
محله ی ما منطقه ای آرام بود و ساکنانش از طبقه ی متوسط شهر بودند و دنبال درگیری و نزاع و نا آرامی نبودند و هر کس سر توی زندگی خود فرو برده بود تا اینکه خانواده ای خانه ای در آن محله خریدند و با خود سگی آوردند . این سگ پارس می کرد و دشنام می داد و از پارس کردن و دشنام دادن خسته نمی شد . سگ نه تنها به آدم ها که به هر موجود زنده و زیبائی که در آرامش زندگی می کرد و کاری به کار کسی نداشت دشنام می داد . فصل بهار جنب و جوش او زیاد می شد چون پروانه ها از پیله هایشان در می آمدند و پرنده ها بر روی شاخساران به نغمه خوانی می پرداختند . سگ دنبال پروانه ها می دوید و به سختی آنان را دشنام می داد چون نمی توانست یکی از آن ها را بگیرد و زیر پنجه له کند . کنار درختان پوزه سیاهش را رو به بالا می گرفت ، دندان های محکم و تیزش را نشان می داد ، آب از لب و لوچه اش سرازیر می گردید و پرندگان را دشنام می داد . پروانه ها دشنام دادن بلد نبودند ، پرندگان هم به همین اکتفا می کردند که در بر خورد با دشنام های زننده سگ ، او را " انگل " ، " ولگرد " و بی تربیت صدا بزنند و در آسمان آبی پرواز کنند .سگ را روزها به زنجیرهای قطور و سخت می بستند چون اگر او را در بند و زنجیر نگه نمی داشتند از دیوار و توری سیمی و نرده های اهنی بالا می کشید و هر موجود زنده ای را که می دید لت و پار و تکه تکه می کرد . سگ هیکلی قوی و پنجه های همچون فولاد داشت و دندان های تیزش با برق مهیبی می درخشید و لرزه در تن ادمی می افکند . صاحبانش لز نظر خورد و خوراک حسابی به او می رسیدند و دندان ها و ناخن هایش را بیمه کرده بودند و یک مستمری دایمی همراه با حقوق بازنشستگی برای او در نظر گرفته بودند . چند نفر کلفت و نوکر هم برای رسیدن به خوراک و بهداشتش در استخدام گرفته بودند . هر چند گاه یک متخصص تعلیم و تربیت و آموزش دشنام های تازه می آوردند ، متخصص تعلیم و تربیت که مرد بلند قدی بود با کت و شلوار سیاه و عینک سیاه و تفنگی در دست و هفت تیری بر کمر ، زنجیر سگ را به دست می گرفت و او را به آشغالدانی ها و در میان سگ های ولگرد می فرستاد که از آنان دشنام های تازه یاد بگیرد . یک بار مردم محله به پلیس شکایت کردند ، و پلیس متخصص تعلیم و تربیت را زیر سوال و جواب کشاند و از او خواست توضیح بدهد که چرا سگش را تربیت نمی کند که دشنام ندهد ؟ معلم سگ با صدای زمخت و نامفهومی گفت : او دشنام نمی دهد ، به زبان خارجی مخصوص بومیان یک جزیره حرف می زند . سگ ما تربیت شده است فقط سگ من موافق جنگ است ....
پلیس به خاطر جمله اخیر که از دهان مرد پریده بود می خواست مربی را بازداشت کند که او حرف خود را تصحیح کرد و گفت : منظورم جنگ نبود ... جونگ بود ! .. اما یک وقتی میلیون ها نفر از توده مردم از هیتلر دفاع می کردند ، مگر نه ؟
وقتی مربی همراه با سگش از مقر پلیس در آمد دندان روی هم سائید و غرید : لعنت به صلح ! .. و سگ از خوشحالی دمش را تکان داد و شروع کرد به دشنام دادن ...
پائیز و زمستان که می آمد و خبری از پروانه ها و پرندگان نبود و آدم ها کمتر عبور و مرور می کئدند ، مربی سگ را به کنار دریا می برد که سگ توی دریا بشاشد و در یا را آلوده کند . یک بار نویسنده ای به مربی سگ گفت که مولوی فرموده : کی شود دریا ز پوز سگ نجس / کی شود خورشید از پف منطمس ؟.... سگ دشنام های سخت داد و مربی غرید : من در یا را آلوده می کنم ! ..
یک شب که ماه چهارده بیرون امده بود و سگ پوزه اش را رو به اسمان گرفت و دشنام های سخت به ماه داد . نویسنده سر از پنجره در آورد و گفت که مولوی می فرماید : هر کسی بر خصلت خود می تند / مه فشاند نور و سگ عو عو کند ! .... ناگهان برق محله قطع شد و محله در تاریکی فرو رفت . چند تا خانه از گوشه و کنار آتش گرفتند . سگ توی خیابان ها و کوچه ها رها گردید و شبگرد محله را لت و پار کرد . مربی سگ با تفنگ و تپانچه به خانه نویسنده شلیک کرد و اتاق کار نویسنده را زیر رگبار گرفت . تلفن های محله قطع شد . جیغ و فریاد و نعره از خانه ها بلند شد . سگ از روی نرده ها و دیوارهای کوتاه به منزل کسانی که از دست او شکایت کرده بودند حمله می برد و آنها را لت و پار می کرد. مربی رگباری روی محله خالی کرد و خطاب به مردم نعره زد : اکنون آزادی به این محله آمده است ! ... و رو به سگش گفت ک حالا در کمال آزادی هر چقدر دلت می خواهد دشنام بده ... تو آزادی ...
سگ پوزه اش را رو به ماه گرفت و دشنام های سخت داد و بعد در حالی که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت به سوی دریا دوید که در کمال آزادی در آن بشاشد .
