
نگون گشته مرغی ز شاخ درخت شب است و شبی تیره و تلخ و سخت
وزد باد و پیچد به یال چنار خمیده به قربوس اسبش سوار
فرو هشته بلبل سر اندر میان چکاوک به زیر گون ها نهان
کلاغان پر گو به افرای پیر خمیدند در خود چنان بر سریر
لچک بر گرفته شقایق ز سر چکد ژاله از چشم سوسن به بر
کشد پنجه اش را به نی های رود همان پیچک آتشین و کبود
به هر گوشه یک پرچم سرخ و پاک فتاده چو زلف شقایق به خاک
شقایق نگونسار و زنبق خمان پریشان ز بیداد و چنگ زمان
وزد باد و شب تیره همچو سمور جهان خالی ازشادی و عشق و شور
نیاید ز هر سو کران تا کران صدائی ز هر گوشه ی این جهان
نه بانگ ددی یا چراغی به باغ شبی تیره است همچو پرهای زاغ
به خاک اندرون جنبش موش کور کند حفر جائی به کردار گور-
که در عمق ظلمت زید تا ابد دلش با دل تیرگی ها تپد
نگون گشته مرغ و زند وای حق به باغی که باشد ورا جای حق
کشد نغمه ی حق حق اندر گلو نخواهد به جز حق ز کس گفتگو
نگون گشته از شاخ و چشمش به ماه به آن هستی بیکرانه به راه
به چشمش ز ناهید و پروین چکد فروغ امید و دلش می تپد
به جز نغمه ی " چوک " و آوای او نپیچد صدائی به ماوای او
***
زند نغمه در نغمه آواز حق که آرد به گوش جهان راز حق
که او مرغ شب باشد و نی که روز به شب نغمه خواند پراز داغ و سوز
چه دیده به شب او که نالد به زار ؟ چه بیند به باغ و بر کشتزار ؟
چه ناحق شده پیش چشمان او ؟ چه رنجی تبه می کند جان او ؟
ز داغ سیاوش حق و حق کند ؟ جوانی سهراب یاد آورد ؟
غریبی شهزاده در آسیاب دلش کرده چون کوره ی آفتاب ؟
ز فرجام کیخسرو نیکنام کند یاد در بستر این ظلام ؟
ز خاکستر تخت جمشید جم بسوزد چو ققنوس در باغ غم ؟
جگر سوزد از داغ بابک هنوز شب تیره بگرفته است جای روز /
ز داغ شهیدان گلگون کفن زند ناله ی حق به خاک وطن ؟
و یا بوی مزدک رسیده به باغ که همچون شقایق خمیده ز داغ ؟
منم همچو تو مرغ زیبا به جان بسی دارم آتش به قلبم نهان
منم عمری اندر شب این جهان بر آوردم آواز حق بر زبان
ز بس واژه ی حق به لب غنچه بست ز هر تار جانم رگی بر گسست
نکوچیدم از تیغ توفان ز باغ نشد نغمه ی من هم آواز زاغ
ز هر تند باد و ز هر باد شور نکردم ازین مرز زرین عبور
دلم خوش بود با نسیم بهار که روزی بر آرد سر از این دیار
بهاری که در پس نباشد خزان شکو فا در آن روی نیلوفران
بخواند قناری و کبک دری لب بر که خنکای چشمه پری
شکوفا شود غنچه ی ارغوان گل حسرت و سوری و زعفران
گل لادن یاس و هم نسترن شقایق و سوسن ، گل یاسمن
برقصد به باغ و بچرخد به راه عروس سپهر آن فروزنده ماه
فتد دیو ناحق به چاه زمان ببندند وی را به بندی گران
به رقص آید این باغ مینو سرشت زگلبانگ حق همچو باغ بهشت
بپیچد صدای حق اندر جهان چو بانگ نکیسا کران تا کران
* * *
شب و باد پائیز و آواز حق شباویز دلبسته ی راز حق
خفاشان به پرواز و زاغان به راه خزیده به " امروله " ابری سیاه
دریغا که گلبوته ی آرزو گرفت از خزان شکل و هم رنگ و بو
دریغا صدایم به شب بر نشست وجودم ز بیداد شب بر گسست
بسا آرزو که تبه شد چو دود چو گل پر پر اندر سر انگشت رود
به بوی سحر مر ببندم امید که آرد ز بوی بهاران نوید
بیا همره خوب و دیرینه ام سرشکی بیفشان بر این سینه ام
بیا همرهی کن در این باد و سوز چراغی به ایوان شب بر فروز
بیا تا که نقشی دگر بر زنیم سحر می دمد طرح دیگر نهیم
بیا که به نیروی عشق و خرد دل از بند زندان غم می رهد
بیا و سرودی دگر باره خوان به ایران ، تو ای آفتاب جوان
نگر بر افق رنگ و بوی بهار به باغ اندرون سرو سبزی بکار
به آواز مرغ حق اندر زمین در این تیره شب نور فردا ببین .
در فصل گل ز بهر خدا سر نمی زنی
ای آشنا به خانه ی ما سر نمی زنی
افتاده ام به گوشه ی این دوزخ کبود
رفتی ، برو ، مگو که چرا سر نمی زنی ؟
من مرغ پر شکسته ی این بام وحشتم
با همرهی باد صبا سر نمی زنی
سر می زنی به کوچه ی خوشبخت یادها
در کوچه ی عزیز وفا سر نمی زنی
دانی چرا به کوچه ی ما سر نمی زنی ؟
شهزاده ای تو و به گدا سر نمی زنی

اگر یک معنی زرنگی را پدرسوخته گری ، رذالت ، نادرستی ، ناراستی ، و هفت خط بودن بدانیم دیگر زیاد خودخوری نمی کنیم و متعجب نمی شویم از اینکه ان که به ما لبخند می زند در ذهنش دارد برای ما پرونده سازی می کند که چه جور یک لقمه نان ما را ببرد . بر افروخته نمی شویم از اینکه ببینیم آنکه دست ما را به گرمی داردمی فشارد با زندگی ما بازی می کند . زمان آن رسیده است که در تعریف برخی مفاهیم تجدید نظر کنیم تا بتوانیم با آرامش زندگی کنیم و اعصاب راحت داشته باشیم . خوب ! دنیای امروز عصر فئودالیته نیست ، دوران فئودالیسم روزگار مردانگی بود و آدم ها به قول و قرارشان پایبند بودند و تعصب همسایه و همشهری و هم وطن خود را می کشیدند و پدیده ای به نام جوانمردی معنی داشت حالا باید بدانی که عصر سلطه سرمایه است یعنی روزگار بیشرفی و پشت هم اندازی و سلطه پول . وقتی پول جای همه ی مقدسات را بگیرد و پول بشود شرافت ، احترام ، شخصیت ، باید بدانی در چه روزگار نامردی زندگی می کنی . زرنگی در عصر فئودالیسم یک معنی داشت و در عصر سرمایه داری معنی دیگر . عیب ما این است هنوز با گرفتاری های ذهنی خود تسویه حساب نکرده ایم و نمی خواهیم باور کنیم که دیگر هیچ چیز مقدسی به جز پول وجود ندارد این است که انسان ها همه ی ارزش های اخلاقی را به پای پول و قدرت قربانی می کنند و به راحتی می پندارند که می توانند به پشتوانه پول آدم بکشند و صدای قانون را هم خفه کنند و با پول همه چیز را بخرند و به ریش همه بخندند و با تکیه به نیروی پول هر فسادی را بر روی زمین مرتکب شوند . عصر سرمایه داری است و متاسفانه سیمای این دوران هنوز در قلمرو داستان و رمان خود را نشان نداده است و شاعران ما هم که خود را دربند الفاظ توخالی گرفتار کرده اند و در حالی که بیخ گوش آنان دزدی های سرسام آور می شود آنان با نو اوری های بند تنبانی خود را مشغول کرده اند . و تو واقعا زرنگ بودی آقای نویسنده یا مبارز راه وطن ! که سی سال است در خفا به ریش همه می خندی و در حالی که زیر جلی با شیاطین سرمایه هم کیسه و هم بشقاب شده ای دم از مبارزه می زنی و هم از توبره می خوری و هم از آخور ! ... ساواک پای چه کسی را با مته سوراخ کرد دروغگو ؟ حالا کار تو به این جا رسیده که به " روزبه " و " وارطان " توهین بکنی ؟ آنان که از جان شیرین خود گذشتند و تا آخرین لحظه حیات به آرمان انسانی خود وفادار ماندند نه کارخانه دار شدند نه صاحب خانه چند میلیارد تومانی و نه پنهانی با گماشتگان هیتلری ساختند و نه آرمان خود را به دروغ و دنائت و ریا ... فروختند . آنان صد چهره نداشتند و نقاب بر رخسار نمی زدند که اطرافیان خود را بفریبند و قهرمان مومی آزادی بشوند و در خلوت با قوادان و تبهکاران همدست بشوند . تمام این سال ها به خاطر ثروت، سفرهای خارج از کشور ، شیره مالیدن بر سر روشنفکرنماهای وطنی در خفا بیضه هر بوزینه ای را مالیدی ... صبر کن .. تاریخ شتاب نمی کند و دست همه را رو خواهد کرد .. دست تو هم رو خواهد شد پهلوان پنبه عرصه های خالی نبرد و میدان هائی بدون حضور رزمندگانی مانند روزبه و وارطان و حتا " به آذین " و دیگران .....لابد در زندان های شاه که چلوکباب می دادند و آواز مرضیه و دلکش و بنان پخش می شد و یک مشت مامور امنیتی تحصیلکرده با تو دیالوگ داشتند هنوز هم فکر می کنی که زندان کشیده بودی ! اگر در افغانستان روزگار سلطه طالبان یک هفته دستگیر می شدی و تو را تعزیر می کردند تفاوت بین ماه من تا ماه گردون را متوجه می شدی و دیگر همچنان کر کری نمی خواندی و پیرمردی مثل به آذین یا دیگران را در آستانه هفتاد سالگی زیر سوال ببری و برا ی چهار تا احمق که در پیرامونت قد قد می کنند تندیس ها از خودت بسازی ... " گفت شیر ار روشنی افزون شدی / زهره اش بدریدی و دلخون شدی / این چنین گستاخ زان می خاردم / کو در این شب گاو می پنداردم / !.......
* * *
۲ -- قسم حضرت عباس یا دم خروس
" بازدید یک میلیون نفری از نمایشگاه کتاب "
خیلی خوب است ، مبارک باشد ، چه از این بهتر ، تا کور شود هر آنکه نتواند دید . این یعنی رشد فکری و عقلانی و ورود به آستانه ی پسامدرن ! باید تبریک گفت ، لااقل از این یک میلیون نفر پانصد هزار نفر آن خریدار کتاب اند و یکصد هزار نفر خواننده حرفه ای . می بینید که بسیار خوشبینانه به موضوع می نگرم . اما یک ضرب المثل قدیمی داریم که " قسم حضرت عباس را باور کنم یا دم خروس را " بازدید یک میلیون نفری را باور کنیم یا تیراژ هزار و دویست نسخه را ؟ باور نمی کنید میانگین تیراژ کتاب را بگیرید . حداکثر تیراژ کتاب در کشوری که هفتاد میلیون جمعیت دارد به طور میانگین سه هزار نسخه است . و ناشر برای فروش همین مقدار کتاب - اگر راست بگویند - در گیر با باندهای مافیائی هستند . و معلوم نیست در کشوری که ارقام بالای معلم و دانشجو و دکتر و مهندس و خانم خانه دار تحصیلکرده دارد چه گونه است که عقربه تیراژ کتاب از مرز سه هزار عبور نمی کند ؟ کتاب شعر که الحمدالله خواننده ندارد و سوپر مدرن ها چنان گندی به شعر معاصر زده اند که کسی رغبت نمی کند حتا آثار آنان را مجانی در کتاب خانه اش نگهدارد . داستان نویسی هم به بن بست رسیده است : علیرغم بوق گشاد تبلیغات باندها و مافیاها و محافل شبه روشنفکری و اهدای جوایز نه غلامحسین ساعدی ظهور می کند نه صادق چوبکی . هدایت که جای خود دارد ، هدایت هنوز یکه تاز عرصه داستان نویسی معاصر ایران است . از بحث دور شدیم . یک میلیون نفر از نمایشگاه بازدید کرده اند اما تیراژ کتاب بین هزار و دویست تا سه هزار جلد در نوسان است آن هم در گذرگاه عبور داستایوسکی و شولوخف و رومن رولان و جان اشتاین بگ و خوان رولفو ...این وضعیت هم می تواند تراژیک باشد هم کمیک ، کمیک البته از نوع کافکائی آن ... !
جهان داستان ۱
* چرا بشر نیاز به قصه دارد ؟ هر داستان نویسی باید به این پرسش پاسخ بدهد . قصه یا داستان پیشینه ای بسیار دیرینه در تاریخ حیات بشر دارد و در اشکال مختلف مثل حکایت منثور ، شعر ، فولکلور ... ادامه حیات داشته است و در دنیای معاصر فورم های نوینی به خود گرفته است . در روزگارانی که هیچ نشانه ای از پدیده هائی مثل رادیو ، تلویزیون و کامپیوتر نبود ، قصه گویانی ماهر و شیرین سخن وجود داشتند که شب های زمستان که فصل بیکاری کشاورزان بود مردم یا اعضای خانواده را پای کرسی جمع می کردند و زندگی انسان و سرگذشت او را در قالب داستان های شیرین و جذاب روایت می کردند . هدف از گفتن داستان چه بود ؟ غیر از اینکه انسان با شنیدن قصه ها احساس آرامش می کرد ، راویان قصه ها که زنان و مردان جهاندیده روزگار خود بودند در قالب قصه ها انسان را آموزش می دادند که چه گونه زندگی کند . انسان در گذرگاه تاریخ تا به امروز نیازمند تجارب آدمیان بوده است ، راز پیشرفت انسان در گذرگاه تاریخ بهره گیری او از تجارب دیگران بوده است این گونه است که انسان مرزهای زندگی خود را از دنیای حیوانات جدا کرده و به سطحی عالی از تکامل و پیشرفت رسیده . راویان بی نام و نشان قصه ها ، مادر بزرگ ها و پدر بزرگ های ما در این سیر تکاملی و پیشرفت نقش اساسی ایفا کرده اند . آنان در قالب داستان های شیرین و آموزنده موضوعاتی مانند عشق ، خیانت ، فداکاری ، جوانمردی ، عشق به انسان و عشق به میهن ، صداقت و راستی .... را آموزش می داده اند . در واقع مخاطبان داستان ها می خواستند از طریق قصه هائی که نقل می شد بدانند که در مسیر حیات چگونه بزیند که کمتر آسیب ببینندو هرچه بیشتر از آسیب های اجتماعی برهند . نیازی به باز گفتن این موضوع نیست که همه ی داستان ها و قصه های ماندگار و برجسته از مفاهیم بزرگ ، خرد انسانی و تجارب آموزنده بهره داشته اند . سیر تکامل داستان نویسی و قصه گوئی در تاریخ بستگی به پیشرفت و تکامل زندگی اشکال نوین به خود گرفته است . اما در هر صورت رسالت داستان در درازای تاریخ همین بوده که بازتاب سیمای بغرنج زندگی و منعکس کننده اساسی ترین مسائل بشر باشد .
ادامه دارد .....
تراژدی زندگی ادبی شمس الدین محمد حافظ ، شاعر بزرگ ایران ، این بوده است که نسخه ای از دفتر اشعارش به خط خودش باقی نمانده و بدست ما نرسیده است و همین موضوع دکانی به وجود اورده که عده ای بی آن که صلاحیت پژوهش و نقد داشته باشند از روی دیوانی که به خواست محمد گلندام گرد آوری شده و بدست ما رسیده نسخه هائی رونویسی کنند. ناگفته نماند که کسانی مانند مرحوم عبدالرحیم خلخالی یا زنده یادان قزوینی - غنی ، پژمان بختیاری و دکتر خانلری یا دیگران در تصحیح و پاکسازی دیوان حافظ بکوشند که ارج زحماتشان در تاریخ ثبت است . شاید در ابتدای کار ضرورت ایجاب می کرده که نسخه ای تقریبا درست از روی دفاتر کهن رونویسی شود و اشعار منتسب به حافظ و متعلق به دیگران کنار زده شود . اما در مراحل بعد و امروزه ، ایجاب می کند که با توجه به شرایط علمی پژوهش به دیوان حافظ نگریسته شود و در مرحله آخر ، - در شرایطی که بتوان بدور از تهدید و حضور محتسب و چماق عسس و گرز گزمه و گزارش خفیه نویسان .. - در باره اندیشه های حافظ سخن گفت که واضح است در شرایط کنونی و در روزگار ما امکان این که بتوان بدون سایه سانسور در باره حافظ سخن گفت امکان ندارد . اما آئین پژوهش موازینی دارد که در جهان تئوریزه شده و اسلوب علمی پیداکرده : الف : - مبنای پژوهش بر بی طرفی استوار است و مطلقا میانه ای با تعصب ، قوم گرائی ، شوونیسم ، اعتبار خون و خاندان و قلمرو جغرافیائی ندارد . هر نوع پژوهشی بر موازین فوق از بنیاد بی اعتبار است . ّ ب - پایه پژوهش بر شک و نقد علمی بنا نهاده شده و اصولا" بدون نقد و شک سخن از پژوهش نمی توان بر زبان آورد . شک و نقد علمی شعاعش فرا گیر است و همه ی گستره ی زندگی بشر را در بر می گیرد . ج- جسارت شرط دیگر پژوهش است . بدون جسارت متکی بر بینش علمی و نقد توانمند معاصر نمی توان از پژوهش نام برد و ادعای پژ وهش داشت . د - دقت علمی از ارکان پزوهش است و لازمه دقت علمی مطالعه ی گسترده و داشتن ذخایر گرانبهائی از تجربه و معرفت بشری می باشد . ( خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست ) نمی شود هم چکمه خودکامگان تاریخ را واکس زد هم مدعی پژ وهش بود و سراغ حافظ رفت و در باره او داد سخن داد . . ه - پژوهش علمی کاری به کار تفسیر و تحلیل های ذهنی ندارد . این تفسیر دکان بازاری شده برای یک عده که بر پایه خیال بافی های خود نان بخورند و خروارها کاغذ را بر باد بدهند . تعبیر و تفسیر در ایران به یک بیماری تبدیل شده است که بحثی جداگانه می طلبد . زنده یاد دکتر محمد معین کتاب ارزنده ای دارد که دوران حافظ را با دقت علمی بررسی کرده است و اکنون باید منتظر دورانی ماند که به دور از سایه مهیب تازیانه و تعزیر عسس در باره اشعار او سخن گفت و دیوان او را به بوته نقد و بر رسی کشاند . متاسفانه در ایران جای نقد معتبر ادبی - هنری خالی است . باید منتظر ماند که شرایطی در میهن ما بوجود بیاید که بتوان آزادانه در باره اثار مفاخر ارجمند و برجسته ایران تا روزگار معاصر سخن گفت و عرصه نقد را از مداحی و چاپلوسی و نوشتن به خاطر بشقابی پلو سوا کرد . جای نقد علمی و توانمند که بتواند سره را از ناسره جدا بکند خالی است شاید یکی از دلایل بروز بیماری انحطاط ادبی در ایران فقدان نقد باشد که به نام نو آوری و زیر پوشش این شعار هر اثر بی مایه و مبتذلی به خورد دیگران داده می شود . وقت ان است که اندیشمندان جسور که معرفت لازمه را دارند آستین بالا بزنند و با ارائه سلسله نقدهای جسورانه تکلیف هر اثر بی مایه ای را در قلمرو شعر و داستان روشن کنند و هر نوع رودر بایستی را کنار بگذارند و به قول حافظ شیرین سخن خرمهره را از گوهر سوا کنند .
خنده را از تو گرفتیم
و رقص را
ما که خود بسیار می خندیدیم
و بر آب و سبزه و باد می رقصیدیم .
زندگی را از آن خود کرد
و گور را به ما داد
عنکبوت ایدئولوژی
سیاهی ارمغان تارهایش بود
و سجده بر آستان وهم .
گرسنگی و فقر را به ما داد
و خود بر جنازه مگس ها کرنش کرد
عنکبوت ایدئولوژی
بهار را به انزوای دخمه ها تاراند
و نیش بر جگرگاه پروانه ها نهاد........
آه .....
هنوز برخی از ما ، اما
به عنکبوت خوب ایمان دارند
و منتظر که عنکبوت خوب بیاید
و شاخه ای ارغوان بیاورد
سفاهت را ببین !
سخن سنجیده گفتن نشانه فضیلت است . انسان در جمع باید با تمام هوش و حواس مراقب حرف زدن خودش باشدو پیش از اینکه حرف بزند در باره آن چه که می خواهد بگوید فکر کند . سخن گفتن خود عمل است . چه در برابر یک جمع کوچک و چه در برابر اجتماعات میلیونی انسان باید به رسالت سخن گفتن فکر کند . اگر می بینیم کسانی به پیامبری رسیده اند یک دلیلش این بوده که سخن یا سخنان شایسته ای بر زبان رانده اند . چه سخنی کامل تر و خردمندانه تر مانند این سخن از زرتشت فرزانه پیابر خردمند ایرانی که گفتار نیک ، پندار نیک ، کردار نیک . یا این سخن که بر تکه ای از سفال در دوران باستان حک گردیده است که " با فر هنگ زی " یعنی که با فرهنگ زندگی کن . و این سخن بودا که " بدترین آلودگی نادانی است " و..... سخنان خردمندانه در بستر تاریخ می ماند و در سرنوشت انسان ها تاثیر گذار خواهد بود . نمی شود هر چه که به ذهن می رسد بر زبان اورد . انسان خردمند خود را کنترل می کند . خانم کلینتون در سخنرانی انتخاباتی خود می فرماید : اگر ایران به اسرائیل حمله کند ایران را محو می کنیم . باید توجه بفرمایند که ایران یک واحد فرهنگی ، تاریخی ، و انسانی است . چه چیزی را می خواهند محو کنند ؟ فردوسی و خیام و سعدی را ؟ ... که نمی شود چون به تاریخ جهان پیوسته اند . کیخسرو و سیاوش و فرود را ؟ که به اسطوره پیوستهاند و همچون آشیل و زیگفریدو حیاتی اسطوره ای دارند . کورش و داریوش و خشایار و بابک و مازیار .... را ؟ که به تاریخ هفت هزارساله ی ایران و جهان پیوسته اند. ملت ها محو شدنی نیستند . اعراب توانستند زبان مردم مصر را تغییر دهند اما توانستن فرهنگ و تاریخ و هویت مصر را محو کنند ؟ اسکندر توانست فرهنگ و زبان و تاریخ ملت های تحت سیطره ی خود را تغییر دهد ؟ فرهنگ سرخپوستان آمریکا محو شد ؟ ....مردم آمریکا خدمات بسیار پر ارجی در قلمرو صنعت و کشاورزی و پزشکی و فرهنگ به دنیا کرده اند ، آیا می توان انکار کرد ؟ جان اشتاین بگ و آرتور میلر و بسیاری از دانشمندان و فرزانگان آمریکا اکنون متعلق به بشریت اند . ملت اسرائیل و قوم یهود در حوزه دانش پزشکی و کشاورزی خدمات انکار ناپذیری به بشریت کرده اند آیا درست است که این قوم و کشور اسرائیل آسیب ببیند ؟ خیر ! ... ملت های جهان اکنون پیکره یگانه ای را تشکیل داده ان و با چالش های سهمگینی در آینده مواجه اند : گرسنگی ، فقر ، تباهی محیط زیست ، افزایش بی رویه جمعیت ، نداشتن مسکن و بیکاری ، نابودی زمین های کشاورزی و منابع طبیعی ..... آن چیزی که باید از صحنه جهان نابود و محو شود گرسنگی و فقر و اهانت به ساحت انسان است . فاصله طبقاتی و نابرابری و غارت منابع انسانی است . آمریکا کشور متمدن و بسیار پیشرفته ای است و در زمینه پیشبرد دانش به بشریت خدمات بسیار کرده است همچنان که مردم ایران هم در دوران باستان خدمات شایسته ای به بشریت کرده اند . البته مایه مسرت و شادمانی است که برای نخستین بار بانوئی رئیس جمهور یک کشور قدرتمند بشود چون این موضوع به شکل نمادین برای زنان جهان و اینکه متکی به خود باشند اهمیت بسیار دارد. اما ، خانم کلینتون ، آن چه که باید از سرتاسر جهان محو شود نابرابری و فاصله طبقاتی و فقر و گرسنگی است نه یک ملت محروم و عقب نگه داشته شده . ایران را باید در یک پروسه تاریخی نگاه کرد نه اینکه معیار را وجود افراد نالایقی مثل فتح علیشاه و آغامحمد خان قاجار دانست و یا از این دست آدم ها که در تاریخ یک ملت باستانی جائی را اشغال نکرده اند . در ایران مردان و زنان خردمند و شایسته بسیار وجود دارند که باید آنان را کشف کرد و از انزوا در آورد و با آنان به گفتگو نشست . خردمندان ایرانی مایلند با علاقمندان به صلح جهانی دیالوگ داشته باشند. ملت ایران با هیچ کشوری خصومت ندارد و خواهان همزیستی مسالمت آمیز با همه ی کشورها می باشد و در تاریخ یک قرن گذشته ی خود این موضوع را ثابت کرده است .
در دنیای کنونی قرار است ما جلو برویم یا به عقب برگردیم ؟ چهل سال پیش از این در این کشور ، تمام فرزندان ایران از مقطع ابتدائی تا دانشگاه ، از امکانات آموزش و پرورش به صورت مجانی و رایگان استفاده می کردند و بهترین آموزگاران کشور با عشق و علاقه به آنان خدمت می کردند. آن روزگار هر کسی معلم نمی شد : هر کس که عاشق دانش بود ، هر کسی که به کردار شمع می خواست بسوزد تا بر شب جهل و نادانی غلبه کند ، رهروان راه فردوسی و سعدی و خیام و مولوی .... آموزگار می شدند و به خود می بالیدند . جامعه هم به آنان می بالید چرا که اکثریت آموزگاران انسان هائی متعهد ، بافرهنگ ، باسواد ، با شخصیت و دلسوز بودند و تنها دغدغه ی آنان این بود که افرادی برای آینده کشور تربیت شوند دلسوز ، میهن پرست ، انسان و بهشاگردان درس میهن دوستی و شرافت و مردمداری می دادند . معلم در آن روزگار به خاطر تعطیلات تابستانی و عید و اعیاد معلم نمی شد ، اوقات فراغت خود را با خواندن کتاب و دیدن فیلم های خوب و بحث و گفتگوی سازنده پر می کردند . نویسنده این سطور که تا کنون از او بیشتر از بیست جلد کتاب در حوزه داستان و نقد ادبی و فولکلور و تحقیق منتشر شده است شاگرد دبیرستان کزازی در کرمانشاه بود . اصغر واقدی شاعر نوپرداز و برجسته کشور و عباس سرمدی که نخستین مجموعه شعر شاعران نوپرداز کشور به کوشش او منتشر شد و پرفسور گلزاری باستان شناس و مورخ .. اموزگار ما بودند همچنین آقایان فرحپور و علائی از اساتید برجسته زبان فارسی ... بخشی از بهترین مدیران کشور از زیر دست همین آموزگاران بیرون آمدند . اگر گسی تحقیق کند متوجه خواهد شد که برجسته ترین افراد این کشور در گذشته معلم بودند . آن زمان غیر از مدارس دولتی مدرسه دیگری وجود نداشت . به شخصیت و شعور معلم توهین حساب می شد اگر در خانه یا کلاس های خصوصی درس می داد . معلم شرف داشت ، دلال و بساز بفروش و نزول خور نبود ... اکنون بر اثر سیاست های نادرست برخی افراد کلاس های خصوصی مانند قارچ های سمی و کشنده در گوشه و کنار شهرها بوجود آمده اند و ته مانده زندگی مردم را می بلعند و هیچ استعداد برجسته ای از دل این کلاس ها بیرون نمی آید. فلسفه ایجاد مدارس خصوصی تحت نام های عجیب و غریب فقط غارت و چپاول و و توهین به شخصیت و شعور آدمیان و تشویق پول پرستی و فرد گرائی است . کدام شاعر برجسته در سطح نادر نادرپور یا فروغ فرخ زاد ، کدام نویسنده در سطح هدایت و چوبک و ساعدی از دل این مدارس بیرون آمده است ؟ کدام دانشمند و رجل سیاسی در سطح سعید نفیسی و رشید یاسمی و ملک الشعرای بهار از این مدارس خصوصی که پول پارو می کنند بیرون آمده است ؟ چرا وزارت آموزش و پرورش درب این دکه های چپاول و تولید عروسک های کوکی را نمی بندد؟ معلم مدرسه دولتی سر کلاس درس نمی دهد و غیر مستقیم دانش آموزان را تشویق می کند به مدارس خصوصی بروند و همهی زندگی خود را بفروشند و حراج کنند که معلم مدرسه خصوصی برج بسازد و سپرده های بانک های خارجی اش را پر کند ! چقدر توهین به شعور مردم ؟ چرا از آموزگاران باتجربه قدیمی برای حل این معضل استمداد نمی طلبید ؟ فلسفه وجودی مدارس خصوصی نخودچی و بادام چی و مزخرفاتی از این قبیل که مدرک کنکور تضمینی برای بیکاری های آینده می دهند چیست ؟ هزاران دختر و پسر لیسانس بیکار و افسرده و نا امید زندگیشان تباه می شود و کار و شغلی برای تامین معاش ندارند و همین لیسانس ها از دل همین مدارس خصوصی بیرون آمده اند . قرار نیست هرکسی بلند شود چوب توی آستین ما فرو کند و صدای ما در نیاید ! مدارس خصوصی یعنی تولید کننده عروسک های کوکی شیره ی زندگی مردم ایران را بلعیده اند همه را از هستی ساقط کرده اندمگر به جز اینکه این مدارس آچار فرانسه برای سرمایه داران نوکیسه و غارتگر تولید می کنن چه فلسفه ای دارند ؟ این سخن خانواده های ایرانی است : مدارس خصوصی نمی خواهیم ، عروسک کوکی هم نمی خواهیم !

محله ی ما منطقه ای آرام بود و ساکنانش از طبقه ی متوسط شهر بودند و دنبال درگیری و نزاع و نا آرامی نبودند و هر کس سر توی زندگی خود فرو برده بود تا اینکه خانواده ای خانه ای در آن محله خریدند و با خود سگی آوردند . این سگ پارس می کرد و دشنام می داد و از پارس کردن و دشنام دادن خسته نمی شد . سگ نه تنها به آدم ها که به هر موجود زنده و زیبائی که در آرامش زندگی می کرد و کاری به کار کسی نداشت دشنام می داد . فصل بهار جنب و جوش او زیاد می شد چون پروانه ها از پیله هایشان در می آمدند و پرنده ها بر روی شاخساران به نغمه خوانی می پرداختند . سگ دنبال پروانه ها می دوید و به سختی آنان را دشنام می داد چون نمی توانست یکی از آن ها را بگیرد و زیر پنجه له کند . کنار درختان پوزه سیاهش را رو به بالا می گرفت ، دندان های محکم و تیزش را نشان می داد ، آب از لب و لوچه اش سرازیر می گردید و پرندگان را دشنام می داد . پروانه ها دشنام دادن بلد نبودند ، پرندگان هم به همین اکتفا می کردند که در بر خورد با دشنام های زننده سگ ، او را " انگل " ، " ولگرد " و بی تربیت صدا بزنند و در آسمان آبی پرواز کنند .سگ را روزها به زنجیرهای قطور و سخت می بستند چون اگر او را در بند و زنجیر نگه نمی داشتند از دیوار و توری سیمی و نرده های اهنی بالا می کشید و هر موجود زنده ای را که می دید لت و پار و تکه تکه می کرد . سگ هیکلی قوی و پنجه های همچون فولاد داشت و دندان های تیزش با برق مهیبی می درخشید و لرزه در تن ادمی می افکند . صاحبانش لز نظر خورد و خوراک حسابی به او می رسیدند و دندان ها و ناخن هایش را بیمه کرده بودند و یک مستمری دایمی همراه با حقوق بازنشستگی برای او در نظر گرفته بودند . چند نفر کلفت و نوکر هم برای رسیدن به خوراک و بهداشتش در استخدام گرفته بودند . هر چند گاه یک متخصص تعلیم و تربیت و آموزش دشنام های تازه می آوردند ، متخصص تعلیم و تربیت که مرد بلند قدی بود با کت و شلوار سیاه و عینک سیاه و تفنگی در دست و هفت تیری بر کمر ، زنجیر سگ را به دست می گرفت و او را به آشغالدانی ها و در میان سگ های ولگرد می فرستاد که از آنان دشنام های تازه یاد بگیرد . یک بار مردم محله به پلیس شکایت کردند ، و پلیس متخصص تعلیم و تربیت را زیر سوال و جواب کشاند و از او خواست توضیح بدهد که چرا سگش را تربیت نمی کند که دشنام ندهد ؟ معلم سگ با صدای زمخت و نامفهومی گفت : او دشنام نمی دهد ، به زبان خارجی مخصوص بومیان یک جزیره حرف می زند . سگ ما تربیت شده است فقط سگ من موافق جنگ است ....
پلیس به خاطر جمله اخیر که از دهان مرد پریده بود می خواست مربی را بازداشت کند که او حرف خود را تصحیح کرد و گفت : منظورم جنگ نبود ... جونگ بود ! .. اما یک وقتی میلیون ها نفر از توده مردم از هیتلر دفاع می کردند ، مگر نه ؟
وقتی مربی همراه با سگش از مقر پلیس در آمد دندان روی هم سائید و غرید : لعنت به صلح ! .. و سگ از خوشحالی دمش را تکان داد و شروع کرد به دشنام دادن ...
پائیز و زمستان که می آمد و خبری از پروانه ها و پرندگان نبود و آدم ها کمتر عبور و مرور می کئدند ، مربی سگ را به کنار دریا می برد که سگ توی دریا بشاشد و در یا را آلوده کند . یک بار نویسنده ای به مربی سگ گفت که مولوی فرموده : کی شود دریا ز پوز سگ نجس / کی شود خورشید از پف منطمس ؟.... سگ دشنام های سخت داد و مربی غرید : من در یا را آلوده می کنم ! ..
یک شب که ماه چهارده بیرون امده بود و سگ پوزه اش را رو به اسمان گرفت و دشنام های سخت به ماه داد . نویسنده سر از پنجره در آورد و گفت که مولوی می فرماید : هر کسی بر خصلت خود می تند / مه فشاند نور و سگ عو عو کند ! .... ناگهان برق محله قطع شد و محله در تاریکی فرو رفت . چند تا خانه از گوشه و کنار آتش گرفتند . سگ توی خیابان ها و کوچه ها رها گردید و شبگرد محله را لت و پار کرد . مربی سگ با تفنگ و تپانچه به خانه نویسنده شلیک کرد و اتاق کار نویسنده را زیر رگبار گرفت . تلفن های محله قطع شد . جیغ و فریاد و نعره از خانه ها بلند شد . سگ از روی نرده ها و دیوارهای کوتاه به منزل کسانی که از دست او شکایت کرده بودند حمله می برد و آنها را لت و پار می کرد. مربی رگباری روی محله خالی کرد و خطاب به مردم نعره زد : اکنون آزادی به این محله آمده است ! ... و رو به سگش گفت ک حالا در کمال آزادی هر چقدر دلت می خواهد دشنام بده ... تو آزادی ...
سگ پوزه اش را رو به ماه گرفت و دشنام های سخت داد و بعد در حالی که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت به سوی دریا دوید که در کمال آزادی در آن بشاشد .
مولوی می فرماید : ( هر کسی بر خصلت خود می تند / مه فشاند نور و سگ عو عو کند )یکی از ویژگی های فاشیسم خصیصه جنگ طلبی است . مطالعه فاشیسم در آلمان و ایتالیا به رهبری هیتلر و موسولینی نشان می دهد که این پدیده جدید دوران سرمایه داری سرشتش با جنگ آغشته شده است و مثل کژدم که در طبیعت او زهر کشنده وجود دارد و باید آن را روی قربانیان خود مثل پروانگان بریزد ، فاشیسم بدون جنگ نمی تواند زندگی کند در واقع کشتن آدمها ، قتل عام مردم ، کشتار کارگران ، افراد تهیدست ، دانشمندان و نویسندگان و هنرمندان .... با هر توجیه و اسمی خوی ددمنشی ، بربریت ، درنده خوئی و بیماری علاج ناپذیر آنان را ارضا می کند . عنصر فاشیست نژادپرست ، دروغگو ، هوچی ، فحاش ، فریبکار ، تبلیغات چی ، پوپولیست ، ضد بشر ، ضد فرهنگ و ضد انسان است . برای عنصر فاشیست مهم نیست که چه کسی را به قتل می رساند ، دشمنان سرسخت او فرهنگمداران جامعه اند ، او در ابتدای زندگی جهنمی و شیطانی خود به روی افراد فرهنگی هفت تیر می کشد ، نویسندگان ، شاعران ، هنرمندان ، بازیگران درجه اول را پاکسازی و از کشور طرد می کند یا بدون هیچ عذر و بهانه ای به زندان می اندازد مگر اینکه با او کنار بیایندو افرادی که از صلح دفاع می کنند و از فرهنگ و از انسانیت را ترور شخصیت کنند . نباید هر گز فراموش کرد که هر فرد شرافتمندی طرفدار صلح و مخالف جنگ است . اگر کسی به این مرحله از رشد فکری و معنوی برسد که از مردمان فرهنگدوست ، صلح طلب و محروم و ستمدیده جهان دفاع کند ... این فرد به اوج تکامل معنوی رسیده است و به عالم فرشتگان پیوسته است ، طبیعی است که این آدم از عناصر شیطانی دشنام بخورد و به او اهانت شود چون اهریمنان و شیاطین نمی توانند فردی را ببینند که با تمام وجود دلش برای مردم محروم جهان می تپد و به این باور سعدی رسیده است که : ( بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش زیک گوهرند / چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار ) این مطلب کوتاه در پاسخ به دشنام های یک عنصر فاشیست نوشته شد که از کشتار مردم بی گناه عرق دفاع می کند . در پاسخ به فقط به این بیت از شعر مولوی عارف بزرگ بسنده می کنم : شمع حق را پف کنی تو ای عجوز / هم تو سوزی هم سرت ای گنده پوز .....
اپورتونیسم همان چیزی است که در فرهنگ عامه به آن می گویند " نان به نرخ روز خوردن " اپورتونیست کسی است که نان به نرخ روز می خورد یا هر جا که باد می آید شن می کند . در فرهنگ مذهبی به آن نفاق گفته می شود و کسی که چند چهره دارد منافق نام دارد . به اپورتونیسم بوقلمون صفت هم می گویند ، یعنی کسی که به سرعت رنگ عوض می کند . آفتاب پرست هم همین خصلت را دارد : آنتوان چخوف قصه بسیار قشنگی دارد که به چند عنوان ترجمه شده است " حربا " - " آفتاب پرست " - " " بوقلمون صفت " ... اپورتونیسم بیماری لاعلاجی است مثل سرطان یا ایدز یا خودخواهی و یا بیماری بددهنی و ترور شخصیت و .... که روان و شخصیت انسان را تباه می کند . عنصر اپورتونیست در راستای منافع شخصی خود به هیچ اصل اخلاقی و فرهنگی اعتقادی ندارد و به این اصل معتقد است که " هدف وسیله را توجیه می کند " . اپورتونیسم بیماری خاص لایه یا قشر یا طبقه خاص اجتماعی نیست ، این بیماری مخصوص افراد بزدل ، بی شخصیت ، حقیر ، تنگ نظر و خودخواهی است که می خواهند به هرقیمت شده یا خود را مطرح کنند یا هر طور شده به منافع باد آورده برسند و در راستای رسیدن به هدف سر همه را کلاه بگذارند و به ریش همه بخندند . اپورتونیست ها با هر قدرتی کنار می آیند چون به هیچ اصلی اعتقاد ندارند : امروز سلطنت طلب اند ، فردا جمهوری خواه ، وقت دیگر اگر ضرورت ایجاب کند سوسیالیست و کمونیست . چون به سرعت باد رنگ عوض می کنند و خود را با هر شرایطی وفق می دهند همیشه مورد لطف افراد فاسد و خودکامه قرار می گیرند . دشمنان اپورتونیست ها افراد فساد ناپذیری هستند که به هر قیمت بر سر اصول ایستاده اند . فساد ناپذیرها در هر جامعه ای قربانیان آدم های نان به نرخ روز خورند . اپورتونیسم خصلت موریانه دارد و از درون حمله می برد و بی سرو صدا هر چیزی را می خورد و پوک می کند . اپورتونیست ها آفت خطرناک و دشمنان اصلی انقلابات اجتماعی اند و هر انقلابی را از درون پوک کرده و تباه می کنند و پوسته ای از آن را بر جا می گذارند . یکی از نویسندگان آمریکای لاتین داستان کوتاهی دارد که در باره نویسنده اپورتونیستی نوشته است : داستان نویس مورد نظر ایشاندر محافل شبه روشنفکری به استبداد حمله می برد اما در خفا با مستبدان روابط بسیار حسنه و تنگاتنگی دارد ، به سانسور حمله می برد و آن را محکوم می کند اما در عمل مانع انتشار آثار داستان نویسان برجسته است ، از فقر و بینوایی دم می زند اما در خانه یک میلیارد تومانی زندگی می کند ، کمک های جهانی برای زلزله زدگان افریقا را به جیب مبارکش یا به حساب پسرش در اروپا می ریزد و پشت دوربین ها برای زلزله زدگان گریه می کند ، در مصاحبه با مجلات از زنش تعریف می کند اما در یاداشت های خصوصی بدترین دشنام ها را نثار او می کند و ..... امروزه که این افراد فاسد در هر صنف و طبقه ای و حتا در میان روشنفکر نمایان نفوذ کرده اند ضرورت دارد که سیمای واقعی آنان در فیلم ها ، نمایشنامه ها ، داستان ها به روشنی و در قالبی هنرمندانه مطرح شود چرا که موریانه اپورتونیسم زندگی همه ی ما را به خطر افکنده است و این جانور مهیب بی سر و صدا دار حیات اجتماعی - فر هنگی و معنوی ما را به سوی تباهی می کشاند اینان به ظاهر در پوشش دفاع از محرومین و قربانیان جامعه فقط به فکر پر کردن جیب های گشاد خود هستند و اینکه با ظاهر سازی و فریب کاری و تطبیق خود با شرایط جامعه ( مثل آفتاب پرست ) فقط منافع شخصی خود را پیش می برند و در واقع به هیچ اصل اخلاقی اعتقاد ندارند
درخت پیر بادام شکوفه بر سر آورد پرنده نغمه سر داد و لاله اخگر آورد
کنار چشمه بر خاک به دست خود بهاران سبد سبد گل زرد چو کان زر بر آورد
بنفشه سوگ بگذاشت و نسترن شکوفید و غنچه ی گل سرخ شبانه آذر آورد
ز خاک و صخره ی پیر بهار سرمدی باز سفید و ارغوانی ز غنچه گل در آورد
اگر شکفته است زال به او سپرده سیمرغ پری به رنگ نوروز پری که شهپر آورد
چه سوسن و چه لادن چه خیری و چه زنبق به یاد تو سرشکی به دیده ی تر آورد
شکفته لاله یعنی چکیده قطره ای خون ز جان زخمی باغ که بوی دیگر آورد
هنر نمی پسندد زمانه جز زر و زور و گرنه دست منصور هنر به از زر اورد .
هر دم که یادت می کنم من هستم و مهتاب ها شب های تار بی کسی تنهایی و شب تابها
شهری که جز گل یاد تو در کوچه های سرد آن هر جا نظر می افکنم می خواندم گرداب ها
دیگر طلوع بیستون مرده ست در چشمان شهر بوی عزیز کودکی له گشته در غرقاب ها
زاغان هجوم آورده اند و بسته است راه گریز پروانه ها سنجاق می گردند در مرداب ها
لعنت به این عمری که طی شد خنده های من چه شد موسیقی باد و چکاوک رقص سبز آب ها
وقتی که فرهنگ و فضیلت می شود مغلوب پول شهری پر از بوی لجن قد می کشد در خواب ها
باید که مهتاب تو را موشی ببلعد بر زمین تا تو نبندی دل به پیچ و تاب این خیزاب ها
ای وای از عمری که طی شد در دل سرد قفس بی اختر و مهتاب و درژرفای این سرداب ها .
* نیایش کنیم که در سال آینده دید ما نسبت به انسان و طبیعت در جهتی مثبت و سازنده دگرگون گردد.
* زبان ما به پلیدی دروغ آغشته نگردد.
* به حقوق دیگران تعرض نکنیم .
* به یاری انسان هائی بشتابیم که همه ِی زندگی خود را فدای آرمان آزادی کرده اند .
* به نویسندگان ، شاعران و هنرمندانی که با قلم و هنر خود به پیکار با خودکامگی و نابرابری برخاسته اند یاری رسانیم .
* در راه تحقق اعلامیه ی جهانی حقوق بشر بکوشیم .
* بردباری را بیاموزیم و گفتگو کردن با مخالفان را تمرین کنیم .
* دید خود را وسعت دهیم : همشهری ، هموطن ، و هم گیتی را ببینیم و انسان ها را با نژاد های گوناگون ، مذاهب مختلف ، گرایشات سیاسی متنوع بپذیریم و فکر نکنیم که فقط باور های ما درست است .
* نیایش کنیم که نابرابری در جهان بر افتد ، صلح جهانی متحقق گردد ، ثروت و امکانات جهانی در جهت بهبود زندگی انسان های محروم مورد استفاده قرار گیرد .
* در لحظه ی آغاز سال نو دعای قلبی ما این باشد :خدایا به من کمک کن که بتوانم دیگران را ببینم ، انسان و طبیعت را دوست بدارم ، مطیع پول نشوم ، از خودخواهی ام کاسته گردد ، در سال جدید فقر و فساد و خودکامگی از جهان بر افتد و ارمغان نوروز برای انسان ها پیشرفت ، نیک بختی ، آسایش * برابری و آزادی باشد .
بهاران خجسته باد و نوروز ، پیروز .![]()
چه می شود که شعله ای بگیرد آسمان ما چه می شود که شب فرو بپاشد از جهان ما
چه می شود فلق بخیزد ازدل کرانه ای گل سپیده واشود به روی خان و مان ما
پس هزار و قرن ها فروغ گرم زندگی در این سرا بتابد و بگیرد آشیان ما
چه می شود که ارغوان د ریچه ی بهار را همیشه وا کند ، که شب شکست استخوان ما
ز خستگی ، ز خستگی ، صدا نمانده در گلو چه برف و باد سرکشی وزد به آستان ما
صلیب سنگی مرا ، صلیب سنگی تو را کدام دست چاره گر فرو کشد ز جان ما
طلسم اگر نباشد این صلیب و قفل منجمد چرا کسی نپرسد از شبان بی نشان ما ؟
اگر چه شب چو چاه نفت می زند فواره ها چنین نپاید و چنان به پویه ی زمان ما
ز بیستون و تخت جم رسد صدای آشنا گذشته کاروان بسی ز بعد کاروان ما
بیا بیا بهار نو زعمق جنگل و چمن به این کرانه ی یخی که شب بریده نان ما
بریده او زبان ما ، و بسته او دهان ما و پاره پاره کرده او نهان ما ، روان ما
بیا شکوفه ی هلو ، پرنده ، چشم زندگی خجسته باد نام تو ، امید بیکران ما .
درون ساقه ی سبز گل سرخ خزد آهسته گلخون بهاران
به سرخی گونه هایش می گراید کهن بادام باغستان ایران
میان دره های تنگ البرز به روی شاخه ی تنهای آلو،
به چشمش آسمان پاک و آبی پری آواز خود سر داده کو کو
ز عمق سنگ و خاک و سبزه ریزد حریر چشمه همچون خرده الماس
حباب گونه ی سبز درختان ز خون زندگی گردیده آماس
بهاران ! مقدم سبزت مبارک ولی کو توسن نوروز پیروز ؟
دریغا ارغوان ها باد گردید به امیدی که آید شعله ی روز
بهاران ! خانه جارو شد که نوروز کنار سبزه و آیینه آید
و ماهی را و سیب و سنجد و عود و شمع سرخ و روشن را بپاید
بهاران ، سال نو را تازه گردان بیاور چشمه های رنگ و امید
بریزان عطر شادی را به ایران به یاد شوکت دیرین خورشید !
عمو نوروز خودش را به سیمای حاجی فیروز در آورده است، چهره اش را با واکس سیاه پوشانده ، ردائی پاره پوره و مشکی و نخ نما بر گرده افکنده ، گوشه دیوار پیاده رو بازار چندک زده است و گدائی می کند . کفش هایش از چند جا سوراخ شده ، یقه پیراهنش چرک شده ، نسیم بهاری به جای اینکه او را به نشاط بیاورد ، می لرزاند . گرسنه است و بوی بهشتی و مطبوعی که از ساندویچ فروشی می آید او را حالی به حالی کرده و رگ و پی اش را در هم می فشارد . کنار او پرنده فروش مفلوکی که دوتا مرغ عشق را دست آموز کرده که فال حافظ بیرون بکشند همچنان منتظر است که دختر دم بخت یا جوان سرخوشی بیاید و از او فال بخواهد اما او هم ما یوس و درمانده سیگار می کشد . اما ماهی فروش سرش شلوغ است : در بساط او انواع ماهی های رنگارنگ سرخ و سیاه و طلائی وجود دارد . بیشتر ماهی ها قرمز اند . شمع و هفت سین حاضری و عود هم می فروشد . ناگهان رو به عمو نوروز می گوید : از این جا برو ... دق مرگمون کردی ... همه ی کسادی امروز مربوط به تو و این فال حافظی یه ! ..
عمو نوروز حتا سر بلند نمی کند که به او پاسخی بدهد . اما پرنده باز می گوید : رزق و روزی را خدا می ده ... تو دیگه چرا کلافه ای ؟ تو که دور و برت رو حسابی شلوغ کردی : ماهی قرمز و سبزه و سمنو و سیب و سماق و سرکه و سیر .... حیف که سار از درخت پریده ! ...می خای برات سار بیارم ؟ ..
عمو نوروز زیر لبی می گوید : آش سرد شد ه ... دیگه چه فایده ؟ !
ماهی فروش می گوید : هر چی سار بود پرید به لس آنجلس ... به سوئد و استرالیا و فرانسه و انگلیس و آلمان و بلژیک ... ساری نمونده فدات شم ...
عمو نوروز رو به ماهی فروش می گوید : یه شمع روشن کن ... یه شمع قرمز بلن ...
- مگه مخت عیب ورداشته .. نمی بینی روز روشنه /
عمو نوروز سرش را با تاسف تکان می دهد و می گوید : - " فروغ " می گه : به ایوان می روم و انگشتانم را به پوست کشیده ی شب می کشم / دوبار می گه : چراغ های رابطه تاریکند / کسی مرا به آفتاب صدا نخواهد زد / وقتی چراغ های رابطه تاریک باشه ، خنگ خدا یعنی که شبه ... " ساراماگو " م تو رمان " کوری " خواسته بگه که شبه اما گند به ریش خودش و نوبل زده .. باید بری مثنوی بخونی : روستائی گاو در آخور ببست / شیر گاوش خورد بر جایش نشست / روستائی شد در آخور سوی گاو / گاو را می جست شب ان کنجکاو / دست می مالید بر اعضای شیر / پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر / گفت شیر ار روشنی افزون شدی / زهره اش بدریدی و دلخون شدی / این چنین گستاخ زان می خاردم / کو در این شب گاو می پنداردم .... خنگ خدا شمعی تو پیاده رو روشن کن تا بو عید بیاد ... شمعی روشن کن تا گزمه ها نیامدن ... تا بچه ها بخندن ... تا ماهی قرمزا نمی رن ...
پرنده باز فریاد زد : ای والا دمت گرم ... این شد حرف حسابی ... یه شمع روشن کن ... عمو نوروز راس می گه به خدا ... آقا .. خانوم ... فال می گیرم .. فال ۸۷...
در جوامع غیر دموکراتیک بویژه خو گرفته با استبداد شرقی ، انسان ها معمولا عادت ندارند که بیندیشند و در چند و چون امور فکر کرده و شک کنند و ان چه را که به آن ها می گویند نقد کنند بلکه عادت کرده اند که هر ان چه را که دستگاه های تبلیغاتی می گویند بپذیرند و بدون تعمق تکرار کنند . مولانا در مثنوی ( داستان طوطی و بقال ) این موضوع را هنر مندانه به تصویر کشیده است . در یک دکان بقالی یک طوطی وجود دارد که یک روز ناخواسته شیشه روغن را می ریزد . مرد بقال با چوب توی سر طوطی می زند و طوطی " کل " یا کچل می شود و زبان می بندد . دکاندار پشیمان می شود و هر چقدر طوطی را نوازش می کند طوطی سخن نمی گوید تا اینکه یک روز مرد کلی " کچلی " پا به دکان می گذارد و طوطی با دیدن او به حرف می اید و می گوید : از چه ای کل ؟ با کلان آمیختی ؟ / تو مگر از شیشه روغن ریختی ؟ و مولانا می فرماید : از قیاسش خنده آمد خلق را /کو چو خود پنداشت صاحب دلق را / در دنیای معاصر ، رسانه ها ( تلویزیون - رادیو - مطبوعات ... ) کتب ، مدارس ، نظام های آموزشی ... در واقع به جای همان چوبی عمل می کنند که بر سر طوطی فرود آمد و ... البته نهادهای دیگر هم در کنار رسانه ها وظیفه تحمیق مردم را بر عهده دارند . این است که در جهان معاصر کوشش می شود که انسان ها گله وار و گوسفند وار مرعوب " دیو جامه " تبلیغات یا آوازه گری شوند و در چند و چون دنیای پیرامون خود تردید نکنند ، از سوئی بنا بر ضرورت جبر مارپیچی تکامل و سیر ناگزیر پیشرفت هر پدیده ای مورد نقد خواهد گرفت : از سوئی آوای دنیای کهن را می شنویم که ما را به سکوت و اطاعت کورکورانه و برده وار فرا می خواند و از سوئی طنین صدای آینده به گوشمان می رسد که ما را به نفی ارزش های فرتوت دنیای کهن فرا می خواند . همه جه عرصه این جدال پنهان و پیچیده است : نیروهای واپسنگر زنجیرهای دنیای کهن را حمل می کنند و بر ذهن و زبان ما می بندند و آینده از دوردست ها با نفس بهارگونه ی خود ما را به بیداری و شکوفائی فرا می خواند . انگار همین دیروز بود که نیروهای طالبان در سرزمین افغانستان ریش مرده ها را اندازه می گرفتند که اگر از حد مقرر کمتر می بود مرده نگونبخت را تازیانه بزنند . جهان سرمایه داری هم که با شعار آزادی و برابری در انقلاب فرانسه متولد شد برای بشریت شیئ شدگی و بیگانگی و پول به عنوان تنهاترین ارزش را به ارمغان اورد و سوسیالیسم دولتی روسیه هم که بوروکراتیسم و حزب فرمایشی را به جای اراده شورائی گذاشت در عرصه پراتیک با شکست خرد کننده مواجه شد تا بشریت در آینده سرنوشت خود را چه گونه رقم بزند که شایسته منزلت انسانی او باشد ؟
کوهستان دالاهو بخشی از سلسله جبال زاگرس در غرب سرزمین ایران است . در دامنه این کوه شهر کوچک و باستانی " کرند غرب " قرار دارد که در امتداد شاهراهی است که غرب را به شرق پیوند می دهد و در طول تاریخ از موقعیتی استراتژ یک برخوردار است . هجوم ویرانگر اسکندر گجسته و اقوام بیابانگرد و وحشی عرب از همین جاده و از کنار همین شهر به داخل فلات ایران آغاز گردید و باعث تخریب معبد آناهیتا در " کنگاور " و همچنین تخریب " کرند " و کرمانشاه گردید . اما در طول تاریخ و باوجود لشکرکشی دیگر اقوام مهاجم خارجی و داخلی ، " کرند " نام خود را همچنان حفظ کرد و به عنوان یک شهر اسطوره ای در غرب ایران و مرکز " آئین یارسان " نام خود را حفظ نمود . اما متاسفانه افرادی که در قبال تاریخ و مردم کشور خود گویا هیچ احساس مسئولیتی نمی کنند و فقط به فکر پر کردن جیب های خود به هر قیمتی هستند نام منطقه کرند را به نام من در آوردی " دالاهو " تغییر داده اند انگار کرند یا هر جای دیگر ملک پدری آنان است که نامش را عوض کنند ، همچنان که با بی شرمی تمام نام " ریژآو " را به ( ریجاب ) ! تغییر دادند و " مایدشت " به معنی دشت مادها را به نام جعلی ( ماهی دشت ) عوض کرده اند ! این افراد که معنای زندگی را فقط در خوردن و خوابیدن و تولید مثل و پول جمع کردن دانسته اند باید بدانند که در محکمه تاریخ به آیندگان باید پاسخ بدهند و آینده یقه تک تک انان را خواهد گرفت . به قورباغه گفتند : دنیا را آب برد ! گفت : اتفاقی نمی افتد چون من هم در خشکی زندگی می کنم هم در آب ! ... اما فرصت طلبی هم حد و حدودی دارد و حضرت قورباغه با ید این را بداند که ممکن است اورا به سیخ هم بکشند !... و این گونه نیست که مدام در به روی یک پاشنه بچرخد و معنای زندگی برای همیشه در خوردن و خوابیدن و چپاول ته مانده زندگی دیگران و بی مسئولیتی خلاصه شود !

کارخانه پنج طبقه آردی که من باسکول چی یا به قول قدیمی ها میزان دار آن بودم خارج از شهر قرار داشت . بین تپه ماهور ها و تک و تنها . مالکین آسیاب به خاطر ارزان بودن زمین کارخانه را در آن جا بنا کرده بودند . جائی که از فاصله ای بسیار نزدیک و پنهان ، گاه گاه زوزه دسته جمعی و اساطیری گرگ ها را می شنیدیم که گوئی از اعماق تاریخ می آمد . این آواز زیبا و اندوهبار و غریب طبیعت وحش که همیشه مرا به دنیاهای اساطیری می کشاند . آن روز یکی از روزهای اواخر زمستان بود . هنوز برف سینه کش تپه ها را پوشانده بود و تا جائی که چشم کار می کرد جز فراز و فرودهای برف گرفته چیزی دیده نمی شد . آن روز به علت بارش برف و بروز سرما ، تا آن لحظه کامیون های آردکش نیامده بودند . جاده خلوت بود . من بیلی برداشته بودم و داشتم مقابل در ورودی را پاک می کردم که صدای غلام از طبقه پنجم به گوشم رسید : گرگ ... گرگ ... مواظب خودت باش !
این غلام نیمه جانوری بود نیمه دیوانه . قد بلندی داشت و عضلات ستبر و باربری می کرد و گونی های سنگین آرد را از محوطه کارخانه به داخل کامیون ها بار می زد . دشمن سرسخت حیوانات و جانوران بود و انگار غیر از جانوری مانند خودش ، هیچ جانور دیگری را نمی توانست تحمل کند . کمین می کرد و به محض اینکه گربه بینوائی را می دید همچون سگی هار به آرامی به او نزدیک می شد و در حالی که در چشمان درشتش برقی از جنون و دد منشی می درخشید ، با یک حرکت غافلگیرانه دم گربه را به چنگ می گرفت و گربه را چند بار گرد سرش می چرخاند و با تمام قدرت او را به دیوار یا به ستونی آهنی می کوبید و ستون فقرات گربه را خرد می کرد و بعد فاتحانه به گربه که می نالید و خون از لای دهانش بیرون می آمد می خندید . هر چند شرح رفتار غلام موجب آزردگی خوانندگان می شود اما برای شناختن جانور درنده ای از این دست که در پوست آدمی فرورفته بد نیست به مورد دیگر بپردازم : در آن حوالی پرنده شکاری و زیبائی به نام سنقر تعدادی وجود داشت . این پرنده شکاری که چشمان درشتش زیباتر از شب های تابستان است موجود بسیار مفیدی است که خوراکش اغلب موش های صحرائی است اما غلام تصوری از زیبائی یا زنجیره غذائی نداشت به محض اینکه سنقری را می دید که روی سقف کارخانه نشسته پاره سنگ درشتی بر می داشت و در یک پرتاب ناگهانی پرنده را درهم می کوبید بعد به سرعت می دوید و اگر پرنده هنوز نیمه جانی داشت او را که کتفش خرد شده بود می آورد و همان طور که می خندید و دندان های کثیف و درشتش را نشان می داد به شکستگی بال پرنده اشاره می کرد و می گفت : من او را زدم ... من ...
بی توجه به هشدار غلام مشغول هدایت آب های سطحی شدم که باز نعره ی غلام برخاست : مواظب گرگ باش ... به تو نزدیک شده ..
نگاهم روی تپه های برف گرفته چرخی خورد . چیزی ندیدم . ناگهان به فاصله چند گام از خودم گرگ بلوطی رنگ بسیار زیبائی را دیدم که به سنگینی و با وقار راه می رفت . آبستن بود . نمی توانست به تندی حرکت کند . یک لحظه به من نگاه کرد و راه خودش را پیش گرفت . کنجکاو شدم که مسافتی به دنبال این جانور شکوهمند و زیبا که عاشق آوازش بودم راه بروم . در ضمن می ترسیدم از این که بر گردد و به من آسیبی برساند . به قصد کمک به خودم سگم را صدا زدم . سگ درشت هیکلی بود که از پس گرگ بر می امد . سگ هیاهو کنان پیش آمد . من با بیلی که روی دوشم بود با احتیاط به دنبال گرگ پا در برف می نهادم و گرگ ظاهرا بی اعتنا به من به سمت زیر پلی می رفت . سگ ابتدا حالت حمله به خود گرفت و به شدت پارس کرد و به سوی گرگ یورش برد گرگ اما بی اعتنا به هیاهوی سگ همچنان با وقار و متانت راه می پیمود . سگ به گرگ نزدیک شد ، گرگ ایستاد . سگ انگار سست گردید ، از آهنگ دست ها و پاهایش کاست . گرگ را بوئید و برگشت . فهمید که گرگ آبستن است و باید مزاحم او نشود و او را رها کند . می دانستم که غلام از طبقه پنجم به این منظره می نگرد اما چیزی از رازهای طبیعت را درک نمی کند ، آخر شعور او کمتر از یک سگ بود . گرگ به سوی طبیعت برف گرفته و خلوت راه افتاد . من هم با بیلی که بر دوشم بود بر گشتم در حالی که ذهنم را تصاویر جانوران این هستی بی کرانه پر کرده بود .
( به یادزنده
همرنگ مهتاب بود در شبی تابستانی ،خونگرم و خوشرو و با لبخندی همیشگی بر لب . چنان ظریف بود انگار یکی از مینیاتورهای ایرانی . از بس کتاب خوانده بود عینکی شده بود . مالک روستائی بود به نام میدان در منطقه ( کلیائی ) کرمانشاه . اما در واقع چیزی نداشت یا چیزی برای خود باقی نگذاشته بود . در جریان نهضت ملی به رهبری دکتر مصدق و در حوادث آن سال ها داوطلبانه و در اقدامی انقلابی تمام زمین هایش را بین کشاورزان بدون زمین تقسیم کرده بود . اهمیت اقدام او را امروزه وقتی می توانیم درک کنیم که همین کشاورزان حاضر نیستند یک چمچه دوغ مجانی به کسی بدهند . و برادران ، زمین ها و اموال خواهران را تصرف می کنند و آنان را به امان خدا رها می کنند و شورشگران و انقلابیون دیروز را می بینیم که امروز به بدترین استثمارگران تبدیل شده اند و دنیا را می بلعند و احساس سیری نمی کنند . علی اوسط خان چیزی از خود نداشت ، در تهران سال های دهه پنجاه مستاجر بود و دلگرمی به وجود تنی چند از دوستان فرهیخته و فرزانه آن روزگار که امروزه جای آنان خالی است . در دهه های سی تا پنجاه به بعد افکار جوانان ، تحصیلکردگان ،فرهیختگان و مبارزان کشور زیر تاثیر عمدتا دوکانون تبلیغاتی جهانی بود : از سوئی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و از سوئی اندیشه های مائو تسه تونگ و جنبش دهقانی او . کانون سومی هم به وجود آمد و آن جنبش چریکی کوبا بود که به نام کاسترو و بخصوص چه گوارا رقم خورد . این اندیشه ها داعیه ی ان را داشتند که جهانی بهتر بسازند ، جهانی بدور از فقر و نابرابری و خودکامگی و استثمار، جهانی بدون جنگ ، جهانی که بهداشت و آموزش و پرورش و مسکن رایگان باشد ، جهانی بدون گرسنگی ، و در سرتاسر جهان میلیون ها انسان، زن و مرد ، جذب آرمان های سوسیالیستی شدند و به خاطر آن پیکار کردند و از زندگی خود گذشتند . علی اوسط خان امجدی هم به این آرمان جهانی پیوسته بود ، نه تنها او که در منطقه کلیائی ، خوانین دیگر هم که از قضا بهترین انسان ها بودند مثل تورج حیدری بیگوند ، زنده یاد سیروس خان و زنده یاد اسدالاه خان امجدی جذب اندیشه های عدالت خواهانه شدند . اما من جوان بودم و خام و نمی توانستم درک کنم که چه گونه ممکن است خوانینی مثل علی اوسط خان و یا سیروس خان و تورج حیدری بیگوند که این یکی در درگیری های خیابانی به دست پلیس شاه شهید شد به جنبش چپ جهانی پیوسته باشند و بر ضد منافع خود کار کنند ؟ از سوئی می دیدم که علی اوسط خان انسان پاک باخته ای ست وتمام زندگی خود را پیشکش همین مردمی کرده است که حاضر نیستند کلوخی ترخینه به درویش فقیر و درمانده ای بدهند ! و از سوئی دیگر زندگی خان را که می کاویدم می دیدم بدون ادعا ، بدون تبلیغات و با فروتنی تمام همه ی زمین هایش را بین دهقانان تقسیم کرده است و در روستای میدان حتا خانه ای از خود ندارد و در مدرسه زندگی می کند ! شعار معروف و استراتژیک چپ رادیکال این بود : " کارگران جهان متحد شوید " بعدها با اندکی تجدید نظر گفتند " زحمتکشان جهان متحد شوید " پس این ققنوس های آتشین بال از کجا آمده بودند ؟ من با افراد دیگری از این دست برخورد داشتم که که در همین کتاب " برخی خاطرات " به آنان خواهم پرداخت . اما خان در عمل و بدون سروصدا و هیاهو به مردم کمک می کرد . مردم هم به او احترام می گذاشتند . دهقانی به نام " امام علی " این خاطره را از خان برای من تعریف کرده است : زمان مصدق بود . از خان پیغام امد که به شهر رفته و به دیدارش برویم . همراه پیرمردی سوار الاغ هایمان شدیم و حرکت . به خدمت خان رسیدیم . کنار عده ای از دوستان شهری اش نشسته بود . جلوی پای ما بلند شد ، از خجالت مردیم . تعارف کرد که کنار او بنشینیم ، قبول نکردیم و پائین مجلس نشستیم . بعد از صرف غذا خان به من گفت : امامعلی می خواهم کار خطرناکی انجام بدهی < / گفتم که قربان جان و مال و زندگی ما متعلق به شما ست / خان گفت : یک کم باید احتیاط کنی ، می خواهم قدری اعلامیه با خودت ببری و بین کشاورزان تقسیم کنی / گفتم : خان ! همین بود ؟ به روی چشم من فکر کردم می خواهی بار تفنگ به آبادی ببرم .قربان اعلامیه به چه می گویند ؟
گفت : کاغذهائی است که توی آن نوشته زمین باید بین دهقانان تقسیم شود
گفتم : قربان ! چه از این بهتر ! جان و مالمان را قربان شما می کنیم .
خان خندید وگفت : ژاندارم ها از حقیقت بدشان می آید شما را دستگیر می کنند و به زندان می اندازند .
پیرمرد گفت : قربان گستاخی مرا ببخشید ژاندارم ها گور پدرشان خندیدند از حقیقت بدشان بیاید/ .......سرانجام با پافشاری خان اعلامیه ها را در بین پالان خر قایم کردیم و پیرمرد سوار بر خر شدو از شهر بیرون رفتیم . از مادی کوه گذشته بودیم که پیرمرد از من پرسید : خالو امامعلی راستی این چه جور حقیقتی است که باید ان را در پالان خر پنهان کر د ؟
می گویند بعد از کودتای ۲۸ مرداد حکم دستگیری و تیرباران خان صادر شد و خان ناگزیر گردید به مدت سه سال در غارهای رشته کوه زاگرس به زندگی مخفی ادامه بدهد .
در جوامع عقب مانده سرمایه داری که تفکرات طوایف و ایل ها و دودمان ها حاکم بر سرنوشت انسان هاست و انسان در چنبره ذهنیت بسته ارزش های فئودالیته گرفتار ، و جامعه رنگ و لعابی از پوشش دروغین سرمایه داری به خود گرفته است ، انتخاب همسر معضل بسیار پیچیده ای است و اغلب فرجام هر ازدواجی به ناکامی و شکست کشیده می شود . چر ا که انسان به چشم کالا نگریسته می شود و عملا زن فروخته می شود ، همچنان که یک اتومبیل یا مغازه به فروش می رسد . مرد هم فروخته می شود و مردان اشتباه می کنند که برنده این معامله هستند . و در این معامله هر کدام از طرفین قضیه به دیگری دروغ می گوید و تمام هنرش را به کار می گیرد که سر طرف مقابل را کلاه بگذارد . هیچ کدام از طرفین صداقتی از خود نشان نمی دهند و آن آدم ساده لوحی که با صداقت جلو می آید شکست خورده قطعی بازی است . در این معامله ثروت و دروغ حرف اول را می زند، چیزهائی مانند شرافت ، وفاداری ، درستکاری ، مهر ورزی تبدیل به مفاهیم بی ارزش می شوند . اما سر انجام این ذهنیت سوداگرانه در تگناهای توان سوز زندگی بحران آفرین می شود و در این جاست که ثروت دنیا ارزش لبخندی از سر مهر ارزش ندارد . اما به جوانان توصیه می شود در مسئله ازدواج که اساسی ترین گره گاه سرنوشت ساز زندگی است هر چقدر بیشتر شناخت کسب کنند و با معرفت پا پیش بگذارند . شناخت از همسر ، از گذشته ی او از خانواده و دوستانش و از تربیت و شکل گیری شخصیت او ..... ضرورت قطعی دارد . آدمی که بیکار است بهتر است ابتدا کار ثابتی برای خود دست و پا کند که در جامعه سرمایه داری هیچ کس به فکر هیچ کس نیست درست است که رندگی انسان در نهایت با معیارهای مادی محک نمی خورد اما اگر بر سر انسان سقفی نباشد و لقمه نانی برای خوردن نباشد و آدم نتواند پول آب و برق و گاز و تلفن را بدهد ... انسان عیسا مسیح هم باشد لبخند بر لب هایش خواهد خشکید. نباید تعجب کرد چرا که در بن بست مناسبات سرمایه داری انگل و دلال ازدواج هم به بن بست کشیده خواهد شد .

چرا غرب هر روز در زمينه دانش پزشكي ، تكنولوژي ، كشاورزي ، فر هنگي و هنري .... به دستاورد تازه اي مي رسد و چرا شرق و خاورميانه وكشورهاي آفريقائي و يا امريكاي لاتين .... در جامي زنند و دهان گل و گشادي براي مصرف دارند ؟ غير از چين چرا بقيه ي تمدن هاي كهن بشري از قافله ي تمدن عقب مانده اند ؟ يك جواب بر مي گردد به پويائي و تحرك نظام آموزشي در بين كشورهاي پيشرفته و ايستائي و ركود نظام اموزشي در كشورهاي عقب افتاده . غرب از مدت ها پيش در قلمرو فلسفه وارد حوزه عقلانيت يا خرد ورزي و حيطه ي شكاكيت و تجربه شده است اما جهان عقب مانده هنوز با خردورزي ، شكاكيت ، و تجربه سر عناد دارد و سرسختانه با آزمايش و تجربه و پرسش دشمني مي ورزد . در محيط هاي آموزشي ما يعني مدارس و دانشگاه ها جريان فعالي از پرسش و پاسخ وجود ندارد ، معلم محفوظات خودش را هر ساله تكرار مي كند و شاگرد مجبور است حفظ كند و امتحان پس بدهد و نمره بگيرد و كارنامه زير بغل بزند ! نظام آموزشي كشورهاي عقب مانده بر پايه نمره دهي و كسب مدرك و عنوان استوار است . شاگردان مدارس علوم تجربي مدرك دكترا هم بگيرند اسيد سولفوريك نمي بينند و پشت ميكرسكوپ نمي نشينند . اصولا در محيط هاي اموزشي پديده اي به نام آزمايشگاه وجود ندارد كه دانش آموزان در محيط هاي آموزشي علوم تجربي را كه بر پايه تجربه و آزمايش استوار است تجربه كنند . در هنر ستان هاي فني فقط با نجاري در سطح ابتدائي آشنا مي شوند و با برق ساختمان و مكانيك اتومبيل و تصوري از تكنولوژي مدرن ، پيچيده و پوياي جهان امروز ندارند . دانش آموز رشته معماري بلد نيست چند تا آجر به درستي روي هم بگذارد و تراز كند و از روح خلاقيت و نوآوري و دانش روز بي بهره است . دانش آموزان علوم انساني مدرك ليسانس مي گيرند اما فردوسي و خيام و سعدي را نمي شناسند چه برسد به پيشگامان عر صه داستان و شعر و نقاشي و سينما و موسيقي در سطح جهان .... دانش آموزان رشته رياضي - فيزيك در سر كلاس فقط يك مشت فرمول بي خاصيت و غير كاربردي را به ذهن مي سپارند و هيچ كدام از مفاهيم ذهني را به عرصه ي عمل نمي كشانند . دانش آموزان رشته كشاورزي فرق بين برگ هندوانه و گوجه فرنگي را تشخيص نمي دهند و مي نالند كه چرا كشاورزان آنان را تحويل نمي گيرند ! .......كلاس ها بيروح و خشك و آموزگاران به شاگردان فضا نمي دهند كه پرسش كنند و مفاهيم ذهني خود را نقد كنند و به بسياري از مفاهيم شك كنند ، هر كس كه جرئت كند شك كند مطرود مي شود و آموزگار از او انتقام مي گيرد . اين طوري مي شود كه انسان جهان عقب مانده در جا مي زند و تبديل به عنصر مصرف كننده مي شود و منفعل مي گردد. نتيجه اين كه تا زماني كه روح غلمي ، پژوهش ، آزمايش ، شك و خرد ورزي در محيط هاي آموزشي وجود ندارد در بر همين پاشنه خواهد چرخيد و به جز يك مشت عروسك كوكي انسان طراز نوين در محيط هاي اموزشي پا به عرصه ي وجود نخواهد گذاشت .

كشتار بي رحمانه مردم بي پناه عراق چنان ابعاد فاجعه آميزي به خود گرفته است كه در تاريخ بشريت كمتر سابقه داشته است و نمونه هاي آن را فقط مي توانيم در حاكميت فاشيسم هيتلري و اندكي دورتر در ددمنشي تيمور لنگ و آغا محمد خان قاجار ببينيم . البته بشريت در تاريخ خونبار باستان از چنان دالان هاي وحشت زائي گذشته است . كشتار بي رحمانه توده هاي ستمديده و محروم عراق را مي توانيم با قساوت چنگيز و يورش سپاهيان اسكندر به ايران و حمله اعراب مقايسه كنيم ....حاكميت عراق ناتوان از كنترل امواج جنايت و بر قراري امنيت است و معلوم نيست سازمان كوچك و مشكوكي به نام القاعده كه رسانه هاي امپرياليستي در جهت پيشبرد اهداف خود از آن غول بي شاخ و دمي ساخته اند چه گونه در سه كشور عراق و افغانستان و پاكستان عمليات نظامي مي كند و در برابر ارتش هاي جهان ايستاده است ؟ سازمان هاي بسيار قويتر از القاعده يكشبه در ايران ريشه كن شدند . اين موضوع به شدت مشكوك و زير سئوال است و سرانجام روزي حقيقت موضوع افشا خواهد شد . نويسنده اين مقاله چنان بدگمان است كه عمليات ۱۱ سپتامبر را هم كار القاعده نمي داند امكان ندارد يك سازمان كوچك در چنان ابعادي دست به تخريب و ويرانگري بزند مگر اين كه پشت پرده دست يك دولت مقتدر تروريستي در كار باشد . اما آدم كش ها از كشتار مردم بي گناه عراق ، از كشتار پرنده فروش ها ، ماهي فروش ها ، كارگران و كشاورزان و توده هاي فلاكت زده مردم چه اهدافي را تعقيب مي كنند ؟ ايجاد رعب و وحشت و حس نا امني با چه اهداف جنايتكارانه و شومي ؟ آيا موضوع نفت آن قدر براي كمپاني هاي جهاني از اهميت برخوردار است كه روزانه نزديك به صد نفر بر سر چاه هاي نفت قرباني شوند ؟ آيا صدور اسلحه و فروش آن به هر قيمت معنا دارد ؟ اكنون مشخص شده است كه حمله به عراق بر پايه ي يك مشت دروغ و شايعه پراكني انجام گرفته است آيا بقاي كارخانه هاي اسلحه سازي آنقدر اهميت دارد كه به كودك و دختر و پير و جوان رحم نشود ؟حاصل اين پيام شوم چيست ؟ تطهير صدام حسين و تطهير ديكتاتور ها ؟ طراحان و سازمان دهندگان جناياتي كه هر روزه در عراق انجام مي گيرد چه مي خواهند بگويند و چه اهدافي را تعقيب مي كنند؟
هيچ كس نمي دانست كه پيرمرد به چه اتهامي دستگير شده يا چرا حبس مي كشد . از خودش كه مي پرسيدند هر بار چيزي مي گفت و دروغي تحويل مي داد و اظهار بي گناهي مي كرد . هر كه بود يا هر چه ، در بين زندانيان سياسي حبس مي كشيد گر چه از الفباي سياست هر از بر نمي دانست با اينكه چند ماهي بيشتر نمي شد كه سر از بند در آورده بود ، تحمل خود را به كلي از دست داده بود : بي تابي مي كرد ، خودش را به ناخوشي مي زد ، شايد در مجازات او تخفيفي قائل شوند . براي اينكه باور كنند كه او مريض است هر نوع داروئي را مصرف مي كرد . يك شب زندانيان به خاطر شوخي به او مقداري قرص مسهل دادند ، آن شب پيرمرد دودستي تنبانش را چسبيده بود و تا ديرگاه به سوي مستراح مي دويد . مي ناليد و لند لند مي كرد و از پريشاني متوجه نبود كه به او مي خندند . پيرمرد آدمي نبود كه جلو چشم نباشد : با دروغ هائي كه به قصد رهايي مي گفت ، و تظاهر مداوم به بيماري . گاهي هم كه سر دماغ بود همانطور نشسته مي رقصيد و ماهرانه شانه هايش را مي جنباند . يك بار پسر چهارده ساله اش به ملاقاتش آمد و ديگر خبري از ملاقات كننده نشد . درست است كه او سيگار نمي كشيد اما زندان يك مقدار هزينه روي دست زنداني مي گذارد از جمله براي خريد صابون و پودر رختشوئي و خريد تيغ ريش تراشي ( گرچه ريش تراشيدن قدغن بود اما پيرمرد دزدكانه ريشش را مي تراشيد ) . از اين كه پيرمرد ملاقاتي نداشت به شدت پريشان و آزرده خاطر بودم هر چند خودم هم روزگاري بهتر از او نداشتم. تا تين كه يك روز ملاقات مقذاري پول به دستم رسيد و انديشيدم كه بهترين فرصت است كه پول را در اختيار پيرمرد بگذارم . در محوطه هواخوري پيرمرد را به گوشه اي كشاندمو با لحني كه به او برنخورد گفتم كه زندان خرج دارد و تو هم كه ملاقات نداري ، اين پول را بردار ، اگر زنده مانديم و روزگاري به هم رسيديم پول را پس بده در غير اين صورت پول را تحويل كسي ديگر بده ، بايد ببخشي كه بيشتر از اين نداشتم ...
پيرمرد پول را گرفت و قربان صدقه ام رفت و دعا به جانم كرد و رفت . نيم ساعتي نگذشته بود كه از بلندگوي زندان مرا به دفتر احضار كردند . اين احضار كردن به دفتر معمولا پيامد خوبي نداشت . در ميان بهت و نگراني و دلواپسي زندانيان راهي دفتر شدم و در آن جا پيرمرد را ديدم كه گوشه اي ايستاده و رئيس زندان پشت ميز نشسته و سر در بين كاغذها فرو برده ، با ديدن من سر برداشت و پرسيد : كمك مالي مي كني ؟
زندانيان قديمي مي دانند كه برچسب هائي مثل " كمك مالي " و " عضو گيري "پاي هر كسي را زير چوبه ي دار مي كشاند و يا او را كنار ديوار مي فرستد كه در برابر آتش جوخه قرار بگيرد . همين جا بگويم كه خوشبختانه رئيس زندان فردي بومي بود و آشنا به روحيات زندانيان و مردم منطقه و من را هم در جايگاه يك زنداني سياسي قديمي خوب مي شناخت . مي دانستم كه اين پرسش متعلق به رئيس زندان نمي تواند باشد و تحليل او اين نيست كه من در داخل زندان تشكيلات بزنم . شگفت زده پرسيدم : عضو گيري و كمك مالي ؟
رئيس زندان رو به پيرمرد كرد و گفت : سخناني را كه پيش من گفتي تكرار كن !
پيرمرد همان طور كه با تسبيح ريز لا بلاي انگشتانش بازي مي كرد چشم در چشم من دوخت و از لا بلاي دندان مصنوعي اش گفت : تو به من كمك مالي كردي ، قصد عضو گيري داشتي .
نتوانستم جلوي خشم و خنده ام را بگيرم و گفتم : - آخر تپاله تو ارزش عضو گيري داري ؟ كمك مالي به تو بوزينه ؟ چه كاره اي تو ؟ سمپات كدام تشكيلات سياسي هستي عنتر ....
مي خواستم چهار تا جفنگ ديگر بارش كنم اما خودم را كنترل كردم و ماوقع را براي رئيس زندان تعريف كردم . رئيس زندان از سر جايش برخاست ، رو به پيرمرد گفت : خجالت بكش ... برو تو بند تا نفرستادمت به سلول ..
پيرمرد در حين رفتن ناليد : به خدا من بي گناهم .. مرا آزاد كنيد ... عفوم كنيد .. بيمارم ....
پيرمرد كه از جلو چشم دور شد رئيس زندان رو به من گفت : فكر كن اين جا زندان ديگري بود و من شما را نمي شناختم .. مي داني چه مي شد ؟
گفتم : مي دانم چه مي شد !
كاكلش خيس و پريشان بيستون معبر كولاك و توفان بيستون
تيره و خاكستري پيچيده ابر بر فراز آسمان بيستون
زخم باد و سوز سرما ، تيغ برف هشته رد بر استخوان بيستون
در لگد كوب ستوران مانده است لاله ها و ارغوان بيستون
يورش اعراب و اسكندر ، مغول گردبادي در جهان بيستون
انقراض دودمان ها را به چشم ديده دوران ها به دوران بيستون
طعنه و تحقير چشم كژ نگر پاره ابري بر روان بيستون
همچنان پاينده است و سرفراز فخر گيتي ، چشم ايران بيستون
گر چه آهوئي نمي گردد به ناز در شيار بيكران بيستون ،
ناله هاي تيشه ي فر هاد را بشنو از اندام و جان بيستون
رهگذر ! بگشا كتاب بيستون عبرتي گير از زبان بيستون :
هم متانت هم شكيبائي خوش است پايداري هم بسان بيستون .
زماني كه انسان ها در غارها زندگي مي كردند و زندگي و كردارشان بي شباهت به حيوانات نبود ، ناگزير بودند براي ادامه حيات شكار كنند . اين دوران از زندگي بشر را عصر شكار هم مي گويند . انعكاس زندگي اين عصر را را مي توان در افسانه ها و فولكلور هر قومي حس كرد . نمي توان انسان هاي آن دوران را سرزنش كرد چرا كه از سوئي مجبور بودند به خاطر حفظ بقا شكار كنند و از سوئي ناجوانمردانه ( مانند انسان امروز ) شكار نمي كردند بلكه با سنگ نوك تيزي يا به كمك چوبدستي و رو در رو چشم درچشم با شكار نبرد مي كردند . در اين نبرد برابر يا شكست مي خوردند يا پيروز مي شدند . در مرحله ده نشيني بشر به كار كشاورزي و دامپروري پرداخت و پديده اي به نام انسان كشاورز به وجود امد كه نيازي نمي ديد شكار كند . اما كساني كه از آن پس آنان را " شكارچي " ناميدند همچنان به شكار ادامه دادند و اينان در اغاز افرادي بودند فاقد زمين و دام و ابزار كشاورزي و بيشتر انگل و سربار مردم و خانواده و يا مبتلا به جنون شكار . امروزه كه بشر وارد قرن ۲۱ شده و به كمك تراكتور و كمباين و ديگر ابزار پيشرفته كشاورزي سيماي زمين را دگرگون كرده و از سوئي با ايجاد گاوداري هاي بسيار مدرن و مرغداري هاي پيشرفته صنعتي توليد انبوه مي كند ... " شكار " كاملا مفهوم خود را از دست داده است و بشر امروزه به " شكارچي " به عنوان فردي مبتلا به انواع بيماري هاي رواني نگاه مي كند ، در واقع هيچ فرد " شكارچي " در جهان امروز از سلامت روحي و رواني برخوردار نيست و جاي آن دارد كه اين تعداد افراد را روانه بيمارستان هاي روحي رواني كنند و انگيزه هاي قتل و كشتار و خشونت را در وجود آنان مورد مطالعه قرار دهند . يكي از راههائي كه پيش پاي اين افراد مجنون و ماليخوليائي مي گذارند اين است كه به جاي تفنگ ، دوربين عكاسي يا فيلمبرداري به دست بگيرند و به جاي اين كه ناجوانمردانه و از دور كمين بگيرند و موجود زنده اي را به خاك و خون بكشند ، دگمه دوربين رابه جاي ماشه فشار بدهند . البته اين راه بسيار خوبي است اما راه ديگر اين است كه اين افراد به تيمارستان ها ففرستاده شوند و انگيزه هاي قتل و كشتار و خشونت در وجود آنان مورد مطالعه قرار بگيرد . راه سوم هم اين است كه حكومت ها با وضع قوانين بسبار سخت و جريمه هاي سنگين به مجازات اين قاتلان بي رحم و ناجوانمرد همت بگمارند و حد اقل كار مثبتي انجام بدهند .
فرزندم ، روزگار باژگونه است و معيارها دگرگون . بنا به مقتضاي روزگار تو را نصيحت مي كنم كه نامردي پيشه كني و نامردمي ، يعني كه از كله ي سحر تا بوق شب به عالم و آدم دروغ بگوئي ، نمك هر كس را كه خوردي نمكدان بشكني ، دست پر از عسل به دهانت فرو كردند آن را به شدت گاز بگيري . به جز منافع خودت به منافع كسي فكر نكني . از اعتماد ديگران نسبت به خودت سو استفاده بكني و ديگران را ابله فرض نمائي و فقط به فكر جمع آوري ثروت و تحكيم موقعيت خودت به هر قيمت باشي . امروزه ارزش آدم ها به ثروت انان است ٬٬ هر كس را زر در ترازوست ، زور در بازوست ٬ ٬ و ان را كه پشت خالي است مشت هم خالي است ! يادت نرود ارزش انسان ها به داشتن علم و معرفت نيست ، به مقدار مال و دارائي است و به ثروت و سپرده هاي بانكي و مقدار طلائي كه دارند . از من بشنو هر كس كه دنبال علم و آگاهي و معرفت رفت براي يك لقمه نان محتاج هر نامردي شد . نكند دنبال شاعري و نويسندگي بروي كه روزگارت سياه خواهد شد و اگر " وان گوگ " و " ميكل انژ " هم باشي كسي برايت تره خرد نخواهد كرد . در ايران از صادق هدايت و صادق چوبك نويسنده بهتر نداشتيم اولي در غربت خودكشي كرد و دومي هم در غربت هرچه نوشته بود نابود كرد . " نادر نادر پور " كه بزرگترين شاعر ايران بود در غربت مرد و غلامحسين ساعدي يكي از بهترين نمايشنامه نويسان جهان در غربت سر بر خاك نهاد و سياوش كسرائي كه عاشق ايران بود در غر بت مرد . بايد عبرت گرفت و درس آموخت ، برو دنبال پدرسوخته گري و كلاشي و كلاهبرداري كه امروزه فضيلت در گوش بري و خبر چيني و نارو زدن به دوست و آشناست . نكند بروي دنبال هنر كه بيچاره مي شوي . در سرزمين بي گل و بدون بلبل ديگر هيچ كس خريدار هنر نيست مگر هنر آبدوغ خياري و مداحي و اغراق هاي بي پايه و لفاظي هاي تو خالي..... اين آدم ها را كه مي بيني به سرعت بوقلمون رنگ عوض مي كنند و همگي در نان به نرخ روز خوردن استادند . آن كس كه ادعاي دوستي دارد خنجري در آستين پنهان كرده است. نگو كه چه دنياي پست و كثيفي ، ايده آل ها يك چيز مي گويند و رئاليسم چيز ديگر مي گويد . هر وقت خواستي در باره تاريخ شرافت و نجابت و انسانيت و مردمداري و جوانمردي و مهر و داد چيزي بخواني برو سراغ شاهنامه فردوسي و بوستان و گلستان سعدي......واقعيت زندگي چيز ديگري است ......
هر چقدر مي انديشم موجبي براي مهاجرت سي ساله ي ايرانيان نمي بينم . مي گويند نزديك به پنج ميليون ايراني در كشورهاي آمريكا ، كانادا ، سوئد ، فرانسه و انگليس و آلمان و استراليا و .....زندگي مي كنند و قصد بازگشت به سرزمين مادري را هم ندارند . لابد در آن جا به آنان بسيار خوش مي گذرد . اما چرا مهاجرت ؟ اگر مشكل آواز خواندن است كه مي توانند در كويرهاي ايران يا در تنگه هاي زاگرس يا در ميان كوچه باغ هاي بهشتي ايران آواز بخوانند . اگر بهانه ي رقص مي گيرند كه مي توانند و آزادند در منازل خودشان و در كمال امنيت برقصند و كسي هم متعرض آنان نشود . اگر گرفتاري آنان از آب انگور است مي توانند با همين ديگ هاي زود پز كه به فراواني يافت مي شود در منزل خود بهترين و گواراترين نوشابه يا شربت را تهيه كنند . آن كيسه سياهي هم كه در قديم به تن بانوان مي كردند و بالا و پائينش را مي بستند حالا از مد افتاده و مدهاي جديد آمده و بانوان اكنون مي توانند مانتو و شلوار بپوشند حتا رنگي اش را بپوشند . فقط موهايشان را يك كم مي توانند بيرون بگذارند و مي توانند درخانه هاي خودشان به طور كامل موهايشان را افشان كنند و در معرض تابش آفتاب بگذارند تا خداي نكرده كچل نشوند . اين پوشيدگي ريشه هاي باستاني دارد شما مي توانيد شاهنامه فردوسي را بخوانيد و متوجه خواهيد شد كه رودابه افتخار مي كرده كه هيچ كس موهاي او را نديده و منيژه دختر افراسياب هم به خود مي باليده كه : منيژه منم دخت افراسياب / برهنه نديده ست تنم آفتاب / ديگر گرفتاري باقي نمي ماند . بعدا هم بانوان مي توانند در خيابان ها كفش پاشنه بلند قرمز بپوشند . اما در عوض مهاجران مي توانند در ايران هر چقدر كه بخواهند و بتوانند پول باد آورده پارو كنند چرا كه حساب و كتابي از برادران در كار نيست و مالياتي هم در عمل از كسي گرفته نمي شود . كارخانه داران محترم هم مي توانند با كارگران قرار داد هشتاد روزه يا حتا پانزده روزه ببندند و هيچ تعهدي در قبال كارگران نداشته باشند و هروقت بخواهند كارگران را از كارخانه بيرون بيندازند. دكاندارها هم كه مي توانند پادشاهي كنند و هر وقت كه دلشان بخواهد اجناس را گران كنند يا گران بفروشند يا اجناس آشغال بفروشند . باور بفرمائيد صادقانه مي گويم كه ايران بهشت سرمايه داران است . سرمايه داري كوچك و متوسط و بزرگ در ايران پادشاهي مي كنند فقط بايد به طور ظاهر هم شده برخي مميزها رعايت شود و برخي تعارفات به جاي آورده شود ! صداي كسي در نمي ايد چرا كه همه ي ما گوسفندان سر به زيري شده ايم و به آب و علفي قانعيم . ديگر چه مي خواهيد ؟
* در حاشيه : اما خودمانيم خداوكيلي محيط فرانسه كجا و محيط عربستان كجا و زندگي در سويس كجا و زندگي در افغانستان كجا ؟ / ميان ماه او تا ماه افغان ...تفاوت از زمين تا آسمان است !
بدجوري رفتي تو فكر ؟ تا آن جائي كه من مي دانم قايقي هم نداشتي كه غرق شده باشد . پاكسازي شدي ؟ مگر چكاره بودي ؟ معلم ؟ اي بابا ... فكر كردم تاجر آهن يا برج ساز يا خورنده چاه هاي نفت هستي ؟ بايد خدا را هزار مرتبه شكر كني چون اگر پاكسازي نمي شدي از بس كتاب مي خواندي كه به روستائي زادگان يا فر زندان كارگران علم بياموزي و آنان را براي اداره امور كشور تربيت كني كه نه نور به چشمانت مي ماند و نه موي بر سر و نه تواني در زانو ..... روزي صدبار كساني را دعا بكن كه برايت گزارش كذب فرستادند و پرونده سازي كردند و همه نوع انگ و بر چسب بارت كردند و در يك آن هم متهم شدي كه سلطنت طلب هستي ، هم منافق ، هم كپونيست يا كمپرسي !۱ ان كس كه به تو مي گفت كمپرسي چه ميلياردر شده باشد چه معتاد ، چه زير خاك رفته باشد چه اكنون روي خاك دچار صد نوع بيماري لاعلاج ... به كجا رسيده كه تو اين جور توي فكر رفته اي ؟ نكند پشيماني از اينكه مهاجرت نكردي ؟ من تو را مي شناسم كمپرسي ! .. اگه به غربت هم مي رفتي از غم دوري از همين وطن تا حالا صد كفن پاره كرده بودي . خدا را شكر كن كه تو كمپرسي يا كمونيست يا سلطنت طلب يا منافق را تحمل مي كنند و جلو خانه ات جمع نمي شوند و شعار بدهند : مرگ بر كمپرسي !
آدم عوضي متهم است كه : * دستش به طرف دزدي نمي رود چه يك ريال چه يك ميليارد * دروغ نمي گويد و به دروغ مصلحت آميز هم اعتقاد ندارد . * خيانت در امانت نمي كند . * خبر چين نيست خبر چيني را عملي خلاف اخلاق مي داند . * به خدا اعتقاد دارد و به بنده خدا و به سنگ و كلوخ اعتقاد ندارد . * با اين كه يك وجب از خاك ميهن به او تعلق ندارد آدم ميهن پرستي است . * چه پولدار باشد چه بي پول عملا طرفدار محرومان و خاكستر نشينان است .* مهمتر از همه اينكه اين آدم عوضي و فلان فلان شده خودش را به پول نمي فروشد . * با اون فرمش فساد ناپذير هم هست ! * هر چقدر زندان مي رود آدم نمي شود و زير بار زور نمي رود.* نان ندارد بخورد اما مي خواهد سر به تن هيچ آدم قلدري نباشد . * آنقدر پر رو است كه توفان نوح هم او رااز ميهنش بلند نمي كند . * ثروت دنيا برايش ارزش يك بيت از اشعار فردوسي و خيام و سعدي را ندارد . * تر ور شخصيت نمي كند و پاپوش براي ديگران نمي دوزد . * مدام به فكر ستمي است كه اسكندر و عرب و مغول به ايران روا داشتند و هنوز سوگوار و سيه پوش تخت جمشيد است . * .........
حكم : هر كس اين آدم عوضي را ديد وظيفه دارد كه او را به پليس بين الملل تحويل بدهد و يك قوطي روغن نباتي جايزه بگيرد !


استبداد ( ديكتاتوري ) پديده اي است مربوط به جهان كهن كه رد پاي آن تا به امروز كشيده شده است اما فاشيسم پديده ايست جديد مربوط به دنياي سرمايه داري . در چهار گوشه جهان چه در مصر ، چين ، روسيه و اروپا مي توانيم رد پاي مستبدان تاريخ را ببينيم و شقاوت افرادي مانند چنگيز خان مغول و تيمور لنگ و پادشاهان مستبد ايراني از جمله شاه اسماعيل صفوي و آغا محمد خان قاجار ... اما فاشيسم كه پديده معاصر و دوران سرمايه داري است الگوهايش را مي توان در نمونه هيتلر و موسوليني مثال زد . ديكتاتوري و فاشيسم فقط در يك نكته مشتركند و آن سركوب است وگرنه هيچ وجه اشتراكي ندارند . و همين وجه اشتراك بسياري از روشنفكران را به اشتباه افكنده است درحاليكه يك عنصر فاشيست مي تواند ديكتاتور باشد اما يك فرد ديكتاتور نمي توان فاشيست باشد . اين موضوع بر مي گردد به خصايل فاشيسم كه فهرست وار اشاره مي شود و علاقمندان مي توانند به آثار ( گرامشي ) يا ديگر نويسندگان مراجعه كنند:
* فاشيسم جنگ طلب است * نژاد پرست است ( يا نشانه پرست ) * رهبران فاشيسم از ميان توده مردم بر مي خيزند * ولگردان و اوباشان و نيروهاي رانده شده از توليد و خورده بورژوازي و بخشي از طبقه متوسط شهري عناصر و بدنه فاشيسم را تشكيل مي دهند . * فاشيسم به تبليغات و نيروي دروغ اهميت بسيار مي دهد . * فاشيسم ضد سرمايه داري و ضد امپرياليستي است در حاليكه در عمل چهار اسبه در شاهراه سرمايه داري مي تازد ! * فاشيسم دشمن هنر پيشرو و پديده روشنفكري است ...* در حالي كه ديكتاتورها معمولا ضد جنگ اند و به جزيره آرامش فكر مي كنند ، ضد نژاد پرستي اند و از ميان اشراف و لايه هاي تحصيلكرده و روشنفكر بر مي خيزند و هيچ سنخيتي با لمپن ها و عناصر اوباش ندارند . بهتر است تفكر فاشيسم از زبان خودشان گفته شود :
عادات دموكراتيك همه چيز را بي روح و پيش پا افتاده مي كند . / موسوليني
براي فاشيسم همه چيز در دولت وجود دارد و هيچ انسان يا ذيروحي بيرون از حوزه دولت وجود ندارد . /موسوليني
تقريبا تمام زندگي من در دفاع از خشونت سپري شده است . / موسوليني /
بشريت در جنگي جاودان به بلوغ مي رسد و در صلح جاودان به تحليل مي رود . / هيتلر
خشونت اصلي اخلاقي است . / ژرژ سول - نظريه پرداز فاشيستي .
در نظام فاشيستي آدم هاي بزرگ سود پارو مي كنند و آدم هاي كوچك به آينده حواله داده مي شوند . / يك كارگر
توده ها براي من هيولاي سرگردان بودند . / گوبلز
يك طبقه ي اجتماعي تربيت شده به آن جا مي رسد كه قدرت دولتي را به شريرترين تبه كاران شناخته شده تاريخ واگذار مي كند . / گرن دانيل
فاشيسم توصيف زوال اقتصادي سرمايه داري است . / كلارا زتكين
بايد توجه داشت كه فاشيسم در هر كشوري با توجه به پيشينه تاريخي ، فرهنگي و شرايط اجتماعي و مرحله اقتصادي وضعيت خاص خود را دارد و بايد آن را به طور مشخص تحليل كرد .
مهمترين منبعي كه ما را به اين نگرش رهنمون ميكند و داوري بي طرفانه دارد شاهنامه فردوسي اثر جاودانه حكيم فردوسي است . فردوسي همان گونه كه بارها تاكيد مي كند منابع خود را يا از دفتر روايت مي كند يا به نقل از خردمندان دوران باستان . بنا به روايت فردوسي كردها پيشينه اي اسطوره اي و فرا تاريخي دارند يعني پيش از آن كه سپيده دم تاريخ بردمد ، كردها در جغرافياي بزرگ ايران سكونت داشته اند و در گير رويدادهاي فرا تاريخي بوده اند . داستان ضحاك داستاني اسطوره اي و فراتاريخي است و در قلمرو عصر اساطيري ايران مي گنجد . در اين داستان است كه براي نخستين بار به هستي تاريخي كردها اشاره مي رود و آن زماني است كه به فرمان ضحاك ستم پيشه جوانان ايران را دستگير مي كنند كه مغز سر آنان ( يعني مراكز انديشه ) را به خورد ماران دوش ضحاك بدهند . جواناني كه دستگير مي شوند جز جوانان كرد كسي ديگر نيست . همين موضوع نشان مي دهد كه ضحاك ( آستياك - آژي دهاك ) قلمرو سلطنت شومش در يكي از شهر هاي كرد نشين بوده است و بنا بر روايات محلي و سينه به سينه گويا همين شهر ( كرند ) بوده است كه از قضا پيشينه اي فراتاريخي دارد و بنا به روايتي نام ان در كتاب مقدس ( اوستا ) آمده است . امروزه در سروده هاي باستاني كه بر جا مانده است و پيران ( آيين يارسان ) - اهل حق - با نواي تنبور مي نوازنداز " كاوه " سخن مي رود . مردم كرد پيرو آيين يارسان هم اكنون به " قفل كاوه " سوگند مي خورند . از ميان جوانان كرد كه دستگير مي شوند ، آشپزهاي ضحاك كه جانب مردم را دارند هر ماه سي تن از آنان را مخفيانه نجات مي دهند و به كوهستان مي فرستند و بدين ترتيب تاريخ اسطوره اي مردم كرد شكل مي گيرد . همين جوانان رها شده و به كوهستان گريخته بعد ها به ياري فريدون مي شتابند و همراه با قيام كاوه اهنگر بساط شوم سلطنت ضحاك را بر مي چينند :
از اين گونه هر ماهيان سي جوان از ايشان همي يافتندي روان
كنون كرد از آن تخمه دارد نژاد كه ز آباد نايد به دل برش ياد
فردوسي در روايت تاريخي زندگي اردشير شاه ، در دونوبت به زندگي تاريخي كردها اشاره مي كند و نشان مي دهد كه كردها هستي تاريخي يافته و پا به آستانه تاريخ نهاده اند .
* آدم هاي كوچك نمي توانند آدم هاي بزرگ را تحمل كنند ، بسيار پيش مي آيد كه آدم هاي بزرگ قرباني حماقت همين آدم هاي كوچك مي شوند .
* آدم رذل و بدسرشت كسي است كه به او خوبي مي كني و او مانند افعي بيا بان هاي عربستان تو را مي گزد .
* برخي ها زيرپوشش دوستي وارد زندگي آدم مي شوند كه خفيه نويسي و پرونده سازي كنند ...........
* در جوامع طبقاتي قانون مثل مداد نوك تيزي مي ماند كه نوك تيزش متوجه فقير و فقراست و ته آن متوجه ثروتمندان .
* جهل و آز بي پايان بشر را فقط خرد جمعي و نيروي قانون مي تواند كنرل كند .
* عدالت اجتماعي اين نيست كه فقر بين همگان تقسيم شود ، عدالت اجتماعي اين است كه ثروت بين همگان تقسيم شود .
* كشمكش بين فرهنگ مداري و بي فرهنگي به اندازه مبارزه طبقاتي اهميت دارد .
* كساني كه اختلافات مذهبي ، نژادي و زباني يا قومي را دامن مي زنند دسيسه گراني اند كه يا گرفتار حماقت هاي بشري اند يا مي خواهند مبارزات طبقاتي را منحرف كنند .
* فقر فرهنگ و فقر انديشه ، موجب خودخواهي مي شود و خود خواهي موجب مي شود كه انسان فضايل ديگران را نبيند و در جامعه ي انساني مثل كورها حركت كند .
=====================================================
از كتاب منتشر نشده ي صد اندرز
======================================================
سيستم زندگي در جهان امروز به گونه اي طراحي و پي ريزي شده است كه محيط مساعدي فراهم كرده براي رشد بي رويه انگل هاي اجتماعي . پديده اي كه ماكسيم گوركي نويسنده بزرگ روس در كتاب معروفش به نام " خورده بورژوا " از انان ياد كرده است . يعني كساني كه به بدنه حيات جامعه چسبيده اند و از طريق امرار معاش از شيره حياتي جامعه زندگي مي كنند بي آنكه مثمر ثمري باشند و يا نقش مثبتي در حيات جامعه ايفا كنند . زندگي انگلي توليد فرهنگ انگلي مي كند. يكي از خصوصيات فرهنگ انگلي اين است كه ناقل آن خود توليد فرهنگ نمي تواند بكند و در عوض در برابر توليد كنندگان فر هنگ مي ايستد و با انان دشمني مي كند : به انان بخل مي ورزد ، حسد و بد خواهي جانش را سياه مي كند ، اگر بتواند هفت تيرش را پر مي كند و به روي اربابان فرهنگ شليك مي كند ، اگر نتواند براي آنان پاپوش مي دوزد ، در غير اين صورت به ترور شخصيت انان مي پردازد ، سعي مي كند دراجتماع انگل ها براي صاحبان فرهنگ با پرونده سازي ، با تهمت ، برچسب ، افترا ، جعل داستان هاي من در آوردي، رسوايشان سازد . مثل ميكرب هايي كه حيات آنان به حفظ تاريكي وابستگي دارد و از تابش نور خورشيد مي هراسند ، آفتاب را دشنام مي دهند و به سخره مي گيرند و در بين جماعت انگل ها ، هر جا كه منبع نوري هرچند كوچك وجود داشته باشد به استهزايش بگيرند . حتا تاب تحمل ديدن شبتابي را ندارند . هراسان از وجود هر نوري به اعماق تاريكي حسد و بد خواهي و خودخواهي ها مي گريزند و چنگ به ريسمان پوسيده لاف و گزاف مي زنند و چهره هاي فرهنگي ، هنري ، ادبي جامعه را به هر طريق زير سؤال مي برند كه با آرامش خاطر به حيات انگلي خود ادامه دهند گويي كه ثروت هاي كوچك و بسيار كوچك هميشه مولد تنگ نظري ، بدخواهي ، تيره دلي و دشمني هستند . سرمايه داري كوچك از سوئي با سرمايه بزرگ مي ستيزد ( هر چند تمام كوشش او معطوف به اين سمت است كه در شاهراه سرمايه بزرگ گام بردارد ) و از سوئي با كساني كه توليد ارزش اضافي مي كنند و صاحب مطلقا هيچ نوع سرمايه اي نيستند سر عناد دارند . دشمني آنان با دستاوردهاي فرهنگي سرمايه بزرگ قطعي است با توليدات فرهنگي صاحبان كار هم دشمني كينه توزانه دارند . خورده بورژوا فر هنگ خاص خود را دارد : فرهنگ انگلي ! .. فر هنگ كرم كدو ! .. انگل ها با هر نوع فر هنگي سر ستيز دارند ، آنان دشمنان سوگند خورده صاحبان قلم و معرفت اند هر چند ريا كارانه به تعلقات فرهنگي اظهار علاقه مي كنند اما مثل اسيد به بدنه فر هنگ مي چسبند و آن را ذوب مي كنند ، انگل ها هم جماعت اهل قلم خود را دارن كه در دشمني با توليد كنندگان واقعي فر هنگ لحظه اي درنگ نمي كنند !



هر پديده ي نو هنري اگر ارزش آن را داشته باشد كه بماند در گذر زمان به پديده اي كهن و يا كلاسيك تبديل مي گردد . ضرورت خوانش متن هاي قديمي از اين جا ناشي مي شود كه حاوي زيبايي جاوداني دوران باستان و خرد بشري است . سرزمين ايران به دليل تمدن بسياركهن اش توانسته در زمينه هنر معماري ، مجسمه سازي ، قصه سرايي و داستان گويي آثار بسيار با ارزشي به بشريت عرضه كند از جمله شاهنامه فردوسي ، قصه هاي فولكلوريك كه بخشي از آن ها را عطار و مولوي و نظامي گنجوي و هزار و يك شب .... روايت كرده اند و همچنين داستان هاي بسيار كوتاه و نفيس سعدي شيرين سخن .بي ترديد تمدن هاي كهن مثل مصر و چين و يونان هم در توليد فر آورده هاي هنري سهم عمده داشته اند . همين طور بشر در گذر زمان تا برسد به روزگار ما توانسته در زمينه خلق آثار هنري بويژه رمان و داستان هاي كوتاه آثار باارزشي بيافريند و در اين زمينه برخي از كشورها پيشتاز شده اند از جمله روسيه و آمريكا و فرانسه و انگليس و آلمان و اخيرا بر خي از كشورهاي آمريكاي لاتين .
دن كيشوت اثر سروانتس اثري كلاسيك شده است همچنين آثار تولستوي ، شولوخوف ، جان اشتاين بگ ، بالزاك و رومن رولان و ......چه چيزي موجب مي شود كه آثار كهن هرگز كهنه نگردند و هميشه نو بمانند و شادابي بهار گونه خود را حفظ كنند و چه چيزهايي موجب مي شوند كه بسياري از آثاري كه داعيه نوآوري دارند در روزگار حيات نويسنده و يا شاعر عمري به كوتاهي يك سال يا بسيار كمتر داشته باشند ؟ چرا اشعار و داستان هايي كه با بوق و كرناي تبليغات مطرح مي شوند نه اكنون و نه هيچ وقت خواننده جدي ندارند و چرا اشعار و داستان هاي فردوسي و سعدي و گوته و برتولت برشت و ترانه هاي عاميانه و آثار معاصر كه كلاسيك شده اند همچنان خواننده دارند ؟ آيا يك قطعه جواهر نفيس كهنه مي گردد و زيبايي آن از جلوه و درخشش مي افتد ؟ يا يك تكه زمرد سبز يا ياقوت سرخ يا مرواريد درشتي از درياي خليج فارس ؟
راز و رمز شكوه و زيبايي ، اصالت و درخشش سر ستون هاي تخت جمشيد در چيست ؟ چه عناصر زيبايي شناسانه در كتيبه بيستون و تاق هاي سنگي ( تاق و سان ) در كرمانشاه وجود دارد كه انبوه بيننده ها را به سوي خود جلب مي كند ؟ در آثار چخوف ، داستايوسكي ، گوركي ، فادايف و ديگر نويسندگان روسيه چه عناصري وجود دارد كه آن اثار را ماندگار مي كند ؟ آلبر كامو چه نوشته و چه گونه نوشته كه آثارش هميشه خواننده دارد ؟ همچنين خوان رولفو و همينگوي و زاهاريا استانكو و و نويسنده رمان يا مرگ يا آزادي .... كوتاه سخن اينكه ما بايد به اين پرسش ها پاسخ بدهيم كه اصولا نو چيست و كهنه چيست ؟ چه عناصري اثري را ماندگار مي كند و چه عناصري موجب بي اعتباري اثري مي شود ؟ و اين پرسش : راز ماندگاري آثار داستاني در چيست ؟
يكي از هنرهاي فردوسي ، داستان سراي بزرگ و جاودانه ايران زمين و بشريت در دوران باستان ، اين است كه شخصيت ها را به صورت واقعي و يا رئاليستي توصيف و ترسيم مي كند و از ذهن گرائي و جزم نگري مي پرهيزد ، هرچند به اقتضاي طبيعت شهر عنصر خيال در اشعار او به صورتي بكر و نو در هم مي آميزد . رئاليسم فروسي در جهان كهن به راستي بي بديل و خيره كننده است: به عنوان نمونه داستان هاي رستم و اسفنديار ، داستان تراژيك و تلخ { فرود } ، داستان رستم و سهراب ، داستان تاريخي { بهرام چوبينه } و ديگر داستان ها .......
در داستان هاي بسيار كوتاه سعدي { پدر داستان نويسي ميني مال در جهان } هم رد پاي توانمند رئاليسم را مي توانيم مشاهده كنيم ، همچنين در رمان ( سمك عيار ) ...
فردوسي در داستان هاي جاودانه اش دشمن را خوار و ضعيف و ناتوان توصيف نمي كند : شود كوه آهن چو درياي آب / اگر بشنود نام افراسياب ......، يا : ( بيامد به نزديك پولادوند / ورا ديد بر سان كوهي بلند ) اين سيتم واقعنگري ( رئاليسم ) در سرتاسر كتاب عظيم شاهنامه فردوسي كشيده شده است . در نبرد رستم با پولادوند ، رستم در دل خود پناه به خداوند برده و مي نالد :
گر افراسياب است بيدادگر تو مستان ز من جان و زور و هنر
كه گر من شوم كشته بر دست او به ايران نماند كسي جنگجو
در كتاب شاهنامه فردوسي داستان هاي زيادي در باره جنگ وجود دارد كه به سبب تنوع نگاه واقعگرايانه ، ترسيم صحنه ها و ابزار جنگ ، ترسيمخيال انگيز اسب ها و درفش ها و لباس رزمندگان و صحنه هاي جنگ .... در ادبيات جهان ماندگار است . اما در رزم رستم با پولادوند ، هر دو پهلوان زورمند ، چالاك ، مقتدر و نيرومند اند . اين رزم ، رزمي كليشه اي نيست كه مثل ادبيات كليشه اي يا سينماي كليشه اي دشمن حتما" بايد كشته شود و خوار گردد و بينندگان تخمه بشكنند ! اين است كه در داستان زيباي نبرد دوپهلوان ، پولادوند كه ناتوان مي شود خود را به مردن مي زند تا از مرگ برهد . همين طور هم مي شود . رستم به خيال اين كه پولادوند مرده صحنه نبرد را ترك مي كند . پولادوند بر مي حخيزد و به سوي سپاه خود مي رود و با خود زمزمه مي كند : نه بخت و نه گنج و نه نام بلند ! ... اين بخت و گنج و نام و آوازه را نمي خواهم در اين جنگ چرا بايد سر خود را بر باد دهم ؟ ( سپه را به پيش اند ر افكند و رفت .. !
داستان نبرد رستم و پولادوند مثل يك داستان مدرن امروزي تمام مي شود .
نمي خواهيم
ما بمب اتم نمي خواهيم
چرا كه بي كاريم
و چون بي كاريم گرسنه ايم.
ما بمب اتم نمي خواهيم
برق را مجاني كنيد ، آب را و گاز را مجاني كنيد
نان را به سفره مردم بياوريد
چون جانوران در گوشه خيابان ها مي خوابيم
زيرا كه خانه اي نداريم
در بدر از شهري به شهري در جستجوي كار
مطرود آدم ها و مطرود زندگي
درميهن خوددستان ما تهي ست
بي كفن فرزندانمان را به گور مي سپاريم
بر چاه هاي نفت
و در حواشي لوله هاي گاز
در حسرت لقمه اي نانيم .
ما بمب اتم نمي خواهيم
خواب هاي دوزخيتان را به پستوها بسپاريد
كابوس هايتان را نمي خواهيم
ما كار و نان و مسكن مي خواهيم
و آزادي
جرعه اي آزادي !
كتابي در ايران منتشر شده به نام (تب تند آمريكاي لاتين ) ترجمه دكتر روشن وزيري / نشر ني / نوشته جوانكي متولد ورشو به نام " آرتور دمو سلاوسكي " . اين كتاب بر گزيده كتاب سال هم شده ! ... اينكه فيدل كاسترو ، شورشي معروف ، طعم قدرت را چشيد و تبديل به يك ديكتاتور شد كه تا بستر مرگ و آستان هشتاد سالگي حاضر نشد از اريكه قدرت كنار بكشد هيچ گونه ترديدي وجود ندارد ظاهرا" خودكامگي زير لواي سوسياليسم يا كمونيسم يا جمهوريت يا حزب بعث ..... دارد تبديل به يك سنت ارتجاعي مي شود . ( چاوز ) هم مي خواست با آراي مردم مادام العمر حكومت كند كه مردم توي دهنش زدند . " پوتين " هم در روسيه پوتين هايش را بسته كه اگر بتواند روي گلوي مردم روسيه بگذارد و فشار بدهد . حافظ اسد گوش بر هم طبق سنت پادشاهان عهد باستان فرزند خود را به جانشيني گماشت و در كره شمالي هم به نام كمونيسم من در آوردي حكومت ارثي شده است ! ! ....طعم قدرت چنان فريبنده و دلچسب است كه استالين ، رهبر ارتش سرخ يعني تروتسكي را كه از بنيانگذاران انقلاب اكتبر هم بود به تبعيد فرستاد و در تبعيد او را ترور كرد ..... اما با همه ي اين اوصاف اين جور نيست كه فيدل كاسترو در تمام عمرش در كوبا به مردم خدمت نكرده باشد و آن طور كه اين جوانك جعلق در كتابش يعني تب تند آمريكاي لاتين نوشته كاسترو كوبا را به فاحشه خانه تبديل كرده باشد و در آن جا ابزاز آلات شكنجه را تكامل بخشيده باشد ! ! ....آرتور دمو سلاوسكي از همان صفحات نخستين كتاب دختران دانشجويي را توصيف مي كند كه به فحشا كشيده شده اند و در صفحات بعد جزئيات شكنجه كردن مخالفان كاسترو را شرح مي دهد از جمله شكنجه اي به نام ( ميله طوطي ) " در ايران به اين نوع شكنجه جوجه كباب مي گويند " / و به قول نويسنده : فرستادن سوسك به داخل لگن متهمين و ..... آئين پژوهش ايجاب مي كند كه نويسنده تمام واقعيات را با بي طرفي كامل بنويسد اما با چشم مارمولك چه بايد كرد كه از بين همه ي واقعيات زندگي فقط دوست دارد حشرات را ببيند!!... نويسنده كتاب جوانك بي مايه و سطحي بيني است كه احتمالا" با ماموريت خاصي كتاب را نوشته ، مهم نيست ، چشم مارمولك در طول تاريخ هميشه سرگرم كار خودش بوده ! .... خاقاني شرواني شاعر بزرگ ايران زمين مي فرمايد :
دل خرد مرا غمان بزرگ از بزرگان خرده دان بر خاست !
ممكن نيست . آن هم قوافي ساده اي مثل خراب ،رباب،ناب،عتاب،آفتاب و ... ،و با رديف (كجا) در شعر :صلاح كار كجا و من خراب كجا؟
تا آنجا كه اين قلم زن پژوهش كرده است اكثر حافظ پژوهان از ابتدا تا امروز بيت نخست غزل حافظ را به صورت ذيل ثبت كرده اند:
صلاح كار كجا و من خراب كجا ؟ ببين تفاوت ره از كجاست تا (به ) كجا ؟
چه نسبت است به رندي صلاح و تقوا را سماع وعظ كجا ،نغمه ي رباب كجا؟
به راستي چگونه ممكن است استاد سخن حافظ كه يكي از چندين قلل شعر آبرومند و رفيع فارسي است در قافيه ي ساده اي با رديف كجا مرتكب اشتباه شده باشد ؟ پاسخ اين است كه امكان ندارد حافظ اشتباه كرده باشد و اين اشتباه بر مي گردد به نقص آيين پژوهش در ايران كه مبتني بر دقت علمي، شكاكيت و بي طرفي نيست .
داستان نويسي همراه با حكايت و قصه ، ريشه هاي بسيار عميق در تاريخ كهن ايران زمين دارد.مهمترين اسنادي كه در قلمرو داستان باقي مانده است كتاب عظيم شاهنامه فردوسي است همچنين آثار داستاني سعدي شيرين سخن ، رمان سمك عيار ، داستان بلند اميرارسلان و داستان هاي ديگر....اما در حوزه حكايت يا قصه علاوه بر افسانه ها ي شفاهي و سينه به سينه كه بعضا گرد آوري شده اند ، مي توان از هزار افسان يا هزار و يك شب ، قصه هاي مثنوي مولوي و مرزبان نامه و عطار ...... نام برد . داستان را با فرم و مضامين امروزي جمالزاده بنياد نهاد كه خود به غربت رفت و ديگر نتوانست اثار جانداري خلق كند و اين رسالت عظيم را تاريخ به دوش صادق هدايت نهاد. اگر ما وظيفه و رسالت داستان را غير از لذت و سرگرمي ، انعكاس تصاوير از زندگي و مناسبات پيچيده ي بين انسان ها به شكل هنرمندانه بدانيم ، صادق هدايت توانست در طول زندگي كوتاه اما پر بار خود تصاوير زنده اي از زندگي مردم روزگار خود ثبت كند . او فرم هاي نويني هم خلق كرد و روح آزاد منش و طبع بلند پروازش آفاق نويني را جستجو كرد و در كنار داستان پرباري مانند ( حاجي آقا ) ، ( بوف كور ) را هم خلق كرد . در حوزه داستان كوتاه هم از سويي ( سه قطره خون ) و از ديگر سو ( داش آكل ) را آفريد . بعد از صادق هدايت ، صادق چوبك و بزرگ علوي توانستند با قلم تواناي خود آثار با ارزشي بيافرينند اما بزرگ علوي ، آفريننده رمان ( چشم هايش ) راهي غربت شد و زندگي در خارج از ايران را انتخاب كرد و صادق چوبك كه قلم بسيار توانايي داشت از سطح زندگي به سوي اعماق نتوانست حركت كند . بعدها داستان نويسان ديگري آمدند مثل غلامحسين ساعدي ،احمد محمود، ابراهيم گلستان ، نادر ابراهيمي و جلال آل احمد و ديگران .... ( ديگراني با يك خروار ادعا و سر سوزني ذوق ! )
اگر توجهي به تبليغات و باند بازي نكنيم و همچنين بي توجه به قضاوت نويسندگان در باره خودشان باشيم و همچنين توجهي به اباطيل كساني كه داعيه پژوهش و كندو كاو در داستان نويسي ايران دارند نكنيم و به چرندياتي مثل نسل اول و نسل دوم گوش ندهيم و مزخرفاتي مثل سبك اصفهان و جنوب و شهر ري و انديمشك .... را مد نظر قرار ندهيم و با معيار هاي پذيرفته شده جهاني به پديده اي به نام داستان نويسي نگاه كنيم ، صادق هدايت همچنان پيشتاز داستان نويسي ايران است چرا كه همسنگ رمان حاجي آقا و همسنگ رمان بوف كور تا كنون خلق نشده است هر كس دارد رو كند اين گوي و اين ميدان ! .... گرچه برخي توانسته اند داستان هاي كوتاه و گاه تصادفي زيبايي بيافرينند .
صادق هدايت نويسنده اي بود نوگرا ، با نگاهي فراگير و همه جانبه و عميق نسبت به زندگي و بي توجه به حكومت سانسور و خوش آمد افراد . در روزگار خودش برخي افراد حسود و تنگ نظر بانام مستعار او را كوبيدند اما آثار اصيل هدايت راه خود را در دل جامعه پيدا كرد و بي توجه به تبليغات و باند بازي و بايكوت اين و آن ... نسل در نسل بر ذهنيت خوانندگان تاثيرات ماندگار گذاشت .
اندوه زرد دیرین در حيطه ي حصاران يادي نمانده ديگر از جوشش بهاران
شب هاي كركس است و اين جمعه هاي دلگير تابوت ها و بانگ سوز دل سواران
تخم لقي شكست و جادو شد و بر آمد تا رو كند به سوي دروازه هاي باران
فصل سياه مرگ پروانه و ستاره ست كولاك و سوز و برف و خون دل اناران
تعزير گل به محبس ، تعزير شمع و مهتاب خونشعله از كف پا وز سينه ي نگاران
اينان و تف به آب و آيينه و سپيده ما و مصاف توفان در گوشه و كناران
بر ما اگر رسيد اين خون ماجراي وحشت تا بر شما چه آيد از زخم روزگاران !
خليج فارس عنوان كتاب بسيار معتبري است از ( سر آرنولد ويلسن ) با تر جمه ( محمد سعيدي ) كه توسط بنگاه ترجمه و نشر كتاب در سال ۱۳۴۸ منتشر شده است . در پشت جلد كتاب مي خوانيم : ( از چهار قرن پيش دزيانوردان پرتغالي و پس از آن بازرگانان هلندي و انگليسي و فرانسوي سخت كوشش داشتند تا تجارت خليج فارس را در انحصار خود گيرند و براي تامين منظور رقبا را از ميدان برانند و خود بر خليج استيلا يابند . يكي از روئياهاي طلائي پتر كبير تزار نيرومند روسيه دست يافتن به آب هاي گرم خليج فارس بود . ناپلئون بزرگ نيز كوشش بيسار كرد كه دامنه نفوذ خود را به خليج فارس برساند . ليكن علي رغم تمام اين حوادث خليج فارس از قديمي ترين ازمنه ي تاريخي جزئ لاينفكي از كشور ايران بوده است و مدارك و اسناد محرز و متقن و معتبر تاريخ موئيد و مثبت اين حقيقت است.....)
* كتاب ديگر ( مسالك و ممالك ) نوشته ( ابو اسحق ابراهيم اصطخري ) است كه به كوشش ( ايرج افشار ) ترجمه شده است . ابو اسحق از سياحان معروف اسلامي در قرون سوم و چهارم است .در صفحه ۳۱ كتاب خود در ذكر ( درياي پارس ) از جمله مي گويد : ( كنون ياد كنيم بعد از ذكر ولايت عرب شرح درياي پارس به حگم آن كه اين دريا ........).......
كوكاو/ويرايش شده / از مجموعه داستان منتشر نشده : ( پروانه بر خاك )
دژ اندكي دورتر از جنگل انبوه ، كنار درياچه ژرف ، بر روي صخره هاي بلند و سنگي بنا شده بود هفت تا ديوار بلند و تو در تو داشت و بر ج هايي با روزنه هاي تنگ . پيرامون دژ در شعاعي فراخ خالي از هر بنايي بود تنها در دل جنگل انبوه بر بلنداي تپه اي محصور در بين درختان بلند و كهنسال و وحشي ، خانه جمشيد ، پدر كوكاو قرار داشت كه در اين غروب سرد و دلگير پاييز همراه با همسرش ( زراوشان ) نزديك در پولادي دژ به انتظار رهايي كوكاو روي تخته سنگي نشسته بودند . جمشيد پا به آستانه چهل سالگي مي گذاشت ، بلند قد و ورزيده و با پوستي كه دراثر باد و تابش آفتاب تيره شده بود و چشماني سياه و اندوهبار و عميق مانند چشمان عقاب و سبيل هايي كه باد پاييزي آن را تكان مي داد . همسرش زراوشان هفت سالي كوچكتر از او بود ، زني آبديده در كوره رنج و كار . آن ها در زندگي خود همان كوكاو را داشتند . در اين دنياي روشن اميد آن ها ، چراغ زندگيشان ، چيزي كه حس زنده ماندن را در آنان تقويت مي كرد كوكاو بود . زر اوشان گفت : يازده ساله بود كه سر از قلعه در آورد !
آهي كشيد . چشم به كنگره هاي دژ دوخت و گفت : از آن وقت تا حالا پنج سال مي گذره !......
جمشيد گفت : براش گاو پوست حنايي را قرباني مي كنم .
زراوشان گفت : ببيني موهاي بلوطي اش بلند شده يا كوتاه ؟
جمشيد گفت : چشاش به تو برده ، انگار جنگلي در زير نور سپيده !
زراوشان آهي كشيد و گفت : چه زجري به پاي اين دختر كشيدم ، چه زجري ! ...اگر از اين جنگل نفرين شده كوچ مي كرديم و مي رفتيم به ولايت ديگه كوكاو به خاطر خواندن يه كتاب قديمي ، اونم از سر كنجكاوي بچه گانه ، سر از دژ جادو در نمي آورد !
جمشيد گفت : كوكاو در جهاني پر از بدي به دنيا آمد ، جهاني پر از بدي ! ......../ آهي كشيد و ناليد : يه كتاب قديمي كهنه !
شب پاور چين پاورچين از روي دژ كهنسال ، درياچه و كوه بلند دوردست مي گذشت . يك دسته زاغ فرياد كشان از روي جنگل گذشته و آهنگ حواشي درياچه كردند . زراوشان گفت : نمي دانم چرا دلم شور مي زنه !
باد ، انبوهي برگ بر سر و روي آن ها ريخت و گردباد آنان را درهم پيچيد . جمشيد گفت : ( شب نام ) خودش گفت كه امروز كوكاو پيش ما مياد !
زراوشان گفت : از صب تا حالا اين جا ماندگاريم و كسي احوال ما را نمي پرسه، تو مطمئني كه خودش گفت كوكاو را امروز مي بينيم ؟ مطمئني ؟ ....
جمشيد گفت : زن ! .. چارماه پيش كوكاو بايد ميآمد بيرون ، چارماه اضافه اين تو مانده كمه ؟ شبنام خودش گفت كوكاو امروز بيرون مياد .. چرا بايد دروغ بگه !
زراوشان گفت : شب شد ! چه بادي مياد ! .....چه پاييز سرديه ! تو جنگل راه را گم نكنيم خوبه !...
جمشيد گفت : من با توام ..نترس .. جنگل را مث كف دستم مي شناسم .. تا حالا منتظر مانديم ، بذار يه كم ديگه صبر كنيم ، شبنام خودش گفت ، آدم كه دروغ نمي گه ، دروغ كار ديوه ....
گوشه اي از در پولادي با سر و صدا و كندي و سنگيني باز شد . نگهبان سيه چرده اي كه چشمانش مانند دوحفره سرد و تاريك با پزتو مرگباري مي درخشيد و گوشه لبش دايم مي پريد با صدايی كه گويي از ژرفاي دوزخ مي امد گفت : بيايد اين جا... !
جمشيد و زراوشان كه قلبشان به تندي مي تپيد برخاستند و هيجان زده و اميدوار جلو رفتند . زانوانشان مي لرزيد و رنگ چهره شان پريده بود . نفس در سينه حبس كرده و در دل نيايش مي كردند . نگهبان از لاي در چمدان كوچك كوكاو را به سويشان دراز كرد و گفت : بريد و اين جا نمانيد !
نگهبان تو رفت و در پشت سرش بسته شد . زراوشان سينه اش را چنگ زد و دردمند و بيچاره پرسيد : پس كوكاو كجاس ؟ ....پس كوكاو .....
جمشيد به سوي در هجوم برد و با مشت بر آن كوبيد و نعره زد : دختر من !.. پس دختر من ؟ ....
زراوشان زانو بر زمين زد و چمدان را باز كرد . داخل چمدان غير از روسري سرخ كوكاو و يك عروسك چيز ديگري نبود . زراوشان عروسك را برداشت و دوتايي به آن خيره شدند . عروسك انگار كوكاو بود با چشماني سبز كه گويي به اينده اي دور خيره شده بود و گيسوان بلوطي رنگ و با همان لباسي كه در سن يازده سالگي بر تن داشت . روي كفش هاي عروسك پروانه اي آبي به شاخه اي نسترن زرد و وحشي پناه برده بود . بيشتر از هر چيز لب هاي عروسك شبيه لب هاي كوكاو بود لب هاي بسته اي كه انگار حرف مي زدند انگار پچ و پچ مي كردند انگار راز سربسته اي را مي خواستند افشا كنند . گويي عروسك خود كوكاو بود . موها چشم ها بيني لب گردن و لباس ... نگاه زراوشان و جمشيد با هم روي يك لخته خون درشت ماندگار شد كه روي قلب عروسك با ابريشم سرخ گلدوزي شده بود ....يك لكه درشت خون انگار خورشيدي كه غروب كند . عروسك از دست زراوشان رو زمين افتاد ناخن بر گونه كشيد و خون از گونه هايش بيرون زد . جمشيد دودستي بر سر خود كوبيد . زراوشان پوست گونه هايش را پايين كشيد و خون گردن و مويش را رنگ گرد . جمشيد در كنا ر عروسك زانو زد مشت مشت خاك بر داشت و روي سر خود ريخت ..صداي هق هق گريه اش در سكوت سنگين شب پيچيد . زراوشان همچنان ناخن بر گونه مي كشيد و مويه مي كرد : ستاره ي روشنم ... دختر خير از زندگي نديده ام ... چشم و چراغ زندگيم ....
جمشيد عروسك را از روي خاك برداشت . چهره عروسك از اشك مادر خيس شده بود . خاك روي موهايش را تكان داد . آن را در ميان چمدان كوچك كنار روسري سرخ ابريشمي گذاشت . چمدان را در دست گرفت و گريه كنان ميان جنگل پيچيد و پا روي برگ هاي خزان زده گذاشت . زراوشان هم گيسو كنان در حالي كه براي كوكاو اشعار سوزناك و جگر خراشي مي خواند و همچنان ناخن به گونه ها مي كشيد به دنبال جمشيد افتاد . باد مي وزيد . شب انگار پايان ناپذير بود .
گفتند
با افتخار مرد كژدم
هرچند
بسيار مرد و زن
با زهر جانگداز و نيش سياه او
بر خاك سرد ريخت
گل هاي آرزو.
او
بي اعتنا به مرگ دانا ترين كسان
در بطن تيرگي
زهرش چكيد در جان مردم
هر چند گفته شد
وارسته بود و جليل و فاضل
خلد آشيان و فقيد
كژدم !
موسيقي و آواز ايراني در غربت و در مهد دموكراسي نمايي ، در چنبر ابتذال ميدان دار جنون ، بي مايگي و سترون گرايي شده است . نه تشخصي ! نه صدايي قدرتمند و دلپذير ! نه اشعار فاخر و پر محتوا و زيبا ، ..... جلف نمايي در حركات ، صداها نزار و بي رمق و ناتوان ، اشعار و ترانه ها بند تنباني و بيمزه و سست ....
دريغا ! ...از شاعران و ترانه سراياني مانند : علي اكبر شيدا ، عارف قزويني ، محمد تقي بهار ، امير جاهد ، رهي معيري ، جنتي عطايي ، معيني كرمانشاهي ، پژمان بختياري و ..........و
و دريغا از عدم حضور آهنگسازان توانمند و با احساسي امثال : درويش خان ، بديع زاده ، مرتضي ني داوود ، روح الله خالقي ، مرتضي محجوبي ، پرويز ياحقي ، فريدون شهبازيان ، استاد بهاري ، كسايي و ...........
وافسوس و هزار افسوس براي كرسي خلوت مرغان بهشتي مانند : قمر الملوك وزيري ، بانو دلكش ( بانو حنجره طلايي اواز ايران ) مرضيه ، مهستي ، پروين ، پوران ، الهه ، سيما بينا ، سوسن ............بديع زاده ، بنان ، داريوش رفيعي ، تاج اصفهاني ، ويگن ( استاد جاز ايراني ) خوانساري ، گلپايگاني ، عارف و ديگران .............
صداي جادويي قمر چه شد ؟ بانو دلكش و مرضيه وقتي كه مي خواندند فرشتگان آسمان گوش مي سپردند و صداهاي ديگران كه انگار از اعماق بهشت مي آمد . سعدي در جايي فرموده : محال است هنرمندان بميرند و بي هنران جاي ايشان گيرند .
حالا كه دوران انحطاط موسيقي و ترانه سرايي و خوانندگي و دوران خودنمايي كوتوله هاي بند انگشتي است و هنر در چنبر ابتذال گرفتار . تا چه وقت اين روزگار سفله پرور و پست و هرزه و پتياره و اين يخبندان شوم بگذرد و موسيقي و اواز اصيل ايراني بر پايه سنت كلاسيك اساتيد آواز و موسيقي در شرايطي نوين ببالد و سر بر كشد و دوباره آسمان ايران غرق ستاره باران شود .
شاه نمرده / داستان كوتاه / از مجموعه منتشر شده ( آتش و آواز )/ منصور ياقوتي
سيب سرخ درشتي از شاخه افتاد . زاغچه اي پر گشود . دودي كه از اجاق سنگي بر مي خاست درهم پيچيد و آشيان پرنده اي متلاشي شد . بر فراز كوه سايه ها و روشنايي ها درهم مي پيچيدند . از ميان آبادي سگي با خشونت پارس مي كرد . شيهه ي اسبي در باغ پيچيد . داركوب بر تنه درختي مي كوبيد . صداي شكستن تنه درخت پيري به همراه قطرات باران و تبخال زمين " شاهو " را به فكر فرو برد . آسمان ابر اندود و متلاطم را نگريست و با خود گفت : " سيل اگه نياد خوبه " يك لحظه ريشه هاي نقره اي برق ، تب زده و عاصي ، انبوه تيرگي را در ناحيه ي غربي آسمان از هم دريدند . آنگاه غرشي شگفت و عظيم سرتاسر اسمان را درنورديد . " شاهو " با ترس و نگراني به آسمان خيره شد ، از روي تخته سنگ برخاست . زير شاخ و برگ سيب كهنسالي پناه گرفت و ناليد " خدايا پناه بر تو ! " صداي خش و خش پاهايي بر روي علف هاي باغ موجب شد كه بر گردد. پسرش " بزرگمهر " بود كه دفتر و كتابش را زير بغلش جا داده بود و به سوي او مي امد . با خود گفت " دبستان تعطيل شده " بزرگمهر سياه چشم و سبزه و با موهاي تراشيده و شلوار كردي برپا پيش آمد ، لبخند زد و سلامي كرد .
سلام ! چرا اين جا آمدی؟
بزرگمهر که نگاه و چهره اش پر از شادابي و شيطنت شده بود با لحن معني داري گفت : امدم خبر مهمي بهت بدم !
چه خبري بگو !
بزرگمهر زير درخت جا گرفت ، هيجان زده و شادمانه گفت : برو دكان را باز كن ، تمام شد !
شاهو با حالت تهديد اميزي گفت تو هم مرا مسخره مي كني ، سگ توله !
بزرگمهر كتاب هايش را در دست گرفت و كنار كشيد . شاهو چوبي از زمين برداشت و آن را با حالت تهديد آميزي به سوي پسرش تكان داد و گفت : تا شاه بر نگرده دكان را باز نمي كنم ، فهميدي ؟ ...........بزرگمهر يك گام عقب رفت و گفت : آخه .....
شاهو باخشم غريد : آخه نداره ، دكان باز نمي شه ، اين مردم فرومايه مگه خواب ببينن دكان باز شده و براشان تنبور درست مي كنم !
باد مي وزيد . اجاق به خاموشي گراييد . پرنده ها ، هراسان ، در جستجوي پناهگاه بودند . باران شدت گرفته بود . داركوب همچنان بر تنه درخت مي كوبيد . بزرگمهر دل به دريا زد و گفت آخه آقا معلم گفت كه شاه مرده ! .... / شاهو خم شد . قلوه سنگي برداشت و به سوي پسرش پرت كرد . بزرگمهر جاخالي داد . شاهو سر در پي پسرش گذاشت و فرياد كشيد : - آقا معلم گه خورده ... توله سگ .. نمك به حرام ...
بزرگمهر همچنان كه مي دويد با صداي بلندي گفت : يه ساعت پيش گفت ... به خدا راست مي گم ... كله شقي بسه ... !
سبيل هاي درشت و بلند و ابلك شاهو به لرزه افتاده و پر چشمانش خون شده بود ، سنگ خيس درشتي برداشت و به سوي پسرش پرت كرد ، مايوس از گرفتن او نعره كشيد : تا شاه برنگرده در دكان وا نمي شه و تنبور درست نمي كنم ....پدرآقا معلم را در ميارم ... مگه شب بر نگردي خانه ، به من مي گي كله شق ؟
بزرگمهر كتاب و دفترش را زير پيراهن جاداد كه خيس نشوند ، زير درخت گردويي پناه گرفت و فرياد زد : - آقا معلم گفت كه شاه مرده ... به من چه ؟
شاهو نعره كشيد : همين معلما بودن كه ما را بيچاره كردن ... اگه آقا معلمت را به زانو درنياوردم سبيلام را مي تراشم ......
برگشت و به سوي آبادي به راه افتاد . اجاق خاموش شده بود . صداي داركوب نمي آمد . درخت پوسيدهاي بر خاك افتاد و فرياد زاغچه اي در باغ پيچيد . ابرها تا روي درختان پايين آمده بودند و سيب هاي سرخ يكي يكي بر خاك مي افتادند . باد شاخه هاي درختان را به هم مي كوبيد . برآهنگ پاهايش افزود . بزرگمهر هم دنبالش افتاد . شاخ و برگ درختان آن ها را از آسيب باران حفظ مي كرد . تا خانه اش كه در انتهاي آبادي قرار گرفته بود فاصله اي نبود . بين راه تمام فكرش روي معلم ده متمركز شده بود كه چگونه او را تحقير كرده و به زانو دربياورد . شاهو پيش مردم آبادي سوگند خورده بود تا شاه بر نگردد در دكان كوچكش را باز نكند و از چوب درختان كهنسال توت تنبور درست نكند . در دكان را تخته كرده و به باغداري و دامداري پرداخته بود . حالا مي شنيد كه معلمآبادی چو انداخته كه " شاه مرده " ! ... باخود گفت : مگه مي شه شاه بميره ؟ خدايا دروغ همه جا را گرفته ! ....../ از در چوبي حياط تو كشيد . سگ زرد رنگ از زير پلكان در آمد و دم جنباند . شاهو از پله ها بالا رفت . همسرش " گلدان " بيرون آمد و با نگراني گفت : " خيس شدي " ! / شاهو كفشهايش را كنار نمد در آورد و گفت : " چاي بيار " / توي اتاق رفت و از پشت شيشه هاي پنجره آسمان خاكستري را ديد زد . پرنده اي نمي ديد . ابرها موج در موج روي كوهستان " دالاهو " مي غلتيدند . برگشت و تنبور را كه روي ديوار به ميخ آويزان بود برداشت . ان را بوسيد و چهار زانو روي قالي نشست و انگشتانش روي سيم ها در غلتيد و صداي تلخ و غمبارش توي اتاق پيچيد .
* * *
در زير پرتو شنگرفي غروب ، در دل شاخه هاي درخت بلوط كهنسال و تناوري شاهو و پسرش پنهان شده بودند . شاهو تفنگش را بغل گرفته بود و با چشمان تيزش جاده را مي پاييد كه از دل كشتزارها عبور مي كرد و از كنار درختان بلوط به دل تپه ها مي پيچيد و به آبادي " گهواره " ختم مي شد . بزرگمهر ناليد : خسته شدم ! ........
پدرش به او چشم غره رفت و ژكيد : - خفه شو سگ توله ! ... حالا سر و كله اش پيدا مي شه !
بزرگمهر با دلشوره پرسيد : مي خواي آقا معلم را چكارش كني ؟...
شاهو زير لب ژكيد " مي بيني ! " / پرنده اي با بال هاي زرد چوبه اي بر خاست و با وقار پر گشود . يك دسته كلاغ هم از زمين كنده شدند . سر و كله معلم با كيف زير بغلش پيدا شد كه سرش را پايين انداخته بود و گام هاي بلندي بر مي داشت . شاهو قنداق تفنگ را به شانه تكيه داد و نوك مگسك را روي بازوي معلم نشانه گرفت و نعره كشيد : - شاه مرده يا نه /
معلم ايستاد و با وحشت به پيرامونش خيره شد . نگاهش كوه و دشت و دره و انبوه درختان را پاييد و چيزي نديد . شاهو نعره بر آورد : - با توهستم آقا معلم ، شاه مرده يا نه ؟
معلم حيرت زده و دستپاچه گفت : - خب ، معلومه ، مرده ! كي هستي ؟ كجايي ؟
بزرگمهر گفت : شنيدي ؟ شاه مرده !
شاهو ژكيد : - خفه شو سگ توله ... حالا مي بيني !
انگشت شاهو روي ماشه فشار داده شد . پرنده اي كه بال هاي زرد چوبه اي داشت هراسان در آسمان اوج گرفت . كلاغ ها فرياد كشان به سوي كوهستان گريختند . معلم بازويش را چنگ زد و ناليد : - واي سوختم !....
زبان بزرگمهر بندآمد و دل در سينه اش به تندي تپيد و از وحشت بر خود لرزيد . شاهو كه گل از گلش شكفته شده بود با پيشاني گشوده و سيماي باز پرسيد : - حالا بگو ، شاه مرده يا نه ؟
كيف معلم رو زمين افتاده بود . بازويش را مي فشرد ، پيچ مي خورد و مي ناليد . بي آن كه سر برداردناليد : - نه ، نمرده ، شاه نمرده !
شاهو رو به پسرش كرد ، هيجان زده و خوشحال گفت : پسرم ، شنيدي چه گفت ؟ شاه نمرده ! من يك چيزي ميدانستم ... حالا يواشكي طوري كه تو را نبينه بپر پايين و پشت آن صخره برو .
شاهو از درخت پايين كشيد . كمك كرد كه پسرش پا روي زمين بگذارد . آنگاه خميده و هوشيار ، پشت خرسنگي پيچيدند و در برابر باد ، را ه آبادي را از بي راهه پيش گرفتند .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اين داستان با نام " در برابر باد " در مجموعه داستان " آتش و اواز " تو سط نشر نگيما / تهران / تلفكس ۶۶۹۲۸۳۱۶----منتشر شده .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گردآوري و تدوين فرهنگ عامه ( فولكلور) يعني افسانه ها ، بازي هاي قديمي محلي ، ضرب المثل ها ، لالايي ها و ترانه ها و باورهاي عاميانه و......، براي شكوفايي فرهنگ هر قوم و ملت و كشوري از ضرورت ها ست . لازم است كه جوانان فرهنگدوست در هر جا كه هستند با روش هاي علمي به كار گردآوري فرهنگ مردم همت بگمارند . مردم اسنان كرمانشاه از فرهنگي ريشه دار و كهن برخوردارند . ترانه هاي كردي كرمانشاهي كه ( گوراني ) ناميده مي شود و عموما بر تك بيت هايي با وزن هجايي دوران باستان سروده شده اند با رسم الخط كردي كرمانشاهي كه قدمتي بيشتر از هزار سال دارد ثبت شده اند و با همان رسم الخط كهن بايد ثبت شود كه به ذكر چند نمونه اكتفا مي گردد :
* يه خو زمسانه وفر موارو حالا كه زمستان است و برف مي بارد
پا و ديدم نه زمين يخ دارو پا بر چشمانم بگذار زمين يخ بسته است .
* يه چوي قمشي كي من بيلي و جي چگونه دلت مي آيد مرا جا بگذاري ؟
نيه يشي له شوند چه و سرم تي ؟ نمي پرسي بعد از تو چه بر سر من مي آيد ؟
* شرط بو و داخت بچم نامه وه عهد مي بندم از درد تو بروم و برنگردم
گرد گوله زرده ي وهار بامه وه با نسترن هاي زرد بهاري برگردم
* شوان مخفم بيرم و لاده شب ها مي خوابم و به ياد تو هستم
روحم كيشك چي دور گوناده روحم نگهبان گونه هاي توست
* برزي جور چنار نجيبي جور ني بلندي همچون چنار و نجيبي همانند ني
آو گردي جور سيف و بو گردي جور بي آب گرفتي مانند سيب و بو گرفتي همچون به
*بنويسين و بان سكه ي نادر شاه روي سكه نادر شاه بنويسيد
هر كس يار نيري بايده كرمانشاه هر كس يار ندارد به كرمانشاه بيايد
* بنويسين و بان سكه دوقروشي روي سكه دوريالي بنويسيد
هر كس يار نيري سيه بپوشي هر كس يار ندارد سياه پوش بشود !
*تواي بزاني ناو و نيشانم مي خواهي نام و نشان من را بداني ؟
من بد بخته گي ناو كرماشانم من همان انسان بدبخت كرمانشاهي ام !
* قصر و خانقين سر حد ايران قصر و خانقين و مرز ايران
گشتي و قروان چويل ماه سلطان تماما فداي چشم ها ي ماه سلطان !
ديوان حافظ دكاني شده براي يك عده كه بر پايه جعلياتي بنام حافظ پژوهي ......نامي به يادگار بگذارند ، حق تاليفي بگيرند ، در سمينارها و كنفرانس هاي چلوكباب پژوهي شركت كنند و آسمان را به ريسمان ببندند و توهمات خود را به ريش حافظ ببندند . وقتي دهان مطبوعات بسته مي شود و باب نقد تخته و دكان چاپلوسي رو به رونق ...... منتظر چنان دسته گل هايي مي بايد بود . به عنوان مثال و مشت نمونه خروار البته :
حافظ مي فرمايد : آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست .....
حافظ (قدسي ) / نشر چشمه / آورده كه : آورد حزر جان ز خط مشكبار دوست
بايد بارك اله گفت !
بها.الدين خرمشاهي كه مدعي شده بر پايه كهن ترين نسخه ها متن را تصحيح كرده و از بركت فقدان نقد كتابش به چاب دوم رسيده مي نويسد
آورد جرز جان ز خط مشكبار دوست !
قدسي ( حزر ) ثبت كرده و خرمشاهي ( جرز ) اما نسخه دستنويسي كه در شيراز كتابت يافته و نزد نگارنده مي باشد ( حرز ) ثبت كرده :
آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست
فرهنگ عميد ( حرز ) را به معناي دعا و تعويذ تعريف كرده است .
ادامه دارد....






