
کارخانه پنج طبقه آردی که من باسکول چی یا به قول قدیمی ها میزان دار آن بودم خارج از شهر قرار داشت . بین تپه ماهور ها و تک و تنها . مالکین آسیاب به خاطر ارزان بودن زمین کارخانه را در آن جا بنا کرده بودند . جائی که از فاصله ای بسیار نزدیک و پنهان ، گاه گاه زوزه دسته جمعی و اساطیری گرگ ها را می شنیدیم که گوئی از اعماق تاریخ می آمد . این آواز زیبا و اندوهبار و غریب طبیعت وحش که همیشه مرا به دنیاهای اساطیری می کشاند . آن روز یکی از روزهای اواخر زمستان بود . هنوز برف سینه کش تپه ها را پوشانده بود و تا جائی که چشم کار می کرد جز فراز و فرودهای برف گرفته چیزی دیده نمی شد . آن روز به علت بارش برف و بروز سرما ، تا آن لحظه کامیون های آردکش نیامده بودند . جاده خلوت بود . من بیلی برداشته بودم و داشتم مقابل در ورودی را پاک می کردم که صدای غلام از طبقه پنجم به گوشم رسید : گرگ ... گرگ ... مواظب خودت باش !
این غلام نیمه جانوری بود نیمه دیوانه . قد بلندی داشت و عضلات ستبر و باربری می کرد و گونی های سنگین آرد را از محوطه کارخانه به داخل کامیون ها بار می زد . دشمن سرسخت حیوانات و جانوران بود و انگار غیر از جانوری مانند خودش ، هیچ جانور دیگری را نمی توانست تحمل کند . کمین می کرد و به محض اینکه گربه بینوائی را می دید همچون سگی هار به آرامی به او نزدیک می شد و در حالی که در چشمان درشتش برقی از جنون و دد منشی می درخشید ، با یک حرکت غافلگیرانه دم گربه را به چنگ می گرفت و گربه را چند بار گرد سرش می چرخاند و با تمام قدرت او را به دیوار یا به ستونی آهنی می کوبید و ستون فقرات گربه را خرد می کرد و بعد فاتحانه به گربه که می نالید و خون از لای دهانش بیرون می آمد می خندید . هر چند شرح رفتار غلام موجب آزردگی خوانندگان می شود اما برای شناختن جانور درنده ای از این دست که در پوست آدمی فرورفته بد نیست به مورد دیگر بپردازم : در آن حوالی پرنده شکاری و زیبائی به نام سنقر تعدادی وجود داشت . این پرنده شکاری که چشمان درشتش زیباتر از شب های تابستان است موجود بسیار مفیدی است که خوراکش اغلب موش های صحرائی است اما غلام تصوری از زیبائی یا زنجیره غذائی نداشت به محض اینکه سنقری را می دید که روی سقف کارخانه نشسته پاره سنگ درشتی بر می داشت و در یک پرتاب ناگهانی پرنده را درهم می کوبید بعد به سرعت می دوید و اگر پرنده هنوز نیمه جانی داشت او را که کتفش خرد شده بود می آورد و همان طور که می خندید و دندان های کثیف و درشتش را نشان می داد به شکستگی بال پرنده اشاره می کرد و می گفت : من او را زدم ... من ...
بی توجه به هشدار غلام مشغول هدایت آب های سطحی شدم که باز نعره ی غلام برخاست : مواظب گرگ باش ... به تو نزدیک شده ..
نگاهم روی تپه های برف گرفته چرخی خورد . چیزی ندیدم . ناگهان به فاصله چند گام از خودم گرگ بلوطی رنگ بسیار زیبائی را دیدم که به سنگینی و با وقار راه می رفت . آبستن بود . نمی توانست به تندی حرکت کند . یک لحظه به من نگاه کرد و راه خودش را پیش گرفت . کنجکاو شدم که مسافتی به دنبال این جانور شکوهمند و زیبا که عاشق آوازش بودم راه بروم . در ضمن می ترسیدم از این که بر گردد و به من آسیبی برساند . به قصد کمک به خودم سگم را صدا زدم . سگ درشت هیکلی بود که از پس گرگ بر می امد . سگ هیاهو کنان پیش آمد . من با بیلی که روی دوشم بود با احتیاط به دنبال گرگ پا در برف می نهادم و گرگ ظاهرا بی اعتنا به من به سمت زیر پلی می رفت . سگ ابتدا حالت حمله به خود گرفت و به شدت پارس کرد و به سوی گرگ یورش برد گرگ اما بی اعتنا به هیاهوی سگ همچنان با وقار و متانت راه می پیمود . سگ به گرگ نزدیک شد ، گرگ ایستاد . سگ انگار سست گردید ، از آهنگ دست ها و پاهایش کاست . گرگ را بوئید و برگشت . فهمید که گرگ آبستن است و باید مزاحم او نشود و او را رها کند . می دانستم که غلام از طبقه پنجم به این منظره می نگرد اما چیزی از رازهای طبیعت را درک نمی کند ، آخر شعور او کمتر از یک سگ بود . گرگ به سوی طبیعت برف گرفته و خلوت راه افتاد . من هم با بیلی که بر دوشم بود بر گشتم در حالی که ذهنم را تصاویر جانوران این هستی بی کرانه پر کرده بود .
( به یادزنده
همرنگ مهتاب بود در شبی تابستانی ،خونگرم و خوشرو و با لبخندی همیشگی بر لب . چنان ظریف بود انگار یکی از مینیاتورهای ایرانی . از بس کتاب خوانده بود عینکی شده بود . مالک روستائی بود به نام میدان در منطقه ( کلیائی ) کرمانشاه . اما در واقع چیزی نداشت یا چیزی برای خود باقی نگذاشته بود . در جریان نهضت ملی به رهبری دکتر مصدق و در حوادث آن سال ها داوطلبانه و در اقدامی انقلابی تمام زمین هایش را بین کشاورزان بدون زمین تقسیم کرده بود . اهمیت اقدام او را امروزه وقتی می توانیم درک کنیم که همین کشاورزان حاضر نیستند یک چمچه دوغ مجانی به کسی بدهند . و برادران ، زمین ها و اموال خواهران را تصرف می کنند و آنان را به امان خدا رها می کنند و شورشگران و انقلابیون دیروز را می بینیم که امروز به بدترین استثمارگران تبدیل شده اند و دنیا را می بلعند و احساس سیری نمی کنند . علی اوسط خان چیزی از خود نداشت ، در تهران سال های دهه پنجاه مستاجر بود و دلگرمی به وجود تنی چند از دوستان فرهیخته و فرزانه آن روزگار که امروزه جای آنان خالی است . در دهه های سی تا پنجاه به بعد افکار جوانان ، تحصیلکردگان ،فرهیختگان و مبارزان کشور زیر تاثیر عمدتا دوکانون تبلیغاتی جهانی بود : از سوئی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و از سوئی اندیشه های مائو تسه تونگ و جنبش دهقانی او . کانون سومی هم به وجود آمد و آن جنبش چریکی کوبا بود که به نام کاسترو و بخصوص چه گوارا رقم خورد . این اندیشه ها داعیه ی ان را داشتند که جهانی بهتر بسازند ، جهانی بدور از فقر و نابرابری و خودکامگی و استثمار، جهانی بدون جنگ ، جهانی که بهداشت و آموزش و پرورش و مسکن رایگان باشد ، جهانی بدون گرسنگی ، و در سرتاسر جهان میلیون ها انسان، زن و مرد ، جذب آرمان های سوسیالیستی شدند و به خاطر آن پیکار کردند و از زندگی خود گذشتند . علی اوسط خان امجدی هم به این آرمان جهانی پیوسته بود ، نه تنها او که در منطقه کلیائی ، خوانین دیگر هم که از قضا بهترین انسان ها بودند مثل تورج حیدری بیگوند ، زنده یاد سیروس خان و زنده یاد اسدالاه خان امجدی جذب اندیشه های عدالت خواهانه شدند . اما من جوان بودم و خام و نمی توانستم درک کنم که چه گونه ممکن است خوانینی مثل علی اوسط خان و یا سیروس خان و تورج حیدری بیگوند که این یکی در درگیری های خیابانی به دست پلیس شاه شهید شد به جنبش چپ جهانی پیوسته باشند و بر ضد منافع خود کار کنند ؟ از سوئی می دیدم که علی اوسط خان انسان پاک باخته ای ست وتمام زندگی خود را پیشکش همین مردمی کرده است که حاضر نیستند کلوخی ترخینه به درویش فقیر و درمانده ای بدهند ! و از سوئی دیگر زندگی خان را که می کاویدم می دیدم بدون ادعا ، بدون تبلیغات و با فروتنی تمام همه ی زمین هایش را بین دهقانان تقسیم کرده است و در روستای میدان حتا خانه ای از خود ندارد و در مدرسه زندگی می کند ! شعار معروف و استراتژیک چپ رادیکال این بود : " کارگران جهان متحد شوید " بعدها با اندکی تجدید نظر گفتند " زحمتکشان جهان متحد شوید " پس این ققنوس های آتشین بال از کجا آمده بودند ؟ من با افراد دیگری از این دست برخورد داشتم که که در همین کتاب " برخی خاطرات " به آنان خواهم پرداخت . اما خان در عمل و بدون سروصدا و هیاهو به مردم کمک می کرد . مردم هم به او احترام می گذاشتند . دهقانی به نام " امام علی " این خاطره را از خان برای من تعریف کرده است : زمان مصدق بود . از خان پیغام امد که به شهر رفته و به دیدارش برویم . همراه پیرمردی سوار الاغ هایمان شدیم و حرکت . به خدمت خان رسیدیم . کنار عده ای از دوستان شهری اش نشسته بود . جلوی پای ما بلند شد ، از خجالت مردیم . تعارف کرد که کنار او بنشینیم ، قبول نکردیم و پائین مجلس نشستیم . بعد از صرف غذا خان به من گفت : امامعلی می خواهم کار خطرناکی انجام بدهی < / گفتم که قربان جان و مال و زندگی ما متعلق به شما ست / خان گفت : یک کم باید احتیاط کنی ، می خواهم قدری اعلامیه با خودت ببری و بین کشاورزان تقسیم کنی / گفتم : خان ! همین بود ؟ به روی چشم من فکر کردم می خواهی بار تفنگ به آبادی ببرم .قربان اعلامیه به چه می گویند ؟
گفت : کاغذهائی است که توی آن نوشته زمین باید بین دهقانان تقسیم شود
گفتم : قربان ! چه از این بهتر ! جان و مالمان را قربان شما می کنیم .
خان خندید وگفت : ژاندارم ها از حقیقت بدشان می آید شما را دستگیر می کنند و به زندان می اندازند .
پیرمرد گفت : قربان گستاخی مرا ببخشید ژاندارم ها گور پدرشان خندیدند از حقیقت بدشان بیاید/ .......سرانجام با پافشاری خان اعلامیه ها را در بین پالان خر قایم کردیم و پیرمرد سوار بر خر شدو از شهر بیرون رفتیم . از مادی کوه گذشته بودیم که پیرمرد از من پرسید : خالو امامعلی راستی این چه جور حقیقتی است که باید ان را در پالان خر پنهان کر د ؟
می گویند بعد از کودتای ۲۸ مرداد حکم دستگیری و تیرباران خان صادر شد و خان ناگزیر گردید به مدت سه سال در غارهای رشته کوه زاگرس به زندگی مخفی ادامه بدهد .
در جوامع عقب مانده سرمایه داری که تفکرات طوایف و ایل ها و دودمان ها حاکم بر سرنوشت انسان هاست و انسان در چنبره ذهنیت بسته ارزش های فئودالیته گرفتار ، و جامعه رنگ و لعابی از پوشش دروغین سرمایه داری به خود گرفته است ، انتخاب همسر معضل بسیار پیچیده ای است و اغلب فرجام هر ازدواجی به ناکامی و شکست کشیده می شود . چر ا که انسان به چشم کالا نگریسته می شود و عملا زن فروخته می شود ، همچنان که یک اتومبیل یا مغازه به فروش می رسد . مرد هم فروخته می شود و مردان اشتباه می کنند که برنده این معامله هستند . و در این معامله هر کدام از طرفین قضیه به دیگری دروغ می گوید و تمام هنرش را به کار می گیرد که سر طرف مقابل را کلاه بگذارد . هیچ کدام از طرفین صداقتی از خود نشان نمی دهند و آن آدم ساده لوحی که با صداقت جلو می آید شکست خورده قطعی بازی است . در این معامله ثروت و دروغ حرف اول را می زند، چیزهائی مانند شرافت ، وفاداری ، درستکاری ، مهر ورزی تبدیل به مفاهیم بی ارزش می شوند . اما سر انجام این ذهنیت سوداگرانه در تگناهای توان سوز زندگی بحران آفرین می شود و در این جاست که ثروت دنیا ارزش لبخندی از سر مهر ارزش ندارد . اما به جوانان توصیه می شود در مسئله ازدواج که اساسی ترین گره گاه سرنوشت ساز زندگی است هر چقدر بیشتر شناخت کسب کنند و با معرفت پا پیش بگذارند . شناخت از همسر ، از گذشته ی او از خانواده و دوستانش و از تربیت و شکل گیری شخصیت او ..... ضرورت قطعی دارد . آدمی که بیکار است بهتر است ابتدا کار ثابتی برای خود دست و پا کند که در جامعه سرمایه داری هیچ کس به فکر هیچ کس نیست درست است که رندگی انسان در نهایت با معیارهای مادی محک نمی خورد اما اگر بر سر انسان سقفی نباشد و لقمه نانی برای خوردن نباشد و آدم نتواند پول آب و برق و گاز و تلفن را بدهد ... انسان عیسا مسیح هم باشد لبخند بر لب هایش خواهد خشکید. نباید تعجب کرد چرا که در بن بست مناسبات سرمایه داری انگل و دلال ازدواج هم به بن بست کشیده خواهد شد .

چرا غرب هر روز در زمينه دانش پزشكي ، تكنولوژي ، كشاورزي ، فر هنگي و هنري .... به دستاورد تازه اي مي رسد و چرا شرق و خاورميانه وكشورهاي آفريقائي و يا امريكاي لاتين .... در جامي زنند و دهان گل و گشادي براي مصرف دارند ؟ غير از چين چرا بقيه ي تمدن هاي كهن بشري از قافله ي تمدن عقب مانده اند ؟ يك جواب بر مي گردد به پويائي و تحرك نظام آموزشي در بين كشورهاي پيشرفته و ايستائي و ركود نظام اموزشي در كشورهاي عقب افتاده . غرب از مدت ها پيش در قلمرو فلسفه وارد حوزه عقلانيت يا خرد ورزي و حيطه ي شكاكيت و تجربه شده است اما جهان عقب مانده هنوز با خردورزي ، شكاكيت ، و تجربه سر عناد دارد و سرسختانه با آزمايش و تجربه و پرسش دشمني مي ورزد . در محيط هاي آموزشي ما يعني مدارس و دانشگاه ها جريان فعالي از پرسش و پاسخ وجود ندارد ، معلم محفوظات خودش را هر ساله تكرار مي كند و شاگرد مجبور است حفظ كند و امتحان پس بدهد و نمره بگيرد و كارنامه زير بغل بزند ! نظام آموزشي كشورهاي عقب مانده بر پايه نمره دهي و كسب مدرك و عنوان استوار است . شاگردان مدارس علوم تجربي مدرك دكترا هم بگيرند اسيد سولفوريك نمي بينند و پشت ميكرسكوپ نمي نشينند . اصولا در محيط هاي اموزشي پديده اي به نام آزمايشگاه وجود ندارد كه دانش آموزان در محيط هاي آموزشي علوم تجربي را كه بر پايه تجربه و آزمايش استوار است تجربه كنند . در هنر ستان هاي فني فقط با نجاري در سطح ابتدائي آشنا مي شوند و با برق ساختمان و مكانيك اتومبيل و تصوري از تكنولوژي مدرن ، پيچيده و پوياي جهان امروز ندارند . دانش آموز رشته معماري بلد نيست چند تا آجر به درستي روي هم بگذارد و تراز كند و از روح خلاقيت و نوآوري و دانش روز بي بهره است . دانش آموزان علوم انساني مدرك ليسانس مي گيرند اما فردوسي و خيام و سعدي را نمي شناسند چه برسد به پيشگامان عر صه داستان و شعر و نقاشي و سينما و موسيقي در سطح جهان .... دانش آموزان رشته رياضي - فيزيك در سر كلاس فقط يك مشت فرمول بي خاصيت و غير كاربردي را به ذهن مي سپارند و هيچ كدام از مفاهيم ذهني را به عرصه ي عمل نمي كشانند . دانش آموزان رشته كشاورزي فرق بين برگ هندوانه و گوجه فرنگي را تشخيص نمي دهند و مي نالند كه چرا كشاورزان آنان را تحويل نمي گيرند ! .......كلاس ها بيروح و خشك و آموزگاران به شاگردان فضا نمي دهند كه پرسش كنند و مفاهيم ذهني خود را نقد كنند و به بسياري از مفاهيم شك كنند ، هر كس كه جرئت كند شك كند مطرود مي شود و آموزگار از او انتقام مي گيرد . اين طوري مي شود كه انسان جهان عقب مانده در جا مي زند و تبديل به عنصر مصرف كننده مي شود و منفعل مي گردد. نتيجه اين كه تا زماني كه روح غلمي ، پژوهش ، آزمايش ، شك و خرد ورزي در محيط هاي آموزشي وجود ندارد در بر همين پاشنه خواهد چرخيد و به جز يك مشت عروسك كوكي انسان طراز نوين در محيط هاي اموزشي پا به عرصه ي وجود نخواهد گذاشت .

كشتار بي رحمانه مردم بي پناه عراق چنان ابعاد فاجعه آميزي به خود گرفته است كه در تاريخ بشريت كمتر سابقه داشته است و نمونه هاي آن را فقط مي توانيم در حاكميت فاشيسم هيتلري و اندكي دورتر در ددمنشي تيمور لنگ و آغا محمد خان قاجار ببينيم . البته بشريت در تاريخ خونبار باستان از چنان دالان هاي وحشت زائي گذشته است . كشتار بي رحمانه توده هاي ستمديده و محروم عراق را مي توانيم با قساوت چنگيز و يورش سپاهيان اسكندر به ايران و حمله اعراب مقايسه كنيم ....حاكميت عراق ناتوان از كنترل امواج جنايت و بر قراري امنيت است و معلوم نيست سازمان كوچك و مشكوكي به نام القاعده كه رسانه هاي امپرياليستي در جهت پيشبرد اهداف خود از آن غول بي شاخ و دمي ساخته اند چه گونه در سه كشور عراق و افغانستان و پاكستان عمليات نظامي مي كند و در برابر ارتش هاي جهان ايستاده است ؟ سازمان هاي بسيار قويتر از القاعده يكشبه در ايران ريشه كن شدند . اين موضوع به شدت مشكوك و زير سئوال است و سرانجام روزي حقيقت موضوع افشا خواهد شد . نويسنده اين مقاله چنان بدگمان است كه عمليات ۱۱ سپتامبر را هم كار القاعده نمي داند امكان ندارد يك سازمان كوچك در چنان ابعادي دست به تخريب و ويرانگري بزند مگر اين كه پشت پرده دست يك دولت مقتدر تروريستي در كار باشد . اما آدم كش ها از كشتار مردم بي گناه عراق ، از كشتار پرنده فروش ها ، ماهي فروش ها ، كارگران و كشاورزان و توده هاي فلاكت زده مردم چه اهدافي را تعقيب مي كنند ؟ ايجاد رعب و وحشت و حس نا امني با چه اهداف جنايتكارانه و شومي ؟ آيا موضوع نفت آن قدر براي كمپاني هاي جهاني از اهميت برخوردار است كه روزانه نزديك به صد نفر بر سر چاه هاي نفت قرباني شوند ؟ آيا صدور اسلحه و فروش آن به هر قيمت معنا دارد ؟ اكنون مشخص شده است كه حمله به عراق بر پايه ي يك مشت دروغ و شايعه پراكني انجام گرفته است آيا بقاي كارخانه هاي اسلحه سازي آنقدر اهميت دارد كه به كودك و دختر و پير و جوان رحم نشود ؟حاصل اين پيام شوم چيست ؟ تطهير صدام حسين و تطهير ديكتاتور ها ؟ طراحان و سازمان دهندگان جناياتي كه هر روزه در عراق انجام مي گيرد چه مي خواهند بگويند و چه اهدافي را تعقيب مي كنند؟
هيچ كس نمي دانست كه پيرمرد به چه اتهامي دستگير شده يا چرا حبس مي كشد . از خودش كه مي پرسيدند هر بار چيزي مي گفت و دروغي تحويل مي داد و اظهار بي گناهي مي كرد . هر كه بود يا هر چه ، در بين زندانيان سياسي حبس مي كشيد گر چه از الفباي سياست هر از بر نمي دانست با اينكه چند ماهي بيشتر نمي شد كه سر از بند در آورده بود ، تحمل خود را به كلي از دست داده بود : بي تابي مي كرد ، خودش را به ناخوشي مي زد ، شايد در مجازات او تخفيفي قائل شوند . براي اينكه باور كنند كه او مريض است هر نوع داروئي را مصرف مي كرد . يك شب زندانيان به خاطر شوخي به او مقداري قرص مسهل دادند ، آن شب پيرمرد دودستي تنبانش را چسبيده بود و تا ديرگاه به سوي مستراح مي دويد . مي ناليد و لند لند مي كرد و از پريشاني متوجه نبود كه به او مي خندند . پيرمرد آدمي نبود كه جلو چشم نباشد : با دروغ هائي كه به قصد رهايي مي گفت ، و تظاهر مداوم به بيماري . گاهي هم كه سر دماغ بود همانطور نشسته مي رقصيد و ماهرانه شانه هايش را مي جنباند . يك بار پسر چهارده ساله اش به ملاقاتش آمد و ديگر خبري از ملاقات كننده نشد . درست است كه او سيگار نمي كشيد اما زندان يك مقدار هزينه روي دست زنداني مي گذارد از جمله براي خريد صابون و پودر رختشوئي و خريد تيغ ريش تراشي ( گرچه ريش تراشيدن قدغن بود اما پيرمرد دزدكانه ريشش را مي تراشيد ) . از اين كه پيرمرد ملاقاتي نداشت به شدت پريشان و آزرده خاطر بودم هر چند خودم هم روزگاري بهتر از او نداشتم. تا تين كه يك روز ملاقات مقذاري پول به دستم رسيد و انديشيدم كه بهترين فرصت است كه پول را در اختيار پيرمرد بگذارم . در محوطه هواخوري پيرمرد را به گوشه اي كشاندمو با لحني كه به او برنخورد گفتم كه زندان خرج دارد و تو هم كه ملاقات نداري ، اين پول را بردار ، اگر زنده مانديم و روزگاري به هم رسيديم پول را پس بده در غير اين صورت پول را تحويل كسي ديگر بده ، بايد ببخشي كه بيشتر از اين نداشتم ...
پيرمرد پول را گرفت و قربان صدقه ام رفت و دعا به جانم كرد و رفت . نيم ساعتي نگذشته بود كه از بلندگوي زندان مرا به دفتر احضار كردند . اين احضار كردن به دفتر معمولا پيامد خوبي نداشت . در ميان بهت و نگراني و دلواپسي زندانيان راهي دفتر شدم و در آن جا پيرمرد را ديدم كه گوشه اي ايستاده و رئيس زندان پشت ميز نشسته و سر در بين كاغذها فرو برده ، با ديدن من سر برداشت و پرسيد : كمك مالي مي كني ؟
زندانيان قديمي مي دانند كه برچسب هائي مثل " كمك مالي " و " عضو گيري "پاي هر كسي را زير چوبه ي دار مي كشاند و يا او را كنار ديوار مي فرستد كه در برابر آتش جوخه قرار بگيرد . همين جا بگويم كه خوشبختانه رئيس زندان فردي بومي بود و آشنا به روحيات زندانيان و مردم منطقه و من را هم در جايگاه يك زنداني سياسي قديمي خوب مي شناخت . مي دانستم كه اين پرسش متعلق به رئيس زندان نمي تواند باشد و تحليل او اين نيست كه من در داخل زندان تشكيلات بزنم . شگفت زده پرسيدم : عضو گيري و كمك مالي ؟
رئيس زندان رو به پيرمرد كرد و گفت : سخناني را كه پيش من گفتي تكرار كن !
پيرمرد همان طور كه با تسبيح ريز لا بلاي انگشتانش بازي مي كرد چشم در چشم من دوخت و از لا بلاي دندان مصنوعي اش گفت : تو به من كمك مالي كردي ، قصد عضو گيري داشتي .
نتوانستم جلوي خشم و خنده ام را بگيرم و گفتم : - آخر تپاله تو ارزش عضو گيري داري ؟ كمك مالي به تو بوزينه ؟ چه كاره اي تو ؟ سمپات كدام تشكيلات سياسي هستي عنتر ....
مي خواستم چهار تا جفنگ ديگر بارش كنم اما خودم را كنترل كردم و ماوقع را براي رئيس زندان تعريف كردم . رئيس زندان از سر جايش برخاست ، رو به پيرمرد گفت : خجالت بكش ... برو تو بند تا نفرستادمت به سلول ..
پيرمرد در حين رفتن ناليد : به خدا من بي گناهم .. مرا آزاد كنيد ... عفوم كنيد .. بيمارم ....
پيرمرد كه از جلو چشم دور شد رئيس زندان رو به من گفت : فكر كن اين جا زندان ديگري بود و من شما را نمي شناختم .. مي داني چه مي شد ؟
گفتم : مي دانم چه مي شد !
كاكلش خيس و پريشان بيستون معبر كولاك و توفان بيستون
تيره و خاكستري پيچيده ابر بر فراز آسمان بيستون
زخم باد و سوز سرما ، تيغ برف هشته رد بر استخوان بيستون
در لگد كوب ستوران مانده است لاله ها و ارغوان بيستون
يورش اعراب و اسكندر ، مغول گردبادي در جهان بيستون
انقراض دودمان ها را به چشم ديده دوران ها به دوران بيستون
طعنه و تحقير چشم كژ نگر پاره ابري بر روان بيستون
همچنان پاينده است و سرفراز فخر گيتي ، چشم ايران بيستون
گر چه آهوئي نمي گردد به ناز در شيار بيكران بيستون ،
ناله هاي تيشه ي فر هاد را بشنو از اندام و جان بيستون
رهگذر ! بگشا كتاب بيستون عبرتي گير از زبان بيستون :
هم متانت هم شكيبائي خوش است پايداري هم بسان بيستون .
زماني كه انسان ها در غارها زندگي مي كردند و زندگي و كردارشان بي شباهت به حيوانات نبود ، ناگزير بودند براي ادامه حيات شكار كنند . اين دوران از زندگي بشر را عصر شكار هم مي گويند . انعكاس زندگي اين عصر را را مي توان در افسانه ها و فولكلور هر قومي حس كرد . نمي توان انسان هاي آن دوران را سرزنش كرد چرا كه از سوئي مجبور بودند به خاطر حفظ بقا شكار كنند و از سوئي ناجوانمردانه ( مانند انسان امروز ) شكار نمي كردند بلكه با سنگ نوك تيزي يا به كمك چوبدستي و رو در رو چشم درچشم با شكار نبرد مي كردند . در اين نبرد برابر يا شكست مي خوردند يا پيروز مي شدند . در مرحله ده نشيني بشر به كار كشاورزي و دامپروري پرداخت و پديده اي به نام انسان كشاورز به وجود امد كه نيازي نمي ديد شكار كند . اما كساني كه از آن پس آنان را " شكارچي " ناميدند همچنان به شكار ادامه دادند و اينان در اغاز افرادي بودند فاقد زمين و دام و ابزار كشاورزي و بيشتر انگل و سربار مردم و خانواده و يا مبتلا به جنون شكار . امروزه كه بشر وارد قرن ۲۱ شده و به كمك تراكتور و كمباين و ديگر ابزار پيشرفته كشاورزي سيماي زمين را دگرگون كرده و از سوئي با ايجاد گاوداري هاي بسيار مدرن و مرغداري هاي پيشرفته صنعتي توليد انبوه مي كند ... " شكار " كاملا مفهوم خود را از دست داده است و بشر امروزه به " شكارچي " به عنوان فردي مبتلا به انواع بيماري هاي رواني نگاه مي كند ، در واقع هيچ فرد " شكارچي " در جهان امروز از سلامت روحي و رواني برخوردار نيست و جاي آن دارد كه اين تعداد افراد را روانه بيمارستان هاي روحي رواني كنند و انگيزه هاي قتل و كشتار و خشونت را در وجود آنان مورد مطالعه قرار دهند . يكي از راههائي كه پيش پاي اين افراد مجنون و ماليخوليائي مي گذارند اين است كه به جاي تفنگ ، دوربين عكاسي يا فيلمبرداري به دست بگيرند و به جاي اين كه ناجوانمردانه و از دور كمين بگيرند و موجود زنده اي را به خاك و خون بكشند ، دگمه دوربين رابه جاي ماشه فشار بدهند . البته اين راه بسيار خوبي است اما راه ديگر اين است كه اين افراد به تيمارستان ها ففرستاده شوند و انگيزه هاي قتل و كشتار و خشونت در وجود آنان مورد مطالعه قرار بگيرد . راه سوم هم اين است كه حكومت ها با وضع قوانين بسبار سخت و جريمه هاي سنگين به مجازات اين قاتلان بي رحم و ناجوانمرد همت بگمارند و حد اقل كار مثبتي انجام بدهند .
فرزندم ، روزگار باژگونه است و معيارها دگرگون . بنا به مقتضاي روزگار تو را نصيحت مي كنم كه نامردي پيشه كني و نامردمي ، يعني كه از كله ي سحر تا بوق شب به عالم و آدم دروغ بگوئي ، نمك هر كس را كه خوردي نمكدان بشكني ، دست پر از عسل به دهانت فرو كردند آن را به شدت گاز بگيري . به جز منافع خودت به منافع كسي فكر نكني . از اعتماد ديگران نسبت به خودت سو استفاده بكني و ديگران را ابله فرض نمائي و فقط به فكر جمع آوري ثروت و تحكيم موقعيت خودت به هر قيمت باشي . امروزه ارزش آدم ها به ثروت انان است ٬٬ هر كس را زر در ترازوست ، زور در بازوست ٬ ٬ و ان را كه پشت خالي است مشت هم خالي است ! يادت نرود ارزش انسان ها به داشتن علم و معرفت نيست ، به مقدار مال و دارائي است و به ثروت و سپرده هاي بانكي و مقدار طلائي كه دارند . از من بشنو هر كس كه دنبال علم و آگاهي و معرفت رفت براي يك لقمه نان محتاج هر نامردي شد . نكند دنبال شاعري و نويسندگي بروي كه روزگارت سياه خواهد شد و اگر " وان گوگ " و " ميكل انژ " هم باشي كسي برايت تره خرد نخواهد كرد . در ايران از صادق هدايت و صادق چوبك نويسنده بهتر نداشتيم اولي در غربت خودكشي كرد و دومي هم در غربت هرچه نوشته بود نابود كرد . " نادر نادر پور " كه بزرگترين شاعر ايران بود در غربت مرد و غلامحسين ساعدي يكي از بهترين نمايشنامه نويسان جهان در غربت سر بر خاك نهاد و سياوش كسرائي كه عاشق ايران بود در غر بت مرد . بايد عبرت گرفت و درس آموخت ، برو دنبال پدرسوخته گري و كلاشي و كلاهبرداري كه امروزه فضيلت در گوش بري و خبر چيني و نارو زدن به دوست و آشناست . نكند بروي دنبال هنر كه بيچاره مي شوي . در سرزمين بي گل و بدون بلبل ديگر هيچ كس خريدار هنر نيست مگر هنر آبدوغ خياري و مداحي و اغراق هاي بي پايه و لفاظي هاي تو خالي..... اين آدم ها را كه مي بيني به سرعت بوقلمون رنگ عوض مي كنند و همگي در نان به نرخ روز خوردن استادند . آن كس كه ادعاي دوستي دارد خنجري در آستين پنهان كرده است. نگو كه چه دنياي پست و كثيفي ، ايده آل ها يك چيز مي گويند و رئاليسم چيز ديگر مي گويد . هر وقت خواستي در باره تاريخ شرافت و نجابت و انسانيت و مردمداري و جوانمردي و مهر و داد چيزي بخواني برو سراغ شاهنامه فردوسي و بوستان و گلستان سعدي......واقعيت زندگي چيز ديگري است ......
هر چقدر مي انديشم موجبي براي مهاجرت سي ساله ي ايرانيان نمي بينم . مي گويند نزديك به پنج ميليون ايراني در كشورهاي آمريكا ، كانادا ، سوئد ، فرانسه و انگليس و آلمان و استراليا و .....زندگي مي كنند و قصد بازگشت به سرزمين مادري را هم ندارند . لابد در آن جا به آنان بسيار خوش مي گذرد . اما چرا مهاجرت ؟ اگر مشكل آواز خواندن است كه مي توانند در كويرهاي ايران يا در تنگه هاي زاگرس يا در ميان كوچه باغ هاي بهشتي ايران آواز بخوانند . اگر بهانه ي رقص مي گيرند كه مي توانند و آزادند در منازل خودشان و در كمال امنيت برقصند و كسي هم متعرض آنان نشود . اگر گرفتاري آنان از آب انگور است مي توانند با همين ديگ هاي زود پز كه به فراواني يافت مي شود در منزل خود بهترين و گواراترين نوشابه يا شربت را تهيه كنند . آن كيسه سياهي هم كه در قديم به تن بانوان مي كردند و بالا و پائينش را مي بستند حالا از مد افتاده و مدهاي جديد آمده و بانوان اكنون مي توانند مانتو و شلوار بپوشند حتا رنگي اش را بپوشند . فقط موهايشان را يك كم مي توانند بيرون بگذارند و مي توانند درخانه هاي خودشان به طور كامل موهايشان را افشان كنند و در معرض تابش آفتاب بگذارند تا خداي نكرده كچل نشوند . اين پوشيدگي ريشه هاي باستاني دارد شما مي توانيد شاهنامه فردوسي را بخوانيد و متوجه خواهيد شد كه رودابه افتخار مي كرده كه هيچ كس موهاي او را نديده و منيژه دختر افراسياب هم به خود مي باليده كه : منيژه منم دخت افراسياب / برهنه نديده ست تنم آفتاب / ديگر گرفتاري باقي نمي ماند . بعدا هم بانوان مي توانند در خيابان ها كفش پاشنه بلند قرمز بپوشند . اما در عوض مهاجران مي توانند در ايران هر چقدر كه بخواهند و بتوانند پول باد آورده پارو كنند چرا كه حساب و كتابي از برادران در كار نيست و مالياتي هم در عمل از كسي گرفته نمي شود . كارخانه داران محترم هم مي توانند با كارگران قرار داد هشتاد روزه يا حتا پانزده روزه ببندند و هيچ تعهدي در قبال كارگران نداشته باشند و هروقت بخواهند كارگران را از كارخانه بيرون بيندازند. دكاندارها هم كه مي توانند پادشاهي كنند و هر وقت كه دلشان بخواهد اجناس را گران كنند يا گران بفروشند يا اجناس آشغال بفروشند . باور بفرمائيد صادقانه مي گويم كه ايران بهشت سرمايه داران است . سرمايه داري كوچك و متوسط و بزرگ در ايران پادشاهي مي كنند فقط بايد به طور ظاهر هم شده برخي مميزها رعايت شود و برخي تعارفات به جاي آورده شود ! صداي كسي در نمي ايد چرا كه همه ي ما گوسفندان سر به زيري شده ايم و به آب و علفي قانعيم . ديگر چه مي خواهيد ؟
* در حاشيه : اما خودمانيم خداوكيلي محيط فرانسه كجا و محيط عربستان كجا و زندگي در سويس كجا و زندگي در افغانستان كجا ؟ / ميان ماه او تا ماه افغان ...تفاوت از زمين تا آسمان است !
بدجوري رفتي تو فكر ؟ تا آن جائي كه من مي دانم قايقي هم نداشتي كه غرق شده باشد . پاكسازي شدي ؟ مگر چكاره بودي ؟ معلم ؟ اي بابا ... فكر كردم تاجر آهن يا برج ساز يا خورنده چاه هاي نفت هستي ؟ بايد خدا را هزار مرتبه شكر كني چون اگر پاكسازي نمي شدي از بس كتاب مي خواندي كه به روستائي زادگان يا فر زندان كارگران علم بياموزي و آنان را براي اداره امور كشور تربيت كني كه نه نور به چشمانت مي ماند و نه موي بر سر و نه تواني در زانو ..... روزي صدبار كساني را دعا بكن كه برايت گزارش كذب فرستادند و پرونده سازي كردند و همه نوع انگ و بر چسب بارت كردند و در يك آن هم متهم شدي كه سلطنت طلب هستي ، هم منافق ، هم كپونيست يا كمپرسي !۱ ان كس كه به تو مي گفت كمپرسي چه ميلياردر شده باشد چه معتاد ، چه زير خاك رفته باشد چه اكنون روي خاك دچار صد نوع بيماري لاعلاج ... به كجا رسيده كه تو اين جور توي فكر رفته اي ؟ نكند پشيماني از اينكه مهاجرت نكردي ؟ من تو را مي شناسم كمپرسي ! .. اگه به غربت هم مي رفتي از غم دوري از همين وطن تا حالا صد كفن پاره كرده بودي . خدا را شكر كن كه تو كمپرسي يا كمونيست يا سلطنت طلب يا منافق را تحمل مي كنند و جلو خانه ات جمع نمي شوند و شعار بدهند : مرگ بر كمپرسي !
آدم عوضي متهم است كه : * دستش به طرف دزدي نمي رود چه يك ريال چه يك ميليارد * دروغ نمي گويد و به دروغ مصلحت آميز هم اعتقاد ندارد . * خيانت در امانت نمي كند . * خبر چين نيست خبر چيني را عملي خلاف اخلاق مي داند . * به خدا اعتقاد دارد و به بنده خدا و به سنگ و كلوخ اعتقاد ندارد . * با اين كه يك وجب از خاك ميهن به او تعلق ندارد آدم ميهن پرستي است . * چه پولدار باشد چه بي پول عملا طرفدار محرومان و خاكستر نشينان است .* مهمتر از همه اينكه اين آدم عوضي و فلان فلان شده خودش را به پول نمي فروشد . * با اون فرمش فساد ناپذير هم هست ! * هر چقدر زندان مي رود آدم نمي شود و زير بار زور نمي رود.* نان ندارد بخورد اما مي خواهد سر به تن هيچ آدم قلدري نباشد . * آنقدر پر رو است كه توفان نوح هم او رااز ميهنش بلند نمي كند . * ثروت دنيا برايش ارزش يك بيت از اشعار فردوسي و خيام و سعدي را ندارد . * تر ور شخصيت نمي كند و پاپوش براي ديگران نمي دوزد . * مدام به فكر ستمي است كه اسكندر و عرب و مغول به ايران روا داشتند و هنوز سوگوار و سيه پوش تخت جمشيد است . * .........
حكم : هر كس اين آدم عوضي را ديد وظيفه دارد كه او را به پليس بين الملل تحويل بدهد و يك قوطي روغن نباتي جايزه بگيرد !
