تبليغاتX
ایران سرود
نوشته هایی از منصور یاقوتی درباره ادبیات، داستان، شعر, نقد ادبی

محله ی ما منطقه ای آرام بود و ساکنانش از طبقه ی متوسط شهر بودند و دنبال درگیری و نزاع و نا آرامی نبودند و هر کس سر توی زندگی خود فرو برده بود تا اینکه خانواده ای خانه ای در آن محله خریدند و با خود سگی آوردند . این سگ پارس می کرد و دشنام می داد و از پارس کردن و دشنام دادن خسته نمی شد . سگ نه تنها به آدم ها که به هر موجود زنده و زیبائی که در آرامش زندگی می کرد و کاری به کار کسی نداشت دشنام می داد . فصل بهار جنب و جوش او زیاد می شد چون پروانه ها از پیله هایشان در می آمدند و پرنده ها بر روی شاخساران به نغمه خوانی می پرداختند . سگ دنبال پروانه ها می دوید و به سختی آنان را دشنام می داد چون نمی توانست یکی از آن ها را بگیرد و زیر پنجه له کند . کنار درختان پوزه سیاهش را رو به بالا می گرفت ، دندان های محکم و تیزش را نشان می داد ، آب از لب و لوچه اش سرازیر می گردید و پرندگان را دشنام می داد . پروانه ها دشنام دادن بلد نبودند ، پرندگان هم به همین اکتفا می کردند که در بر خورد با دشنام های زننده سگ ، او را " انگل " ، " ولگرد " و بی تربیت صدا بزنند و در آسمان آبی پرواز کنند .سگ را روزها به زنجیرهای قطور و سخت می بستند چون اگر او را در بند و زنجیر نگه نمی داشتند از دیوار و توری سیمی و نرده های اهنی بالا می کشید و هر موجود زنده ای را که می دید لت و پار و تکه تکه می کرد . سگ هیکلی قوی و پنجه های همچون فولاد داشت و دندان های تیزش با برق مهیبی می درخشید و لرزه در تن ادمی می افکند . صاحبانش لز نظر خورد و خوراک حسابی به او می رسیدند و دندان ها و ناخن هایش را بیمه کرده بودند و یک مستمری دایمی همراه با حقوق بازنشستگی برای او در نظر گرفته بودند . چند نفر کلفت و نوکر هم برای رسیدن به خوراک و بهداشتش در استخدام گرفته بودند . هر چند گاه یک متخصص تعلیم و تربیت و آموزش دشنام های تازه می آوردند ، متخصص تعلیم و تربیت که مرد بلند قدی بود با کت و شلوار سیاه و عینک سیاه و تفنگی در دست و هفت تیری بر کمر ، زنجیر سگ را به دست می گرفت و او را به آشغالدانی ها و در میان سگ های ولگرد می فرستاد که از آنان دشنام های تازه یاد بگیرد . یک بار مردم محله به پلیس شکایت کردند ، و پلیس متخصص تعلیم و تربیت را زیر سوال و جواب کشاند و از او خواست توضیح بدهد که چرا سگش را تربیت نمی کند که دشنام ندهد ؟ معلم سگ با صدای زمخت و نامفهومی گفت : او دشنام نمی دهد ، به زبان خارجی مخصوص بومیان یک جزیره حرف می زند . سگ ما تربیت شده است فقط سگ من موافق جنگ است ....

پلیس به خاطر جمله اخیر که از دهان مرد پریده بود می خواست مربی را بازداشت کند که او حرف خود را تصحیح کرد و گفت : منظورم جنگ نبود ... جونگ بود ! .. اما یک وقتی میلیون ها نفر از توده مردم از هیتلر دفاع می کردند ، مگر نه ؟

وقتی مربی همراه با سگش از مقر پلیس در آمد دندان روی هم سائید و غرید : لعنت به صلح ! .. و سگ از خوشحالی دمش را تکان داد و شروع کرد به دشنام دادن ...

پائیز و زمستان که می آمد و خبری از پروانه ها و پرندگان نبود و آدم ها کمتر عبور و مرور می کئدند ، مربی سگ را به کنار دریا می برد که سگ توی دریا بشاشد  و در یا را آلوده کند . یک بار نویسنده ای به مربی سگ گفت که مولوی فرموده : کی شود دریا ز پوز سگ نجس / کی شود خورشید از پف منطمس ؟.... سگ دشنام های سخت داد و مربی غرید : من در یا را آلوده می کنم ! ..

یک شب که ماه چهارده بیرون امده بود و سگ پوزه اش را رو به اسمان گرفت و دشنام های سخت به ماه داد . نویسنده سر از پنجره در آورد و گفت که مولوی می فرماید : هر کسی بر خصلت خود می تند / مه فشاند نور و سگ عو عو کند ! .... ناگهان برق محله قطع شد و محله در تاریکی فرو رفت . چند تا خانه از گوشه و کنار آتش گرفتند . سگ توی خیابان ها و کوچه ها رها گردید و شبگرد محله را لت و پار کرد . مربی سگ با تفنگ و تپانچه به خانه نویسنده شلیک کرد و اتاق کار نویسنده را زیر رگبار گرفت . تلفن های محله قطع شد . جیغ و فریاد و نعره از خانه ها بلند شد . سگ از روی نرده ها و دیوارهای کوتاه به منزل کسانی که از دست او شکایت کرده بودند حمله می برد و آنها را لت و پار می کرد. مربی رگباری روی محله خالی کرد و خطاب به مردم نعره زد : اکنون آزادی به این محله آمده است ! ...  و رو به سگش گفت ک حالا در کمال آزادی هر چقدر دلت می خواهد دشنام بده ... تو آزادی ...

سگ پوزه اش را رو به ماه گرفت و دشنام های سخت داد و بعد در حالی که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت به سوی دریا دوید که در کمال آزادی در آن بشاشد .

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 20:32 | لینک  | 

 

مولوی می فرماید : ( هر کسی بر خصلت خود می تند / مه فشاند نور و سگ عو عو کند )یکی از ویژگی های فاشیسم خصیصه جنگ طلبی است . مطالعه فاشیسم در آلمان و ایتالیا به رهبری هیتلر و موسولینی نشان می دهد که این پدیده جدید دوران سرمایه داری  سرشتش با جنگ آغشته شده است و مثل کژدم که در طبیعت او زهر کشنده وجود دارد و باید آن را روی قربانیان خود مثل پروانگان بریزد ، فاشیسم بدون جنگ نمی تواند زندگی کند در واقع کشتن آدمها ، قتل عام مردم ، کشتار کارگران ، افراد تهیدست ، دانشمندان و نویسندگان و هنرمندان .... با هر توجیه و اسمی خوی ددمنشی ، بربریت ، درنده خوئی و بیماری علاج ناپذیر آنان را ارضا می کند . عنصر فاشیست نژادپرست ، دروغگو ، هوچی ، فحاش ، فریبکار ، تبلیغات چی ، پوپولیست ، ضد بشر ، ضد فرهنگ و ضد انسان است . برای عنصر فاشیست مهم نیست که چه کسی را به قتل می رساند ، دشمنان سرسخت او فرهنگمداران جامعه اند ، او در ابتدای زندگی جهنمی و شیطانی خود به روی افراد فرهنگی هفت تیر می کشد ، نویسندگان ، شاعران ، هنرمندان ، بازیگران درجه اول را پاکسازی و از کشور طرد می کند یا بدون هیچ عذر و بهانه ای به زندان می اندازد مگر اینکه با او کنار بیایندو افرادی که از صلح دفاع می کنند و از فرهنگ و از انسانیت را ترور شخصیت کنند . نباید هر گز فراموش کرد که هر فرد شرافتمندی طرفدار صلح و مخالف جنگ است . اگر کسی به این مرحله از رشد فکری و معنوی برسد که از مردمان فرهنگدوست ، صلح طلب و محروم و ستمدیده جهان دفاع کند ... این فرد به اوج تکامل معنوی رسیده است و به عالم فرشتگان پیوسته است ، طبیعی است که این آدم از عناصر شیطانی دشنام بخورد و به او اهانت شود چون اهریمنان و شیاطین نمی توانند فردی را ببینند که با تمام وجود دلش برای مردم محروم جهان می تپد و به این باور سعدی رسیده است که : ( بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش زیک گوهرند / چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار ) این مطلب کوتاه در پاسخ به دشنام های یک عنصر فاشیست نوشته شد که از کشتار مردم بی گناه عرق دفاع می کند . در پاسخ به فقط به این بیت از شعر مولوی عارف بزرگ بسنده می کنم : شمع حق را پف کنی تو ای عجوز / هم تو سوزی هم سرت ای گنده پوز .....

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 13:59 | لینک  | 

اپورتونیسم همان چیزی است که در فرهنگ عامه به آن می گویند " نان به نرخ روز خوردن " اپورتونیست کسی است که نان به نرخ روز می خورد یا هر جا که باد می آید شن می کند . در فرهنگ مذهبی به آن نفاق گفته می شود و کسی که چند چهره دارد منافق نام دارد . به اپورتونیسم بوقلمون صفت هم می گویند ، یعنی کسی که به سرعت رنگ عوض می کند . آفتاب پرست هم همین خصلت را دارد : آنتوان چخوف قصه بسیار قشنگی دارد که به چند عنوان ترجمه شده است " حربا " - " آفتاب پرست " - " " بوقلمون صفت " ... اپورتونیسم بیماری لاعلاجی است مثل سرطان یا ایدز یا خودخواهی و یا بیماری بددهنی و ترور شخصیت و .... که روان و شخصیت انسان را تباه می کند . عنصر اپورتونیست در راستای منافع شخصی خود به هیچ اصل اخلاقی و فرهنگی اعتقادی ندارد و به این اصل معتقد است که " هدف وسیله را توجیه می کند " . اپورتونیسم بیماری خاص لایه یا قشر یا طبقه خاص اجتماعی نیست ، این بیماری مخصوص افراد بزدل ، بی شخصیت ، حقیر ، تنگ نظر و خودخواهی است که می خواهند به هرقیمت شده یا خود را مطرح کنند یا هر طور شده به منافع باد آورده برسند و در راستای رسیدن به هدف سر همه را کلاه بگذارند و به ریش همه بخندند . اپورتونیست ها با هر قدرتی کنار می آیند چون به هیچ اصلی اعتقاد ندارند : امروز سلطنت طلب اند ، فردا جمهوری خواه ، وقت دیگر اگر ضرورت ایجاب کند سوسیالیست و کمونیست . چون به سرعت باد رنگ عوض می کنند و خود را با هر شرایطی وفق می دهند همیشه مورد لطف افراد فاسد و خودکامه قرار می گیرند . دشمنان اپورتونیست ها افراد فساد ناپذیری هستند که به هر قیمت بر سر اصول ایستاده اند . فساد ناپذیرها در هر جامعه ای قربانیان آدم های نان به نرخ روز خورند . اپورتونیسم خصلت موریانه دارد و از درون حمله می برد و بی سرو صدا هر چیزی را می خورد و پوک می کند . اپورتونیست ها آفت خطرناک و دشمنان اصلی انقلابات اجتماعی اند و هر انقلابی را از درون پوک کرده و تباه می کنند و پوسته ای از آن را بر جا می گذارند . یکی از نویسندگان آمریکای لاتین داستان کوتاهی دارد که در باره نویسنده اپورتونیستی نوشته است : داستان نویس مورد نظر ایشاندر محافل شبه روشنفکری به استبداد حمله می برد اما در خفا با مستبدان روابط بسیار حسنه و تنگاتنگی دارد ، به سانسور حمله می برد و آن را محکوم می کند اما در عمل مانع انتشار آثار داستان نویسان برجسته است ، از فقر و بینوایی دم می زند اما در خانه یک میلیارد تومانی زندگی می کند ، کمک های جهانی برای زلزله زدگان افریقا را به جیب مبارکش یا به حساب پسرش در اروپا می ریزد و پشت دوربین ها برای زلزله زدگان گریه می کند ، در مصاحبه با  مجلات از زنش تعریف می کند اما در یاداشت های خصوصی بدترین دشنام ها را نثار او می کند و ..... امروزه که این افراد فاسد در هر صنف و طبقه ای و حتا در میان روشنفکر نمایان نفوذ کرده اند ضرورت دارد که سیمای واقعی آنان در فیلم ها ، نمایشنامه ها ، داستان ها به روشنی و در قالبی هنرمندانه مطرح شود چرا که موریانه اپورتونیسم زندگی همه ی ما را به خطر افکنده است و این جانور مهیب بی سر و صدا دار حیات اجتماعی - فر هنگی و معنوی ما را به سوی تباهی می کشاند اینان به ظاهر در پوشش دفاع از محرومین و قربانیان جامعه فقط به فکر پر کردن جیب های گشاد خود هستند و اینکه با ظاهر سازی و فریب کاری و تطبیق خود با شرایط جامعه ( مثل آفتاب پرست ) فقط منافع شخصی خود را پیش می برند و در واقع به هیچ اصل اخلاقی اعتقاد ندارند

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 13:9 | لینک  | 

درخت پیر بادام شکوفه بر سر آورد                            پرنده نغمه سر داد و لاله اخگر آورد

کنار چشمه بر خاک به دست خود بهاران                   سبد سبد گل زرد چو کان زر بر آورد

بنفشه سوگ بگذاشت و نسترن شکوفید                  و غنچه ی گل سرخ شبانه آذر آورد

ز خاک و صخره ی پیر بهار سرمدی باز                       سفید و ارغوانی ز غنچه گل در آورد

اگر شکفته است زال به او سپرده سیمرغ                  پری به رنگ نوروز پری که شهپر آورد

چه سوسن و چه لادن چه خیری و چه زنبق               به یاد تو سرشکی به دیده ی تر آورد

شکفته لاله یعنی چکیده قطره ای خون                     ز جان زخمی باغ که بوی دیگر آورد

هنر نمی پسندد زمانه جز زر و زور                             و گرنه دست منصور هنر به از زر اورد .

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 19:54 | لینک  | 

هر دم که یادت می کنم من هستم و مهتاب ها                شب های تار بی کسی تنهایی و شب تابها

شهری که جز گل یاد تو در کوچه های سرد آن              هر جا نظر می افکنم می خواندم گرداب ها

دیگر طلوع بیستون مرده ست در چشمان شهر           بوی عزیز کودکی له گشته در غرقاب ها

زاغان هجوم آورده اند و بسته است راه گریز                پروانه ها سنجاق می گردند در مرداب ها

لعنت به این عمری که طی شد خنده های من چه شد      موسیقی باد و چکاوک رقص سبز آب ها

وقتی که فرهنگ و فضیلت می شود مغلوب پول             شهری پر از بوی لجن قد می کشد در خواب ها

باید که مهتاب تو را موشی ببلعد بر زمین                    تا تو نبندی دل به پیچ و تاب این خیزاب ها

ای وای از عمری که طی شد در دل سرد قفس             بی اختر و مهتاب و درژرفای این سرداب ها .

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 19:54 | لینک  |