تبليغاتX
ایران سرود
نوشته هایی از منصور یاقوتی درباره ادبیات، داستان، شعر, نقد ادبی

 

 

*  نیایش کنیم که در سال آینده دید ما نسبت به انسان و طبیعت در جهتی مثبت و سازنده دگرگون گردد.

*  زبان ما به پلیدی دروغ آغشته نگردد.

*  به حقوق دیگران تعرض نکنیم .

*  به یاری انسان هائی بشتابیم که همه ِی زندگی خود را فدای آرمان آزادی کرده اند .

*  به نویسندگان ، شاعران و هنرمندانی که با قلم و هنر خود به پیکار با خودکامگی و نابرابری برخاسته اند یاری رسانیم .

 *  در راه تحقق اعلامیه ی جهانی حقوق بشر بکوشیم .

*  بردباری را بیاموزیم و گفتگو کردن با مخالفان را تمرین کنیم .

*  دید خود را وسعت دهیم : همشهری ، هموطن ، و هم گیتی را ببینیم و انسان ها را با نژاد های گوناگون ، مذاهب مختلف ، گرایشات سیاسی متنوع بپذیریم و فکر نکنیم که فقط باور های ما درست است .

*  نیایش کنیم که نابرابری در جهان بر افتد ، صلح جهانی متحقق گردد ، ثروت و امکانات جهانی در جهت بهبود زندگی انسان های محروم مورد استفاده قرار گیرد .

*  در لحظه ی آغاز سال نو دعای قلبی ما این باشد :خدایا به من کمک کن که بتوانم دیگران را ببینم ، انسان و طبیعت را دوست بدارم ، مطیع پول نشوم ، از خودخواهی ام کاسته گردد ، در سال جدید فقر و فساد و خودکامگی از جهان بر افتد و ارمغان نوروز برای انسان ها پیشرفت ، نیک بختی ، آسایش * برابری و آزادی باشد .

                                            بهاران خجسته باد و نوروز ، پیروز .

 

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 22:3 | لینک  | 

چه می شود که شعله ای بگیرد آسمان ما        چه می شود که شب فرو بپاشد از جهان ما

چه می شود فلق بخیزد ازدل کرانه ای               گل سپیده واشود به روی خان و مان ما

پس هزار و قرن ها فروغ گرم زندگی                    در این سرا بتابد و بگیرد آشیان ما

چه می شود که ارغوان د ریچه ی بهار را             همیشه وا کند ، که شب شکست استخوان ما

ز خستگی ، ز خستگی ، صدا نمانده در گلو       چه برف و باد سرکشی وزد به آستان ما

صلیب سنگی مرا ، صلیب سنگی تو را              کدام دست چاره گر فرو کشد ز جان ما  

طلسم اگر نباشد این صلیب و قفل منجمد           چرا کسی نپرسد از شبان بی نشان ما ؟

اگر چه شب چو چاه نفت می زند فواره ها           چنین نپاید و چنان به پویه ی زمان ما

ز بیستون و تخت جم رسد صدای آشنا                گذشته کاروان بسی ز بعد کاروان ما

بیا بیا بهار نو زعمق جنگل و چمن                       به این کرانه ی یخی که شب بریده نان ما

بریده او زبان ما ، و بسته او دهان ما                    و پاره پاره کرده او نهان ما ، روان ما

بیا شکوفه ی هلو ، پرنده ، چشم زندگی              خجسته باد نام تو ، امید بیکران ما .

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 18:17 | لینک  | 

       درون ساقه ی سبز گل سرخ                   خزد آهسته گلخون بهاران

       به سرخی گونه هایش می گراید             کهن بادام باغستان ایران

      میان دره های تنگ البرز                          به روی شاخه ی تنهای آلو،

       به چشمش آسمان پاک و آبی                پری آواز خود سر داده کو کو

       ز عمق سنگ و خاک و سبزه ریزد            حریر چشمه همچون خرده الماس

       حباب گونه ی سبز درختان                      ز خون زندگی گردیده آماس

       بهاران ! مقدم سبزت مبارک                    ولی کو توسن نوروز پیروز ؟

       دریغا ارغوان ها باد گردید                         به امیدی که آید شعله ی روز

       بهاران ! خانه جارو شد که نوروز                  کنار سبزه و آیینه آید

       و ماهی را و سیب و سنجد و عود               و شمع سرخ و روشن را بپاید

       بهاران ، سال نو را تازه گردان                     بیاور چشمه های رنگ و امید

      بریزان عطر شادی را به ایران                       به یاد شوکت دیرین خورشید !

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 20:49 | لینک  | 

عمو نوروز خودش را به سیمای حاجی فیروز در آورده است، چهره اش را با واکس سیاه پوشانده ، ردائی پاره پوره و مشکی و نخ نما بر گرده افکنده ، گوشه دیوار پیاده رو بازار چندک زده است و گدائی می کند . کفش هایش از چند جا سوراخ شده ، یقه پیراهنش چرک شده ، نسیم بهاری به جای اینکه او را به نشاط بیاورد ، می لرزاند . گرسنه است و بوی بهشتی و مطبوعی که از ساندویچ فروشی می آید او را حالی به حالی کرده و رگ و پی اش را در هم می فشارد . کنار او پرنده فروش مفلوکی که دوتا مرغ عشق را دست آموز کرده که فال حافظ بیرون بکشند همچنان منتظر است که دختر دم بخت یا جوان سرخوشی بیاید و از او فال بخواهد اما او هم ما یوس و درمانده سیگار می کشد . اما ماهی فروش سرش شلوغ است : در بساط او انواع ماهی های رنگارنگ سرخ و سیاه و طلائی وجود دارد . بیشتر ماهی ها قرمز اند . شمع و هفت سین حاضری و عود هم می فروشد . ناگهان رو به عمو نوروز می گوید : از این جا برو ... دق مرگمون کردی ... همه ی کسادی امروز مربوط به تو و این فال حافظی یه ! ..

عمو نوروز حتا سر بلند نمی کند که به او پاسخی بدهد . اما پرنده باز می گوید : رزق و روزی را خدا می ده ... تو دیگه چرا کلافه ای ؟ تو که دور و برت رو حسابی شلوغ کردی : ماهی قرمز و سبزه و سمنو و سیب و سماق و سرکه و سیر .... حیف که سار از درخت پریده ! ...می خای برات سار بیارم ؟ ..

عمو نوروز زیر لبی می گوید : آش سرد شد ه ... دیگه چه فایده ؟ !

ماهی فروش می گوید : هر چی سار بود پرید به لس آنجلس ... به سوئد و استرالیا و فرانسه و انگلیس و آلمان و بلژیک ... ساری نمونده فدات شم ...

عمو نوروز رو به ماهی فروش می گوید : یه شمع روشن کن ... یه شمع قرمز بلن ...

- مگه مخت عیب ورداشته .. نمی بینی روز روشنه /

عمو نوروز سرش را با تاسف تکان می دهد و می گوید : - " فروغ " می گه : به ایوان می روم و انگشتانم را به پوست کشیده ی شب می کشم / دوبار می گه : چراغ های رابطه تاریکند / کسی مرا به آفتاب صدا نخواهد زد / وقتی چراغ های رابطه تاریک باشه ، خنگ خدا یعنی که شبه ... " ساراماگو " م تو رمان " کوری " خواسته بگه که شبه اما گند به ریش خودش و نوبل زده .. باید بری مثنوی بخونی : روستائی گاو در آخور ببست / شیر گاوش خورد بر جایش نشست / روستائی شد در آخور سوی گاو / گاو را می جست شب ان کنجکاو / دست می مالید بر اعضای شیر / پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر / گفت شیر ار روشنی افزون شدی / زهره اش بدریدی و دلخون شدی / این چنین گستاخ زان می خاردم / کو در این شب گاو می پنداردم .... خنگ خدا شمعی تو پیاده رو روشن کن تا بو عید بیاد ... شمعی روشن کن تا گزمه ها نیامدن ... تا بچه ها بخندن ... تا ماهی قرمزا نمی رن ...

پرنده باز فریاد زد : ای والا دمت گرم ... این شد حرف حسابی ... یه شمع روشن کن ... عمو نوروز راس می گه به خدا ... آقا .. خانوم ... فال می گیرم .. فال ۸۷...

 

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 21:42 | لینک  | 

در جوامع غیر دموکراتیک بویژه خو گرفته با استبداد شرقی ، انسان ها معمولا عادت ندارند که بیندیشند و در چند و چون امور فکر کرده و شک کنند و ان چه را که به آن ها می گویند نقد کنند بلکه عادت کرده اند که هر ان چه را که دستگاه های تبلیغاتی می گویند بپذیرند و بدون تعمق تکرار کنند . مولانا در مثنوی ( داستان طوطی و بقال ) این موضوع را هنر مندانه به تصویر کشیده است . در یک دکان بقالی یک طوطی وجود دارد که یک روز ناخواسته شیشه روغن را می ریزد . مرد بقال با چوب توی سر طوطی می زند و طوطی " کل " یا کچل می شود و زبان می بندد . دکاندار پشیمان می شود و هر چقدر طوطی را نوازش می کند طوطی سخن نمی گوید تا اینکه یک روز مرد کلی " کچلی " پا به دکان می گذارد و طوطی با دیدن او به حرف می اید و می گوید : از چه ای کل ؟ با کلان آمیختی ؟ / تو مگر از شیشه روغن ریختی ؟ و مولانا می فرماید : از قیاسش خنده آمد خلق را /کو چو خود پنداشت صاحب دلق را / در دنیای معاصر ، رسانه ها ( تلویزیون - رادیو - مطبوعات ... ) کتب ، مدارس ، نظام های آموزشی ... در واقع به جای همان چوبی عمل می کنند که بر سر طوطی فرود آمد و ... البته نهادهای دیگر هم در کنار رسانه ها وظیفه تحمیق مردم را بر عهده دارند . این است که در جهان معاصر کوشش می شود که انسان ها گله وار و گوسفند وار مرعوب " دیو جامه " تبلیغات یا آوازه گری شوند و در چند و چون دنیای پیرامون خود تردید نکنند ، از سوئی بنا بر ضرورت جبر مارپیچی تکامل و سیر ناگزیر پیشرفت هر پدیده ای مورد نقد خواهد گرفت : از سوئی آوای دنیای کهن را می شنویم که ما را به سکوت و اطاعت کورکورانه و برده وار فرا می خواند و از سوئی طنین صدای آینده به گوشمان می رسد که ما را به نفی ارزش های فرتوت دنیای کهن فرا می خواند . همه جه عرصه این جدال پنهان و پیچیده است : نیروهای واپسنگر زنجیرهای دنیای کهن را حمل می کنند و بر ذهن و زبان ما می بندند و آینده  از دوردست ها با نفس بهارگونه ی خود ما را به بیداری و شکوفائی فرا می خواند . انگار همین دیروز بود که نیروهای طالبان در سرزمین افغانستان ریش مرده ها را اندازه می گرفتند که اگر از حد مقرر کمتر می بود مرده نگونبخت را تازیانه بزنند . جهان سرمایه داری هم که با شعار آزادی و برابری در انقلاب فرانسه متولد شد برای بشریت شیئ شدگی و بیگانگی و پول به عنوان تنهاترین ارزش را به ارمغان اورد و سوسیالیسم دولتی روسیه هم که بوروکراتیسم و حزب فرمایشی را به جای اراده شورائی گذاشت در عرصه پراتیک با شکست خرد کننده مواجه شد تا بشریت در آینده سرنوشت خود را چه گونه رقم بزند که شایسته منزلت انسانی او باشد ؟

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 21:18 | لینک  | 

کوهستان دالاهو بخشی از سلسله جبال زاگرس در غرب سرزمین ایران است . در دامنه این کوه شهر کوچک و باستانی " کرند غرب " قرار دارد که در امتداد شاهراهی است که غرب را به شرق پیوند می دهد و در طول تاریخ از موقعیتی استراتژ یک برخوردار است . هجوم ویرانگر اسکندر گجسته و اقوام بیابانگرد و وحشی عرب از همین جاده و از کنار همین شهر به داخل فلات ایران آغاز گردید و باعث تخریب معبد آناهیتا در " کنگاور " و همچنین تخریب " کرند " و کرمانشاه گردید . اما در طول تاریخ و باوجود لشکرکشی دیگر اقوام مهاجم خارجی و داخلی ، " کرند " نام خود را همچنان حفظ کرد و به عنوان یک شهر اسطوره ای در غرب ایران و مرکز " آئین یارسان " نام خود را حفظ نمود . اما متاسفانه افرادی که در قبال تاریخ و مردم کشور خود گویا هیچ احساس مسئولیتی نمی کنند و فقط به فکر پر کردن جیب های خود به هر قیمتی هستند نام منطقه کرند را به نام من در آوردی " دالاهو " تغییر داده اند انگار کرند یا هر جای دیگر ملک پدری آنان است که نامش را عوض کنند ، همچنان که با بی شرمی تمام نام " ریژآو " را به ( ریجاب ) ! تغییر دادند و " مایدشت " به معنی دشت مادها را به نام جعلی ( ماهی دشت ) عوض کرده اند ! این افراد که معنای زندگی را فقط در خوردن و خوابیدن و تولید مثل و پول جمع کردن دانسته اند باید بدانند که در محکمه تاریخ به آیندگان باید پاسخ بدهند و آینده یقه تک تک انان را خواهد گرفت . به قورباغه گفتند : دنیا را آب برد ! گفت : اتفاقی نمی افتد چون من هم در خشکی زندگی می کنم هم در آب ! ... اما فرصت طلبی هم حد و حدودی دارد و حضرت قورباغه با ید این را بداند که ممکن است اورا به سیخ هم بکشند !... و این گونه نیست که مدام در به روی یک پاشنه بچرخد و معنای زندگی برای همیشه در خوردن و خوابیدن و چپاول ته مانده زندگی دیگران و بی مسئولیتی خلاصه شود !

 

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 17:59 | لینک  |