تبليغاتX
ایران سرود - داستان كوتاه
نوشته هایی از منصور یاقوتی درباره ادبیات، داستان، شعر, نقد ادبی

 

                                 همچون شبهاي ديگر

منصور یاقوتی: در آن نيمه شب پاييزي ، از يكي از كوچه پس كوچه هاي تنگ شهر كوچك خفته بر دامنه ي كوه ، پيرمردي خميده پشت كه مهاریابوی پيري را به دست گرفته بود ، بيرون آمد . نگاهي به آسمان تاريك افكند ، نام خدا را بر زبان اورد و يابوي پير و افسرده را در پي خود كشاند . در آن جمعه شب غير از او شش نفر پيرمرد ديگر در سر گذر انتظار او را مي كشيدند . آنان نيمي از عمر خود را هر شب آدينه در گوشه اي گرد آمده و همراه با اسبي كور كنار گورستان شهر مي رفتند تا در انجا زانو بر خاك بزنند و در ميان اشك و اه و سوز دل ، با اميد هاي بسيار ، مثل سگ پارس كنند و برگردند . از آن زمان تا كنون پيرمردها و اسبهاي زيادي را از دست داده بودند اما بلافاصله عدد هفت راپر كرده و اكنون هم به اين يابوي پير و مفلوك و يك چشم قناعت كرده بودند .

نه باد و نه باران و نه برف مانع نمي شد كه آنان هر شب جمعه سر گورستان نروندو تا دمدمه هاي صبح مثل سگ پارس نكنند . هر چند آنان با كسي در باره حركت خود گفتگو نمي كردند اما آبياران ، باغداران و افراد شب زنده دار آنها را ديده بودند و شهر كوچك از اين موضوع با خبر بود .

حالا هم يكي از ان شب هاي سرد پاييزي بود . باد مي وزيد . هوا تاريك بود . پيرمرد خميده پشت           د رسرگذر ياران خود را ديد كه گرد هم حلقه زده بودند . هر شش نفر . خدا را شكر كرد . آهي كشيد و با خود گفت : " اي ...خدا را چه ديدي ... شايد امشب ...."

تا گورستان راه دوري نبود . شبگرد مي خواست در سوتكش بدمد اما با ديدن آنها  بسم الله گفت ، تا كمر كرنش كرد ، غرق در انديشه روي سكوي خانه قديمي نشست و سيگاري روشن كرد . مدتي نگذشته بود كه آواي آدمياني را شنيد كه عو عو مي كردند . رگ و پي اش لرزيد غرق در وحشت شد ، براي اينكه بر ترس و تنهايي چيره شود با تمام نيرو در سوتكش دميد .

از دور بادپاييز آواي اندوهبارآرزومندانی را در سطح شهر مي گرداند و مردم شهر درهاي خانه هايشان را مي گشودند .

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 19:40 | لینک  |