اندوه زرد دیرین در حيطه ي حصاران يادي نمانده ديگر از جوشش بهاران
شب هاي كركس است و اين جمعه هاي دلگير تابوت ها و بانگ سوز دل سواران
تخم لقي شكست و جادو شد و بر آمد تا رو كند به سوي دروازه هاي باران
فصل سياه مرگ پروانه و ستاره ست كولاك و سوز و برف و خون دل اناران
تعزير گل به محبس ، تعزير شمع و مهتاب خونشعله از كف پا وز سينه ي نگاران
اينان و تف به آب و آيينه و سپيده ما و مصاف توفان در گوشه و كناران
بر ما اگر رسيد اين خون ماجراي وحشت تا بر شما چه آيد از زخم روزگاران !
خليج فارس عنوان كتاب بسيار معتبري است از ( سر آرنولد ويلسن ) با تر جمه ( محمد سعيدي ) كه توسط بنگاه ترجمه و نشر كتاب در سال ۱۳۴۸ منتشر شده است . در پشت جلد كتاب مي خوانيم : ( از چهار قرن پيش دزيانوردان پرتغالي و پس از آن بازرگانان هلندي و انگليسي و فرانسوي سخت كوشش داشتند تا تجارت خليج فارس را در انحصار خود گيرند و براي تامين منظور رقبا را از ميدان برانند و خود بر خليج استيلا يابند . يكي از روئياهاي طلائي پتر كبير تزار نيرومند روسيه دست يافتن به آب هاي گرم خليج فارس بود . ناپلئون بزرگ نيز كوشش بيسار كرد كه دامنه نفوذ خود را به خليج فارس برساند . ليكن علي رغم تمام اين حوادث خليج فارس از قديمي ترين ازمنه ي تاريخي جزئ لاينفكي از كشور ايران بوده است و مدارك و اسناد محرز و متقن و معتبر تاريخ موئيد و مثبت اين حقيقت است.....)
* كتاب ديگر ( مسالك و ممالك ) نوشته ( ابو اسحق ابراهيم اصطخري ) است كه به كوشش ( ايرج افشار ) ترجمه شده است . ابو اسحق از سياحان معروف اسلامي در قرون سوم و چهارم است .در صفحه ۳۱ كتاب خود در ذكر ( درياي پارس ) از جمله مي گويد : ( كنون ياد كنيم بعد از ذكر ولايت عرب شرح درياي پارس به حگم آن كه اين دريا ........).......
كوكاو/ويرايش شده / از مجموعه داستان منتشر نشده : ( پروانه بر خاك )
دژ اندكي دورتر از جنگل انبوه ، كنار درياچه ژرف ، بر روي صخره هاي بلند و سنگي بنا شده بود هفت تا ديوار بلند و تو در تو داشت و بر ج هايي با روزنه هاي تنگ . پيرامون دژ در شعاعي فراخ خالي از هر بنايي بود تنها در دل جنگل انبوه بر بلنداي تپه اي محصور در بين درختان بلند و كهنسال و وحشي ، خانه جمشيد ، پدر كوكاو قرار داشت كه در اين غروب سرد و دلگير پاييز همراه با همسرش ( زراوشان ) نزديك در پولادي دژ به انتظار رهايي كوكاو روي تخته سنگي نشسته بودند . جمشيد پا به آستانه چهل سالگي مي گذاشت ، بلند قد و ورزيده و با پوستي كه دراثر باد و تابش آفتاب تيره شده بود و چشماني سياه و اندوهبار و عميق مانند چشمان عقاب و سبيل هايي كه باد پاييزي آن را تكان مي داد . همسرش زراوشان هفت سالي كوچكتر از او بود ، زني آبديده در كوره رنج و كار . آن ها در زندگي خود همان كوكاو را داشتند . در اين دنياي روشن اميد آن ها ، چراغ زندگيشان ، چيزي كه حس زنده ماندن را در آنان تقويت مي كرد كوكاو بود . زر اوشان گفت : يازده ساله بود كه سر از قلعه در آورد !
آهي كشيد . چشم به كنگره هاي دژ دوخت و گفت : از آن وقت تا حالا پنج سال مي گذره !......
جمشيد گفت : براش گاو پوست حنايي را قرباني مي كنم .
زراوشان گفت : ببيني موهاي بلوطي اش بلند شده يا كوتاه ؟
جمشيد گفت : چشاش به تو برده ، انگار جنگلي در زير نور سپيده !
زراوشان آهي كشيد و گفت : چه زجري به پاي اين دختر كشيدم ، چه زجري ! ...اگر از اين جنگل نفرين شده كوچ مي كرديم و مي رفتيم به ولايت ديگه كوكاو به خاطر خواندن يه كتاب قديمي ، اونم از سر كنجكاوي بچه گانه ، سر از دژ جادو در نمي آورد !
جمشيد گفت : كوكاو در جهاني پر از بدي به دنيا آمد ، جهاني پر از بدي ! ......../ آهي كشيد و ناليد : يه كتاب قديمي كهنه !
شب پاور چين پاورچين از روي دژ كهنسال ، درياچه و كوه بلند دوردست مي گذشت . يك دسته زاغ فرياد كشان از روي جنگل گذشته و آهنگ حواشي درياچه كردند . زراوشان گفت : نمي دانم چرا دلم شور مي زنه !
باد ، انبوهي برگ بر سر و روي آن ها ريخت و گردباد آنان را درهم پيچيد . جمشيد گفت : ( شب نام ) خودش گفت كه امروز كوكاو پيش ما مياد !
زراوشان گفت : از صب تا حالا اين جا ماندگاريم و كسي احوال ما را نمي پرسه، تو مطمئني كه خودش گفت كوكاو را امروز مي بينيم ؟ مطمئني ؟ ....
جمشيد گفت : زن ! .. چارماه پيش كوكاو بايد ميآمد بيرون ، چارماه اضافه اين تو مانده كمه ؟ شبنام خودش گفت كوكاو امروز بيرون مياد .. چرا بايد دروغ بگه !
زراوشان گفت : شب شد ! چه بادي مياد ! .....چه پاييز سرديه ! تو جنگل راه را گم نكنيم خوبه !...
جمشيد گفت : من با توام ..نترس .. جنگل را مث كف دستم مي شناسم .. تا حالا منتظر مانديم ، بذار يه كم ديگه صبر كنيم ، شبنام خودش گفت ، آدم كه دروغ نمي گه ، دروغ كار ديوه ....
گوشه اي از در پولادي با سر و صدا و كندي و سنگيني باز شد . نگهبان سيه چرده اي كه چشمانش مانند دوحفره سرد و تاريك با پزتو مرگباري مي درخشيد و گوشه لبش دايم مي پريد با صدايی كه گويي از ژرفاي دوزخ مي امد گفت : بيايد اين جا... !
جمشيد و زراوشان كه قلبشان به تندي مي تپيد برخاستند و هيجان زده و اميدوار جلو رفتند . زانوانشان مي لرزيد و رنگ چهره شان پريده بود . نفس در سينه حبس كرده و در دل نيايش مي كردند . نگهبان از لاي در چمدان كوچك كوكاو را به سويشان دراز كرد و گفت : بريد و اين جا نمانيد !
نگهبان تو رفت و در پشت سرش بسته شد . زراوشان سينه اش را چنگ زد و دردمند و بيچاره پرسيد : پس كوكاو كجاس ؟ ....پس كوكاو .....
جمشيد به سوي در هجوم برد و با مشت بر آن كوبيد و نعره زد : دختر من !.. پس دختر من ؟ ....
زراوشان زانو بر زمين زد و چمدان را باز كرد . داخل چمدان غير از روسري سرخ كوكاو و يك عروسك چيز ديگري نبود . زراوشان عروسك را برداشت و دوتايي به آن خيره شدند . عروسك انگار كوكاو بود با چشماني سبز كه گويي به اينده اي دور خيره شده بود و گيسوان بلوطي رنگ و با همان لباسي كه در سن يازده سالگي بر تن داشت . روي كفش هاي عروسك پروانه اي آبي به شاخه اي نسترن زرد و وحشي پناه برده بود . بيشتر از هر چيز لب هاي عروسك شبيه لب هاي كوكاو بود لب هاي بسته اي كه انگار حرف مي زدند انگار پچ و پچ مي كردند انگار راز سربسته اي را مي خواستند افشا كنند . گويي عروسك خود كوكاو بود . موها چشم ها بيني لب گردن و لباس ... نگاه زراوشان و جمشيد با هم روي يك لخته خون درشت ماندگار شد كه روي قلب عروسك با ابريشم سرخ گلدوزي شده بود ....يك لكه درشت خون انگار خورشيدي كه غروب كند . عروسك از دست زراوشان رو زمين افتاد ناخن بر گونه كشيد و خون از گونه هايش بيرون زد . جمشيد دودستي بر سر خود كوبيد . زراوشان پوست گونه هايش را پايين كشيد و خون گردن و مويش را رنگ گرد . جمشيد در كنا ر عروسك زانو زد مشت مشت خاك بر داشت و روي سر خود ريخت ..صداي هق هق گريه اش در سكوت سنگين شب پيچيد . زراوشان همچنان ناخن بر گونه مي كشيد و مويه مي كرد : ستاره ي روشنم ... دختر خير از زندگي نديده ام ... چشم و چراغ زندگيم ....
جمشيد عروسك را از روي خاك برداشت . چهره عروسك از اشك مادر خيس شده بود . خاك روي موهايش را تكان داد . آن را در ميان چمدان كوچك كنار روسري سرخ ابريشمي گذاشت . چمدان را در دست گرفت و گريه كنان ميان جنگل پيچيد و پا روي برگ هاي خزان زده گذاشت . زراوشان هم گيسو كنان در حالي كه براي كوكاو اشعار سوزناك و جگر خراشي مي خواند و همچنان ناخن به گونه ها مي كشيد به دنبال جمشيد افتاد . باد مي وزيد . شب انگار پايان ناپذير بود .
گفتند
با افتخار مرد كژدم
هرچند
بسيار مرد و زن
با زهر جانگداز و نيش سياه او
بر خاك سرد ريخت
گل هاي آرزو.
او
بي اعتنا به مرگ دانا ترين كسان
در بطن تيرگي
زهرش چكيد در جان مردم
هر چند گفته شد
وارسته بود و جليل و فاضل
خلد آشيان و فقيد
كژدم !
موسيقي و آواز ايراني در غربت و در مهد دموكراسي نمايي ، در چنبر ابتذال ميدان دار جنون ، بي مايگي و سترون گرايي شده است . نه تشخصي ! نه صدايي قدرتمند و دلپذير ! نه اشعار فاخر و پر محتوا و زيبا ، ..... جلف نمايي در حركات ، صداها نزار و بي رمق و ناتوان ، اشعار و ترانه ها بند تنباني و بيمزه و سست ....
دريغا ! ...از شاعران و ترانه سراياني مانند : علي اكبر شيدا ، عارف قزويني ، محمد تقي بهار ، امير جاهد ، رهي معيري ، جنتي عطايي ، معيني كرمانشاهي ، پژمان بختياري و ..........و
و دريغا از عدم حضور آهنگسازان توانمند و با احساسي امثال : درويش خان ، بديع زاده ، مرتضي ني داوود ، روح الله خالقي ، مرتضي محجوبي ، پرويز ياحقي ، فريدون شهبازيان ، استاد بهاري ، كسايي و ...........
وافسوس و هزار افسوس براي كرسي خلوت مرغان بهشتي مانند : قمر الملوك وزيري ، بانو دلكش ( بانو حنجره طلايي اواز ايران ) مرضيه ، مهستي ، پروين ، پوران ، الهه ، سيما بينا ، سوسن ............بديع زاده ، بنان ، داريوش رفيعي ، تاج اصفهاني ، ويگن ( استاد جاز ايراني ) خوانساري ، گلپايگاني ، عارف و ديگران .............
صداي جادويي قمر چه شد ؟ بانو دلكش و مرضيه وقتي كه مي خواندند فرشتگان آسمان گوش مي سپردند و صداهاي ديگران كه انگار از اعماق بهشت مي آمد . سعدي در جايي فرموده : محال است هنرمندان بميرند و بي هنران جاي ايشان گيرند .
حالا كه دوران انحطاط موسيقي و ترانه سرايي و خوانندگي و دوران خودنمايي كوتوله هاي بند انگشتي است و هنر در چنبر ابتذال گرفتار . تا چه وقت اين روزگار سفله پرور و پست و هرزه و پتياره و اين يخبندان شوم بگذرد و موسيقي و اواز اصيل ايراني بر پايه سنت كلاسيك اساتيد آواز و موسيقي در شرايطي نوين ببالد و سر بر كشد و دوباره آسمان ايران غرق ستاره باران شود .
شاه نمرده / داستان كوتاه / از مجموعه منتشر شده ( آتش و آواز )/ منصور ياقوتي
سيب سرخ درشتي از شاخه افتاد . زاغچه اي پر گشود . دودي كه از اجاق سنگي بر مي خاست درهم پيچيد و آشيان پرنده اي متلاشي شد . بر فراز كوه سايه ها و روشنايي ها درهم مي پيچيدند . از ميان آبادي سگي با خشونت پارس مي كرد . شيهه ي اسبي در باغ پيچيد . داركوب بر تنه درختي مي كوبيد . صداي شكستن تنه درخت پيري به همراه قطرات باران و تبخال زمين " شاهو " را به فكر فرو برد . آسمان ابر اندود و متلاطم را نگريست و با خود گفت : " سيل اگه نياد خوبه " يك لحظه ريشه هاي نقره اي برق ، تب زده و عاصي ، انبوه تيرگي را در ناحيه ي غربي آسمان از هم دريدند . آنگاه غرشي شگفت و عظيم سرتاسر اسمان را درنورديد . " شاهو " با ترس و نگراني به آسمان خيره شد ، از روي تخته سنگ برخاست . زير شاخ و برگ سيب كهنسالي پناه گرفت و ناليد " خدايا پناه بر تو ! " صداي خش و خش پاهايي بر روي علف هاي باغ موجب شد كه بر گردد. پسرش " بزرگمهر " بود كه دفتر و كتابش را زير بغلش جا داده بود و به سوي او مي امد . با خود گفت " دبستان تعطيل شده " بزرگمهر سياه چشم و سبزه و با موهاي تراشيده و شلوار كردي برپا پيش آمد ، لبخند زد و سلامي كرد .
سلام ! چرا اين جا آمدی؟
بزرگمهر که نگاه و چهره اش پر از شادابي و شيطنت شده بود با لحن معني داري گفت : امدم خبر مهمي بهت بدم !
چه خبري بگو !
بزرگمهر زير درخت جا گرفت ، هيجان زده و شادمانه گفت : برو دكان را باز كن ، تمام شد !
شاهو با حالت تهديد اميزي گفت تو هم مرا مسخره مي كني ، سگ توله !
بزرگمهر كتاب هايش را در دست گرفت و كنار كشيد . شاهو چوبي از زمين برداشت و آن را با حالت تهديد آميزي به سوي پسرش تكان داد و گفت : تا شاه بر نگرده دكان را باز نمي كنم ، فهميدي ؟ ...........بزرگمهر يك گام عقب رفت و گفت : آخه .....
شاهو باخشم غريد : آخه نداره ، دكان باز نمي شه ، اين مردم فرومايه مگه خواب ببينن دكان باز شده و براشان تنبور درست مي كنم !
باد مي وزيد . اجاق به خاموشي گراييد . پرنده ها ، هراسان ، در جستجوي پناهگاه بودند . باران شدت گرفته بود . داركوب همچنان بر تنه درخت مي كوبيد . بزرگمهر دل به دريا زد و گفت آخه آقا معلم گفت كه شاه مرده ! .... / شاهو خم شد . قلوه سنگي برداشت و به سوي پسرش پرت كرد . بزرگمهر جاخالي داد . شاهو سر در پي پسرش گذاشت و فرياد كشيد : - آقا معلم گه خورده ... توله سگ .. نمك به حرام ...
بزرگمهر همچنان كه مي دويد با صداي بلندي گفت : يه ساعت پيش گفت ... به خدا راست مي گم ... كله شقي بسه ... !
سبيل هاي درشت و بلند و ابلك شاهو به لرزه افتاده و پر چشمانش خون شده بود ، سنگ خيس درشتي برداشت و به سوي پسرش پرت كرد ، مايوس از گرفتن او نعره كشيد : تا شاه برنگرده در دكان وا نمي شه و تنبور درست نمي كنم ....پدرآقا معلم را در ميارم ... مگه شب بر نگردي خانه ، به من مي گي كله شق ؟
بزرگمهر كتاب و دفترش را زير پيراهن جاداد كه خيس نشوند ، زير درخت گردويي پناه گرفت و فرياد زد : - آقا معلم گفت كه شاه مرده ... به من چه ؟
شاهو نعره كشيد : همين معلما بودن كه ما را بيچاره كردن ... اگه آقا معلمت را به زانو درنياوردم سبيلام را مي تراشم ......
برگشت و به سوي آبادي به راه افتاد . اجاق خاموش شده بود . صداي داركوب نمي آمد . درخت پوسيدهاي بر خاك افتاد و فرياد زاغچه اي در باغ پيچيد . ابرها تا روي درختان پايين آمده بودند و سيب هاي سرخ يكي يكي بر خاك مي افتادند . باد شاخه هاي درختان را به هم مي كوبيد . برآهنگ پاهايش افزود . بزرگمهر هم دنبالش افتاد . شاخ و برگ درختان آن ها را از آسيب باران حفظ مي كرد . تا خانه اش كه در انتهاي آبادي قرار گرفته بود فاصله اي نبود . بين راه تمام فكرش روي معلم ده متمركز شده بود كه چگونه او را تحقير كرده و به زانو دربياورد . شاهو پيش مردم آبادي سوگند خورده بود تا شاه بر نگردد در دكان كوچكش را باز نكند و از چوب درختان كهنسال توت تنبور درست نكند . در دكان را تخته كرده و به باغداري و دامداري پرداخته بود . حالا مي شنيد كه معلمآبادی چو انداخته كه " شاه مرده " ! ... باخود گفت : مگه مي شه شاه بميره ؟ خدايا دروغ همه جا را گرفته ! ....../ از در چوبي حياط تو كشيد . سگ زرد رنگ از زير پلكان در آمد و دم جنباند . شاهو از پله ها بالا رفت . همسرش " گلدان " بيرون آمد و با نگراني گفت : " خيس شدي " ! / شاهو كفشهايش را كنار نمد در آورد و گفت : " چاي بيار " / توي اتاق رفت و از پشت شيشه هاي پنجره آسمان خاكستري را ديد زد . پرنده اي نمي ديد . ابرها موج در موج روي كوهستان " دالاهو " مي غلتيدند . برگشت و تنبور را كه روي ديوار به ميخ آويزان بود برداشت . ان را بوسيد و چهار زانو روي قالي نشست و انگشتانش روي سيم ها در غلتيد و صداي تلخ و غمبارش توي اتاق پيچيد .
* * *
در زير پرتو شنگرفي غروب ، در دل شاخه هاي درخت بلوط كهنسال و تناوري شاهو و پسرش پنهان شده بودند . شاهو تفنگش را بغل گرفته بود و با چشمان تيزش جاده را مي پاييد كه از دل كشتزارها عبور مي كرد و از كنار درختان بلوط به دل تپه ها مي پيچيد و به آبادي " گهواره " ختم مي شد . بزرگمهر ناليد : خسته شدم ! ........
پدرش به او چشم غره رفت و ژكيد : - خفه شو سگ توله ! ... حالا سر و كله اش پيدا مي شه !
بزرگمهر با دلشوره پرسيد : مي خواي آقا معلم را چكارش كني ؟...
شاهو زير لب ژكيد " مي بيني ! " / پرنده اي با بال هاي زرد چوبه اي بر خاست و با وقار پر گشود . يك دسته كلاغ هم از زمين كنده شدند . سر و كله معلم با كيف زير بغلش پيدا شد كه سرش را پايين انداخته بود و گام هاي بلندي بر مي داشت . شاهو قنداق تفنگ را به شانه تكيه داد و نوك مگسك را روي بازوي معلم نشانه گرفت و نعره كشيد : - شاه مرده يا نه /
معلم ايستاد و با وحشت به پيرامونش خيره شد . نگاهش كوه و دشت و دره و انبوه درختان را پاييد و چيزي نديد . شاهو نعره بر آورد : - با توهستم آقا معلم ، شاه مرده يا نه ؟
معلم حيرت زده و دستپاچه گفت : - خب ، معلومه ، مرده ! كي هستي ؟ كجايي ؟
بزرگمهر گفت : شنيدي ؟ شاه مرده !
شاهو ژكيد : - خفه شو سگ توله ... حالا مي بيني !
انگشت شاهو روي ماشه فشار داده شد . پرنده اي كه بال هاي زرد چوبه اي داشت هراسان در آسمان اوج گرفت . كلاغ ها فرياد كشان به سوي كوهستان گريختند . معلم بازويش را چنگ زد و ناليد : - واي سوختم !....
زبان بزرگمهر بندآمد و دل در سينه اش به تندي تپيد و از وحشت بر خود لرزيد . شاهو كه گل از گلش شكفته شده بود با پيشاني گشوده و سيماي باز پرسيد : - حالا بگو ، شاه مرده يا نه ؟
كيف معلم رو زمين افتاده بود . بازويش را مي فشرد ، پيچ مي خورد و مي ناليد . بي آن كه سر برداردناليد : - نه ، نمرده ، شاه نمرده !
شاهو رو به پسرش كرد ، هيجان زده و خوشحال گفت : پسرم ، شنيدي چه گفت ؟ شاه نمرده ! من يك چيزي ميدانستم ... حالا يواشكي طوري كه تو را نبينه بپر پايين و پشت آن صخره برو .
شاهو از درخت پايين كشيد . كمك كرد كه پسرش پا روي زمين بگذارد . آنگاه خميده و هوشيار ، پشت خرسنگي پيچيدند و در برابر باد ، را ه آبادي را از بي راهه پيش گرفتند .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اين داستان با نام " در برابر باد " در مجموعه داستان " آتش و اواز " تو سط نشر نگيما / تهران / تلفكس ۶۶۹۲۸۳۱۶----منتشر شده .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گردآوري و تدوين فرهنگ عامه ( فولكلور) يعني افسانه ها ، بازي هاي قديمي محلي ، ضرب المثل ها ، لالايي ها و ترانه ها و باورهاي عاميانه و......، براي شكوفايي فرهنگ هر قوم و ملت و كشوري از ضرورت ها ست . لازم است كه جوانان فرهنگدوست در هر جا كه هستند با روش هاي علمي به كار گردآوري فرهنگ مردم همت بگمارند . مردم اسنان كرمانشاه از فرهنگي ريشه دار و كهن برخوردارند . ترانه هاي كردي كرمانشاهي كه ( گوراني ) ناميده مي شود و عموما بر تك بيت هايي با وزن هجايي دوران باستان سروده شده اند با رسم الخط كردي كرمانشاهي كه قدمتي بيشتر از هزار سال دارد ثبت شده اند و با همان رسم الخط كهن بايد ثبت شود كه به ذكر چند نمونه اكتفا مي گردد :
* يه خو زمسانه وفر موارو حالا كه زمستان است و برف مي بارد
پا و ديدم نه زمين يخ دارو پا بر چشمانم بگذار زمين يخ بسته است .
* يه چوي قمشي كي من بيلي و جي چگونه دلت مي آيد مرا جا بگذاري ؟
نيه يشي له شوند چه و سرم تي ؟ نمي پرسي بعد از تو چه بر سر من مي آيد ؟
* شرط بو و داخت بچم نامه وه عهد مي بندم از درد تو بروم و برنگردم
گرد گوله زرده ي وهار بامه وه با نسترن هاي زرد بهاري برگردم
* شوان مخفم بيرم و لاده شب ها مي خوابم و به ياد تو هستم
روحم كيشك چي دور گوناده روحم نگهبان گونه هاي توست
* برزي جور چنار نجيبي جور ني بلندي همچون چنار و نجيبي همانند ني
آو گردي جور سيف و بو گردي جور بي آب گرفتي مانند سيب و بو گرفتي همچون به
*بنويسين و بان سكه ي نادر شاه روي سكه نادر شاه بنويسيد
هر كس يار نيري بايده كرمانشاه هر كس يار ندارد به كرمانشاه بيايد
* بنويسين و بان سكه دوقروشي روي سكه دوريالي بنويسيد
هر كس يار نيري سيه بپوشي هر كس يار ندارد سياه پوش بشود !
*تواي بزاني ناو و نيشانم مي خواهي نام و نشان من را بداني ؟
من بد بخته گي ناو كرماشانم من همان انسان بدبخت كرمانشاهي ام !
* قصر و خانقين سر حد ايران قصر و خانقين و مرز ايران
گشتي و قروان چويل ماه سلطان تماما فداي چشم ها ي ماه سلطان !
ديوان حافظ دكاني شده براي يك عده كه بر پايه جعلياتي بنام حافظ پژوهي ......نامي به يادگار بگذارند ، حق تاليفي بگيرند ، در سمينارها و كنفرانس هاي چلوكباب پژوهي شركت كنند و آسمان را به ريسمان ببندند و توهمات خود را به ريش حافظ ببندند . وقتي دهان مطبوعات بسته مي شود و باب نقد تخته و دكان چاپلوسي رو به رونق ...... منتظر چنان دسته گل هايي مي بايد بود . به عنوان مثال و مشت نمونه خروار البته :
حافظ مي فرمايد : آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست .....
حافظ (قدسي ) / نشر چشمه / آورده كه : آورد حزر جان ز خط مشكبار دوست
بايد بارك اله گفت !
بها.الدين خرمشاهي كه مدعي شده بر پايه كهن ترين نسخه ها متن را تصحيح كرده و از بركت فقدان نقد كتابش به چاب دوم رسيده مي نويسد
آورد جرز جان ز خط مشكبار دوست !
قدسي ( حزر ) ثبت كرده و خرمشاهي ( جرز ) اما نسخه دستنويسي كه در شيراز كتابت يافته و نزد نگارنده مي باشد ( حرز ) ثبت كرده :
آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست
فرهنگ عميد ( حرز ) را به معناي دعا و تعويذ تعريف كرده است .
ادامه دارد....
در تاريخ معاصر ، براثر سياست هاي نو استعماري انگليس و روسيه ، بخش هاي بسيار بزرگي از خاك ايران جداشده است : در شمال شهرهاي آذربايجان ، در مشرق كشور افغانستان ، در مغرب كردستان . به ياد بياوريم كه تيسفون در كناره اروند رود تا قرن ها پايتخت پادشاهان ساساني بود . جدايي آذربايجان و افغانستان و كردستان از خاك ايران در ترانه هاي فولكلوريك و مردمي انعكاس تلخي يافته است . آرزوي اين قلمزن اين است كه روزگاري بيايد و مرزهاي آذربايجان و افغانستان و كردستان برداشته شود و سرزمين هايي كه بر سياست هاي نو استعماري از خاك پاك ايران جدا شده اند با مسالمت و نيروي خرد به آغوش ايران باز گردند و همه ي اقوام ايراني در سايه ي صلح و آزادي و پيشرفت و دموكراسي و احترام به حقوق بشر و احترام به حقوق همه ي انسان هاي روي زمين و در سايه ي برادري و برابري راستين با يكديگر زندگي كنند و ايران شكوه و اقتدار عهد كورش كبير را بدست بياورد . آرزوي برداشتن مرزها ايده اين قلمزن است كه در تاريخ ثبت مي گردد . اما آقاي سيد احمد وكيليان د ر ماهنامه فرهنگ مردم تابستان ۱۳۸۱ جدايي شهرهاي آذربايجان را از ايران در ترانه هاي مردم ثبت كرده است كه مي خوانيم :
*آراز قيراغيند ايام كنار ارس هستم
* چشمي چراغيندايام در چشم و چراغ ارس هستم
* قارذاشيم اوتايدادير برادرم آن سو مانده است
* اونون سراغيندايام سراغ او را مي گيرم .
-----------------------
* آرازي آيير ديلار ارس را جدا كردند
* قومونان دويو ر دولار با شن و ماسه سيرش نمودند
* من سندن آير يلمازديم من از تو جدا نمي شوم
* ظلم ايلن آيير ديلار ستمكارانه جدايمان كردند .
--------------------
* آراز گمي گلدي به ارس كشتي آمد
من دئديم هامي گلدي پنداشتم همه آمدند
سن آغلا، آي گوز لريم گريه كن اي چشم هاي من
آيريليق دمي گلدي زمان جدايي رسيد .
-----------------
* آراز ، آراز خان آراز ارس ، ارس خان ، ارس
داغلار دان آخان آراز ارسي كه از كوه ها جاري مي شوي
ياردان بير خبر گتير از يارم خبر بياور
ائويمي ييخان آراز ارسي كه خانه خرابم كردي .
* چه شده كه نيروي راستي از توش و توان افتاده و نيروي دروغ چنان مهيب و توانمند شده است ؟
* همه ي ما با چراغ گرد شهر مي گرديم و انساني نمي يابيم چرا كه فقط خود را مي بينيم !
* افراد تزريقي سرنگ هاي خود را درگوشه و كنار خيابانزير پاهاي كودكان ما مي اندازند و رفتگران هم سرنگ ها را از سطح خيابان ها جارو نمي كنند .
* به بهاي تلخي فهميديم كه براي ساختن دنياي بهتر نبايد چشمش را كور مي كرديم بايد ابرويش را درست مي كرديم .
* ندانستيم كه در نبرد به خاطر زندگي بهتر نبايد همه ي نيروها را به صحنه مي كشانديم و از بين مي برديم ، امروز كه براي ساختن آينده نيازمند نيرو هستيم نه مردي در ميدان باقي مانده نه زني .
* كار استانداري اين نيست كه بداند در شهر چه كسي بيكار است ، چه كسي گرسنه ، چه كسي قصد حلق آويز كردن خود را دارد .....هنوز براي رسيدگي به اين موضوعات اداره اي درست نشده است !
* به ما چه مربوط كه كودكان كنار خيابان مي خوابند ، همشهريان ما از بيكاري سكته ميكنند ، آنان عرضه ي كار كردن ندارند !
* سي سال است در جايگاه يك معلم پاكسازي شده منتظر است روزي بيايد و تمام حقوق معوقه اش پرداخت گردد ، او را خيال برداشته كه در صدر اسلام زندگي مي كند و در استانداري مالك اشتر .
* سواد خواندن و نوشتن ندارد و فكر مي كند كه بحر العلوم است !
* انسان در آسمان در جستجوي چيست ؟ تا بي نهايت اثري از موجود زنده ديده نمي شود ، بهتر است انسان چشم به زمين بدوزد ، اين موضوع را گنجشكان هم مي فهمند ، چطور است كه دانشمندان معاصر نمي فهمند .
* آنقدر براي خلق خدا پرونده سازي كرد كه هم خدا را از ياد برد و هم خلق خدا را !
*
از آن جا انسان وجودي بر تر از حيوانات و گياهان است كه او موجودي است فرهنگي و مي تواند فرهنگسازي كند و باز همين مفهوم بيانگر آن است كه انسان اگر كه از پله هاي فرهنگ خود را بالا نكشاند و به درجه اي از معنويت نرسد ، در مرتبه گياهان و جانوران و حتا كرم ها باقي مي ماند . يكي از شاخصه هاي تمدن اهميت دادن به كار نويسنده و نقش او در حيات اجتماعي و فرهنگي است . و اين موضوع محقق نمي شود مگر با بستر سازي يعني آزادي بي قيد و شرط عقيده و بيان و قلم و امنيت و جايگاه اجتماعي براي نويسنده متعهد . استقلال قلم نويسنده بايد به رسميت شناخته شود و به كار او اهميت بايد داده شود آنگاه از نويسنده متوقع بود كه با شرافت بنويسد و نسبت به جامعه ي انساني ، طبيعت و كليت هستي احساس مسوليت كند و قلم خود را به گند و چرك سطحي نويسي و ابتذال نيالايد .
نويسندگي كار است ، كاري بسيار سخت ، سهمگين ، خرد كننده و توانسوز . هر قلمي كه نويسنده مي زند بخشي از وجود خود را تحليل مي برد . از بركت قلم نويسنده و تعهد او نسبت به زندگي و همه ي مظاهر آن است كه فرهنگ مي بالد و انسان از مرحله گياهي و جانوري كناره مي گيرد و نسبت به سرنوشت خانواده ، همشهري ، هموطن و مردمان روي زمين احساس تعهد مي كند . رسالت يك نويسنده واقعي اين است كه فرهنگ سازي كند ، با كند و كاو در سيماي زندگي و اهداف آن موجبات نزديكي انسان ها به يكديگر و همچنين به طبيعت را فراهم آورد . ايدولوژي هايي كه چهره زندگي را تباه مي كنند مانند تنفر نژادي ، جنگ طلبي ، برتري قومي ، خودخواهي ، برتري بر مبناي ثروت و سرمايه و فساد و دروغ ........، با قلم نويسنده متعهد مورد يورش قرار مي گيرد . هر چند امروزه قلم به مزدهاي بسياري به ميدان آمده اند و قلم خود را به پول و دروغ و حماقت بشزي فروخته اند و رسانه هاي دروغ پرداز كه اسباب ترويج ابتذال اند فعالانه كوشش مي كنند قلم سطحي و مبتذل را مورد حمايت قرار دهند اما كار نويسنده انسان دوست و واقعي همچنان شاخص و تاثير گذار و ماندگار است . بي جهت نيست كه همه ي خودكامگان تاريخ و حيوان صفت ها از نويسنده متعهد بيزارند و خواهان انزواي قلم اويند و ارجي به قلم و زندگي او نمي نهند .
اما جامعه ي بشري خوشبختانه دير گاهي است كه بيدار شده است و ارج و منزلت كار نويسندگان واقعي را مي داند حالا دراين گوشه ي جهان نه ، در گوشه هايي ديگر . كار نويسنده متعهد و انسان دوست شبيه كار آن حشره نجيب و شريف است كه فعالانه بر سطح چشمه هاي گل آلود در حركت و تكاپو است تا آب چشمه به همت او زلال و گوارا گردد . آيا حضور يك انسان در پهنه ي زندگي و حيات اجتماعي مي تواند كمتر از يك حشره باشد ؟




