تبليغاتX
ایران سرود - تابلوهاي دوگانه
نوشته هایی از منصور یاقوتی درباره ادبیات، داستان، شعر, نقد ادبی

 

منصور یاقوتی: بر يال تپه اي پوشيده از درختان بلوط، در آن نيمروز داغ تابستان، مردي روستايي با كت و شلوار مشكي و پيراهن مندرس سرمه اي، خروسي را بغل گرفته بود و پيشاپيش همسرش به سوي درخت مقدس مي رفت.

پشت سر او زنش با پيراهن بلند محلي، سربند به سر، فرزند خردسال و بيمارش را بغل گرفته بود و در دل برايش دعا مي كرد.

آنها به نزد درخت مقدس مي رفتند به اين اميد كه در آنجا خروسي را قرباني كنند و فرزند خردسال بهبود يابد.

جز صداي زنجره ها كه در گندمزار مي خواندند صدايي ديگر نبود. گرما در هوا موج مي زد و حيوانات را به سايه سارها و سوراخ هايشان كشانده بود .

عرق گرمي از سينه‌ي مرد راه گرقته بود و خروس تقلا مي كرد كه رها شود و در دشت بدود به اين اميد كه جفتي بيابد.

از دورنماي تكدرخت مقدس به تدريج ديده مي شد كه بر يال كوهي بلند در باد مي جنبيد.

مرد نگاهش را به درخت دوخت، آهي سينه اش را تكان داد و التماس كرد:

خدايا خودت به داد اين بچه برس

زن ناليد:

-        خدايا پناه به تو مي بريم...

زنجره ها همچنان مي خواندند و تكدرخت پيرمرد و زن جوان را به سوي خود فرا مي خواند.

 

تابلو2-

توي يكي از دره هاي تنگ زاگرس، جواني كه مار او را گزيده بود  به زحمت خودش را به پالان خر بند كرده بود. الاغ از كوره راه تنگي به زحمت پيش مي رفت. پشت سر الاغ پيرمردي عصا به دست همراه با عروسش به دنبال خر راه مي پيمودند. پيرمرد سيگار مي كشيدو توي فكر بود.

زن پرسيد:

-        چقدر مانده به منزل شيخ عباس برسيم؟

پيرمرد گفت:

-    طاقت بيار. نگران نباش، من با همين عصا مراقبت كردم كه موش از روي گودرز نپره. حالا هم بايد او را پيش شيخ ببريم كه بر روي زخم تف كند و گودرز خوب بشه.... خوب مي شه...

زن با دلواپسي گفت:

-        اگه مار خودش را زودتر از ما پيش شيخ رساند و شكايت كرد چي؟...

پيرمرد گفت:

-    ما تندتر آمديم... الحمدولا الاغ ما چابك و سر حاله... نگران نباش من با همين عصا مراقب بودم موش از رو گودرز نپره... نمي ذاريم مار زودتر از ما خودش را پيش شيخ برسانه و شكايت كنه... بيمار ما خوب مي شه... كافيه شيخ رو جاي نيش تف كنه... خوب مي شه

بيمار كاملا خم شده و به برآمدگي پالان چسبيده بود. توي تنگه باد خنكي مي وزيد. الاغ خسته شده بود و گام هايش را آهسته تر كرده بود. مار سرخرنگي با سر سياه از درختچه اي پايين مي كشيد. پيرمرد مار را ديد. نگران و دستپاچه سيخونكي به الاغ زد و ناليد:

-        بجنب حيوان.... چيزي نمانده!...

مار سرخرنگ با سر سياه توي جاده خزيد.

نوشته شده توسط منصور یاقوتی در ساعت 0:48 | لینک  |