي گيتي است

نه الماس گونه رودي

نه زمرد درشت جنگلي

نه آهويي كه بخرامد

نه شوكت كل يا نعره ي پلنگ

با گلچشمه چه بگويم كه جهان

از دود و ياوه و تفنگ انباشته

با گلچشمه چه بگويم ؟

 


    *  بنیامین و مین یر از قدیسین آیین یارسان هستند .     

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 16:59 | لینک  | 

                                                             

                                                   

     برای زنده یاد احمد محمود             

زخم تبر به اين باغ از روزگار مرگ است        بانگ چمر به هر سو از كار و بار مرگ است

سرو بلند قصه افتاد و قصه ها شد              صحن چمن به پاييز در رهگذار مرگ است

داغ صداي بلبل برسينه ي شقايق             در بستر زمانه ، هم يادگار مرگ است

( همسايه ها ) خدارا ،آن پير قصه گو رفت     اين جا مگر كوير است يا بوته زار مرگ است ؟

با وهم باغ و كاريز بر تيغ شب دويديم           ديديم آن توهم خود سايه سار مرگ است

آن مدعي كه مي گفت آزادي كبوتر              ديدند در پراتيك او از تبار مرگ است

يك عمر با شرافت زيست و نوشت احمد        سيمرغ شهر قصه دردا شكار مرگ است

از زندگي نديديم جز رنج و محنت و غم          آمد سواري از دور ، آيا سوار مرگ است ؟

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 16:41 | لینک  | 

 

 نوشته ی همیشه بی کار !

اگر ساخت و ساز نيروگاهاي اتمي فرايندي مثبت نيست ، چرا شعار خلع سلاح جهاني مطرح نمي شود ؟ واقعيت اين است كه بشريت نيازي به بمب اتمي ندارد . بمب اتمي جهنمي از زهر است كه فرق نمي كند دست چه شيطاني باشد . اگر سياستمداران جهان گوش به پيام ملت ها دارند، بايد بدانند كه ملت هاي جهان نياز به فرهنگ ، امنيت ، نان و كار و آزادي و آرامش دارند و اين پيامي دشوار نيست . ملت هاي جهان نمي خواهند كه هيچ كشوري سلاح اتمي داشته باشد . سلاح اتمي مثل غده اي سرطاني در پيكر بشريت است . ملت هاي جهان مي خواهند كه كارخانه هاي اسلحه سازي در سرتاسر گيتي تعطيل شود .

رهبران هشت كشور صنعتي بايد به اين پرسش پاسخ بدهند كه چرا در راه خلع سلاح جهاني عملا گام برنمي دارند ؟ و چرا انبارهاي اتمي را ازكار نمي اندازند و تخليه نمي كنند ؟

ملت ايران با هيچ كشوري مشكل ندارد . دولت ها مي آيند و ميروند و اين ملت ها هستند كه باقي مي مانند . ملت هاي جهان پيكري يگانه و همبسته هستند و جز صلح و آزادي و امنيت و پيشرفت چيزي نمي خواهند . بهتر است صاحبان صنايع نظامي خط توليد خود را عوض كنند و يا دست از سر ملت ها بردارند . ايران سرزميني كهنسال و تاريخي است . تمدن امروز بشريت بر پايه تمدن ايراني پي ريزي شده است . اقوام ايراني همچون كردها ، ترك ها ، لرها ، فارس ها ،بلوچ ها و ... قرن هاست در كنار يكديگر در صلح و صفا زندگي مي كنند و در شادي و شوربختي باهم بوده اند .

مردم ايران تجربه اشغال اين كشور را توسط اسكندر ملعون ، اعراب بيابانگرد  و مغولها آزموده اند و اشغالگران را به زباله دان تاريخ افكنده اند . ايران يك واحد فرهنگي و تاريخي است و غير قابل تجزيه و پراكندگي . آقاي سركوزي كه خيلي عجله دارد كه هواپيماهاي ميراژ را آب كند بهتر است مدتي سر كلاس تاريخ برود و با تاريخ واقعي ايران آشنا شود . آقاي بوش هم كه مي خواهد بر منابع انرژي عراق و ايران و افغانستان مسلط شود كه در آينده چين و ژاپن را مهار كند بهتر است تجربه ويتنام را به ياد اورد و همچنين تاريخ مبارزات مردم آمريكا عليه اشغالگران انگليسي را . دولتمردان اسراييل هم نبايد هراسان شوند آنان كه بيشتر از دويست بمب اتمي در انبارهايشان انبار كرده اند و معلوم نيست چرا ، آيا ترس از ظهور هيتلر ديگر دارند ؟ مگر هيچ قدرتي در جهان امروز قادر خواهد بود از سلاح اتمي استفاده كند ؟  در ايران هم   افرادي قتل عام شش ميليون يهودي بي گناه و مظلوم را از ياد برده اند به اينان توصيه مي شود از مشاوراني استفاده كنند كه حداقل با تاريخ واقعي جهان آشنا باشند و اكتفا به تاريخ سانسور زده و لت پار شده كتاب هاي درسي نكرده باشند . و بايد بدانند در جهان امروز هيچ كس ميموني را نمي تواند تهديد بكند چه رسد به اينكه از نابودي و حذف ملتي سخن بگويد . در ضمن مي تواند حادثه هيروشيما را به ياد بياورد ، هيروشيما كه هلوكاس نيست ؟

طنز تلخ روزگار اين جاست كه يك عده آرزو دارند كه دموكراسي در پناه بمب وارد ايران شود ، به اين افراد توصيه مي شود كه زياد عجله نكنند شنيده اند بوي كباب مي آيد اما خر داغ مي كنند ، دموكراسي لنگ و پاچه و قر كمر و سوراخ دعا در ايران تجربه شده است اگر ايده جديدي براي رفع فقر و بيكاري و گرسنگي و خودسوزي و چپاول بيت المال دارند مطرح كنند . يك عده هم دل خوش كرده اند كه با فروپاشي به سبك شوروي سابق هر چه وام گرفته اند بالا بكشند ، ببينيد چه خر تو خري است . يك عده  آدم احمق و بي شعور هم فكر مي كنند راه حل بيكاري ،فقر ،گرسنگي و چپاول و تضادهاي شديد طبقاتي تجزيه ايران است . اين دسته اخير واقعا سوراخ دعا را گم كرده اند.

تا يادم نرفته ، راستي ما كه نمي توانستيم آفتابه بسازيم چطور شد سر از ساخت تكنولوژي بمب اتم در آورديم ؟ مي خواهيم با بمب اتمي بحران بي كاري را حل كنيم يا بحران نان خشكه فروشي را يا بحران پاك سازي شده ها را ؟.............

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 8:5 | لینک  | 

در ميان رشته كوه هاي زاگرس، جايي دور از چشم انسان ها ،يك جاي بلند و پرت و غير قابل دسترس ،حفره اي وجود دارد كه پرنده اي غريب به نام توشاي در آن زندگي مي كند . توشاي كاكلي از آتش دارد و داغ سياهي بر گلو و با هزار رنگ شگفت مي درخشد.هر سال پاييز ،يك بار ، فقط يك بار ، آوازي مي خواند چنان تلخ و غمگين كه كوه از هزار جا ترك بر مي دارد ، درختان از اندوه برگ هايشان زرد مي شود ،پرنده ها دردمند و دل گرفته به آفاق ديگر كوچ مي كنند و بز هاي كوهي شاخ هاي بلندشان را بر سينه ي صخره ها مي كوبند.

توشاي بر آن فراز تنها مي زيد و منزوي است . هر سال پاييز وقتي اير خاكستري پيچنده قله ها را محو مي كند و تا دامنه ها مي لغزد ، از دل انبوه مه توشاي از حفره اش بيرون مي آيد با كاكلي از آتش و داغي سياه بر گلو .بر بوته اي كه در كنار حفره اش رسته مي نشيند و دم بلندش در مه آويزان مي شود و چيزي را كه در دژي كهن در ولايت تابوتان ديده است فقط يك بار تعريف مي كند و مي گريد . سپس يك قطره خون درشت از منقارش مي چكد آنگاه به ميان غار مي رود و بيهوش مي شود .پرنده هايي كه گوش به داستان توشاي مي دهند، خالي تيره بر پيشانيشان مي شكفد و براي هميشه آواز هايشان رنگي از اندوه مي گيرد . پرنده ها به توشاي مي گويند: داستاني ديگر تعريف كن ،داستاني ديگر!

توشاي اندوه ناك و نا اميد مي گويد من همين داستان را بلدم

پرنده ها مي گويند :داستان توشاي خيلي غمگين است ، ما را پير مي كند.

توشاي مي گويد :من يك بار ميان دژ كهن گشتم و از آن هنگام تا كنون در اين حفره گوشه گيري پيشه كرده و چيز تازه اي نديده و نشنيده ام .

اما پاييز كه مي رسد و مه خاكستري پيچنده يال هاي برهنه را در هم مي پيچد ، پرنده ها گرد آشيان توشاي جمع مي شوند و توشاي با بغضي در گلو داستانش را اين گونه تعريف مي كند :

مثل امروز يك روز پاييزي بود . بر فراز برج پير مي گشتم . خسته شدم . لب پنجره اي نيمه باز نشستم و به درون نگاه كردم : توشاي ــ دختر جواني كه نامم را به يادگار از او گرفته ام ــ،جلوي قاضي تيزاب ايستاده بود . چهره اش مانند گلي در كوهستان زيبا و ساده و متين بود . چشمان درشتش انگار دو قطره ي درشت شبنم .قاضي از توشاي پرسيد : اعتراف مي كني كه وارد دژ شده اي؟

توشاي با لحني متين و محكم گفت : بله

قاضي نگاهي پيروزمند به مشاور و نگهبانان افكند و گفت: تا كليد در بسته را پيدا كني و ببري؟

من از پس پنجره گفتم : توشاي ! توشاي! به قاضي تيزاب دروغ بگو ، گولش را نخور ، با وجدان راحت به او دروغ بگو ....اما توشاي زبان من را نمي فهميد ، در پاسخ قاضي گفت: بله

قاضي كه غبغب هاي چين در چينش همراه با شكم فراخش مي لرزيد پرسيد : كه با آن چه كار كني؟بگو دخترم ، راست بگو تا نجات پيدا كني

من گفتم توشاي ! ....توشاي راست نگو ! به خودت رحم كن!

اما توشاي زبان من را نمي دانست و راستش را گفت : كه راز حرف ممنوع را بدانم!

قاضي شادمانه گفت: خودت اعتراف كردي ، كار تو تمام است ، حالا چون دختر خوبي هستي با صداقت دوستانت را كه مي خواستند با تو وارد دژ شوند و گريختند نام ببر

من گفتم توشاي! بگو من دوستي ندارم ........ تنها آمده ام ......دژبان ها دروغ مي گويند ، اما ناگهان چهره ي توشاي ارغواني شد و با خشم و نفرت بر چهره ي قاضي تيزاب تف كرد. قاضي تيزاب آستين بر چهره كشيد و حكم داد ببريدش پاي ديوار !

نگهبانان توشاي را به حياط برج بردند . توشاي بند كفش هايش را بست ، روسري گلدارش را مرتب كرد ، ناگهان  ميان حياط درندشت برج و راهرو هاي تو در تو پا به گريز نهاد . مي دويد و مشت هايش را تكان مي داد و انگار گرداب ،گرد خود مي چرخيد انگار دريايي ملتهب خيز بر مي داشت و آوايي شگفت از حنجره اش بيرون مي آمد.

از پشت پنجره هاي بسته ي دژ صدها چشم نگران به او مي نگريستند ،صد ها قلب پريشان برايش مي تپيدند و چشماني براي او مي گريستند .

سر انجام نگهبان ها او را گرفتند ،دستهايش را از پشت بستند و او را كنار ديوار دژ بردند در آنجا پاهايش را هم بستند كه نگريزد آن گاه زانو بر زمين زدند و به سوي توشاي شليك كردند. قلب توشاي منفجر شد و هزار پاره ياقوت سرخ بيرون ريخت . توشاي زانو بر زمين زد و يك قطره ي درشت خون از گلويش بيرون پريد كه تبديل به پرنده اي شد و بال گشود و بر فراز برج پير چرخي زد و براي هميشه راهي آسمان ها گرديد . من فريادي از جگر بر كشيدم و گوشه اي افتادم .

*

داستان توشاي كه به اينجا مي رسد ،پرنده ها ،دسته جمعي و يا تنها ،از فراز زاگرس ،كوچ دلگير خود را آغاز مي كنند . "كل " ها  شاخهايشان را بر سينه ي صخره ها مي كوبند و يك قطره ي درشت خون از گلوي توشاي بيرون مي چكد و بر فراز ستيغ بلند در ميان حفره اش از هوش مي رود .

                                                                                                          

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 18:4 | لینک  | 

 

   بودا مي فرمايد : ( تو فرو شده در تاريكي چرا روشنايي نمي طلبي  )

  زرتشت مي فرمايد : ( كي سپيده دم بر آ يد و بشر به سوي راستي رو كند ؟ )

در مورد آزادي بسيار سخن گفته شده و از اين واژه مقدس افراد آزمند و نا بخرد سوء استفاده بسيار كرده اند . دكانداران و تاجران از آزادي منحصرا آزادي تجارت را مي فهمند ، ديكتاتورها و شكنجه گران آزادي سركوب ، افراد لاابالي و منحرف و پليد ازادي جنسي ، چپاولگران اموال عمومي ، آزادي غارت ، گرانفروشان و محتكرا ن آزادي در احتكار ، و افراد قانون شكن آزادي براي هرج و مرج را مي طلبند . .....اما براي خردمندان و شيفتگان راستي و داد ، فقط آزادي بيان و قلم و اجتماع و عقيده و آزادي از بند فقر و ستم و خودكامگي ....مطرح است .

  منافع زراندوزان و ستمگران ايجاب مي كند كه از سركوب و سانسور و بي قانوني دفاع كنند .

زرتشت مي فرمايد : ( دانا بايد با دانش خويش نادان را آگاه سازد ، نشايد كه نابخرد گمراه بماند )......و بودا مي فرمايد : ( بد ترين آلودگي ها ناداني است ) .
نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 18:37 | لینک  | 

 

* خداحافظ پرستوي بهشتي           گل خوشرنگ و خوشبوي بهشتي

خداحافظ صداي جنگل و آ ب             طلوع چشم آ هوي بهشتي

* تو رفتي تا كه نيلوفر بخشكد          گل خورشيد بر خاور بخشكد

تو رفتي جاده ماند و جاي پايت           كه دل در اين خزان پر پر بخشكد .

 

 

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 18:36 | لینک  |